حال مزخرفی دارم، هیچی خوب پیش نمی‌ره . هیچ کاری نمی کنم، به هیچ دردی نمی خورم.به هیچ جا نرسیدم. هیچ کار درستی تو زندگیم نکردم. امروز که مدرسه ها آنلاینه و حال جسمی ام به خاطر یه ویروس گوارشی خوب نیست و با پسرک موندم خونه، مزخرف بودن و به درد نخور بودنم بیشتر به چشمم اومده.

پسرک که بالاخره و بعد از مدت ها با ورود به سال دوازدهم افتاده بود رو ریل درس خوندن، با هر تعطیلی و بهانه ای روالش به فنا میره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم. حتی حس می کنم به اندازه سابق به درد اون هم نمی خورم که خب بدیهیه! برای پسری که چند ماه دیگه 18 سالش تموم میشه، مادر دیگه خدا نیست...

می خوام بشینم کار مجله رو که طبق معمول عقب افتاده انجام بدم که یا فیلتر شکن لب تابم درست کار نمی کنه یا سایت های داخلی درست باز نمیشن یا هزار تا دلیل ریز و درشت دیگه که تو این اوضاع و احوال من هر کدوم یه مانع بزرگ هستن.

این روزها و حد اقل امروز شدم مثل بیمار لاجونی که کشون کشون خودش رو از رختخواب بیرون می کشه تا مثلاً دوش بگیره و سرحال بشه و می بینه آب سرده یا میره یه چایی درست کنه و می بینه گاز قطعه یا میره هر غلط دیگه ای بکنه می بینه یه چیزی درست کار نمی کنه! اون بیمار بدبخت هم چون لاجونه بر می گرده تو تخت و به هیچی نبودن خودش ادامه میده...

حوصله ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم. البته که کارهای خونه رو به نحو مطلوبی انجام میدم و همیشه غذا داریم و خونه تمیزه و لباس ها و ظرف ها شسته است. حتی دکور خونه رو هم چند وقت یه بار عوض می کنم و به گلدون هام هم میرم و موهام هم همشه مرتبه و لباس هام ست شده و کفش و لباس جدید هم می خرم. البته که کلاس یوگا و استخر رو هم مرتب میرم و البته که وزنم متناسبه و البته که مهمونی هم میرم و روابط عمومی ام مثل بیشتر وقت ها خوبه. البته که همچنان شوخ طبعم ولی حالم خوش نیست. اصلاً خوش نیست. انگار دیگه هیچی تو زندگیم عمق نداره به غیر از تنهایی...

فقط تنهایی که هر روز هم عمیق تر میشه و حتی دلم نمی خواد از این چاه عمیق دربیام.حس می کنم هر چه برای ارائه داشتم ته کشیده و دیگه حالا وقت اون رسیده که قایم بشم.قبل از اینکه پوچی درونم بر همگان(!) آشکار بشه قایم بشم و برم گم شم. بذارم اون چه بقیه می بینن این ظاهر مرتب باشه و بس. حتی حوصله درست کردن چیزی رو هم ندارم. چیزهایی که ظاهراً خوبه ولی خودم می دونم چقدر خرابه. اصلاً حاضر نیستم "آسنترا" رو ترک کنم به همین دلیل. چون هیچ دلم نمی خواد بشینم زندگی رو بشکافم و درستش کنم. دیگه حوصله ندارم. تنها چیزی که کشون کشون دارم انجام میدم و مصمم هستم که انجام بدم حفظ ظاهر زندگیه . حتی برای خودم.

چرا امروز اینقدر حالم بده؟ چرا همین امروز که حالم اینقدر بده باید فیلتر شکن و ... بازی در بیارن و من به جای کار مجله ، بلاگفا رو باز کنم و این مزخرفات رو بنویسم؟ واقعاً چرا؟

الان عذاب وجدان گرفتم ولی یادداشتم رو پاک نمی کنم چون راستش رو بخواید من مدتهاست که چیزی نمی نویسم. چیزی جز مطالب مزخرف کاری و حالا حیفم میاد این نوشته رو پاک کنم. پس اگه گذارتون به اینجا افتاد و خوندین، بدونین که حالم اونقدرها هم بد نیست و اصلاً خوبم. همه چی آرومه...

تمرین می کنم، سمباده می‌زنم

هر روز از خودم می‌پرسم چرا نمی‌نویسی؟ و هر روز هیچ جواب موجهی ندارم. جواب غیرموجهی هم ندارم!
یاد آن داستان کوتاه از زویا پیرزاد می‌افتم که زنی می‌خواست قصه بنویسد و هر روز که می‌خواست شروع کند به نوشتن ماجرایی پیش می‌آمد. یا کار خانه‌اش مانده بود، یا بچه‌هایش خرده فرمایشی داشتند یا ...
هزار تا دلیل مزخرف پیدا می‌کرد برای اینکه ننویسد. اولین‌بار که این قصه را خواندم دلم برای آن خانم سوخته بود که طفلک چقدر درگیر است و در چنبره زندگی گرفتار شده و کاش این گرفتاری‌های روزمره رهایش کنند که بتواند بنویسد و آن‌قدر بنویسد و بنویسد تا نویسنده خوبی بشود و قلمش چون آب روان بشود.

بعدها وقتی خودم در موقعیت آن خانم قرار گرفتم، فهمیدم که عاملی که نمی‌گذارد بنویسی، گرفتاری‌ها و کارهای روزمره نیست.

کما اینکه خودم سال‌ها باوجود کارِ تمام‌وقت و بچه کوچک و هزار تا گرفتاری داخل و خارج خانه می‌نوشتم و از نوشتن لذت می‌بردم؛ ولی حالا... حالا هیچ‌کدام از این گرفتاری‌ها را ندارم. کارم پاره‌وقت و دورکاری شده و پسرم بزرگ شده و گرفتاری‌های داخل و خارج خانه یا حل شده و یا از آنها عبور کرده‌ام و خلاصه اینکه همه چیز مهیاست و من به‌اندازه کافی وقت دارم که بنویسم؛ ولی نمی‌نویسم.

نمی‌نویسم؛ چون تنبلم، چون انگیزه ندارم، چون اعتمادبه‌نفس ندارم، چون فکر می‌کنم باید بعد از این‌همه وقت یک چیز درست‌وحسابی بنویسم، چون مغزم و قلمم زنگارگرفته، چون در این سال‌ها به‌جای نوشتن حرف زدم و حالا آداب نوشتن یادم رفته انگار...

حرف‌زدن با نوشتن خیلی فرق دارد. موقع حرف‌زدن در نهایت یک‌خرده فکر می‌کنی و شروع می‌کنی و هرکجا که حس کردی طرف مقابلت حرف‌هایت را متوجه نمی‌شود یا سو برداشت دارد یا تو نمی تونی منظورت رو برسانی با هر چیز دیگر، استراتژی را عوض می‌کنی.

یا شروع می‌کنی به توضیح‌دادن منظورت یا لحنت را تغییرمی‌دهی یا یک موضوع فرعی را عنوان می‌کنی تا به درک موضوع اصلی‌ات کمک کنه یا هزار کار دیگر. هزار کار دیگری که انجامشان موقع حرف‌زدن خیلی‌خیلی راحت‌تر از نوشتن است.

نوشتن واقعاً هنر است. اینکه مقصود و منظورت را درست برسانی هنر است. اینکه واژه‌ها را بادقت و پاکیزه انتخاب کنی و طوری کنار هم بچینی که در عین روان بودن، مطلب را درست‌وحسابی بیان کنند،هنر است.

یک زمانی این هنر را در حد و حدود خودم داشتم. می‌توانستم بنویسم؛ ولی حالا خیلی سخت شده. هر چه می‌نویسم یک یا چند ایراد بزرگ دارد.یا نوشته‌ام بی‌محتوا می‌شود یا خیلی سانتی‌مانتال یا زیادی احساساتی یا خیلی خشک و خشن. قلمم زنگ‌زده. بدجوری هم زنگ‌زده و همه‌اش به‌خاطر این که "فقط" حرف می‌زنم و از همه بدتر اینکه با آدم‌های "محدودی" حرف می‌زنم.

با کسانی که آن قدر با هم حرف زده‌ایم و هر چیز را هزار بار بالا و پایین و تحلیل و تفسیر کرده‌ایم و آن‌قدر یکدیگر و کلماتمان را می‌شناسیم که نیازی به توضیح نیست . در حرف زدن با این دوستان خیلی زود منظور هم را می‌فهمیم و حتی گاهی در سکوت مطالبی بینمان ردوبدل می‌شود و بحث و تبادل نظری شکل می‌گیرد!

خیلی خوشحال و شاکرم بایت داشتن چنین آدم‌ها و رابطه‌هایی ولی در نهایت این کار مثل زندگی در یک دهکده کوچک و با صفاست. گه همه چیز خوب است و گل‌وبلبل ولی بعد از چند وقت دیگر نمی‌توانی پایت را از مرزهای این دهکده فراتر بگذاری و پشت کوه‌ها را هم ببینی و محکوم می‌شوی به زندگی در بهشت محدود و شکننده‌ای که برای خودت ساخته‌ای...

اولویت های مزخرف

خوشحالم که ماه شهریور داره تموم میشه. نه فقط به خاطر اینکه تابستون تموم میشه و فصل جذاب سرما می رسه، درواقع به خاطر اینکه این‌همه تعطیلی و بی‌نظمی مزخرف تموم میشه.
من از وقتی‌که هرروز صبح نمیرم سر کار و از خونه کار می‌کنم به‌اندازه کافی نظم و روتین روزانه مو از دست دادم. کلاً هم نسبت به حفظ نظم روزمره آدم سست‌عنصری هستم و خیلی زود و به کوچک‌ترین بادی همه‌چیز در من به هم می‌ریزه!
قبلاً این‌طوری نبودم. قبلاً بیشتر پایبند برنامه‌های خودم بود و البته کلاً هم حفظ نظم برای من از اهمیت کمتری برخوردار بود. راستش جوون تر بودم و حس می‌کردم سال‌های زیادی رو برای زندگی در پیش رو دارم و هزار سال وقت دارم که عادت‌های جدید بسازم و خرابشون کنم و دوباره از نو بسازم. هر بلایی سر برنامه‌های زندگی ام و بدنم و پوستم و رزومه کاری‌مو و روابط خانوادگی و دوستانه و ... می‌آوردم، عین خیالم نبود چون تصور می‌کردم که دوباره درستش می‌کنم و درستش می‌کردم ولی... ولی حالا هر چی خراب میشه ، خیلی طول می‌کشه تا درست بشه. حالا وقتی 3 کیلو اضافه می‌کنم باید دو ماه تلاش کنم تا کم بشه. حالا اگه سه شب خوب نخوابم، یه چروک عمیق و ابدی به صورتم اضافه میشه. حالا اگه حوصله‌ام از کارم سر بره، پیدا کردن کار دلخواه یه چالش جدیه. حالا اگه برای دیدن دوستام برنامه مرتب و منظم نذارم ، خیلی جدی دیدارها کم و گم میشه و یه دفعه به خودم میام که هزارساله ندیدمشون. حالا...
همه چی همین‌جوری شده. سررشته هرچی از دستم در بره ( که این روزها خیلی زیاد اتفاق می‌افته) پیدا کردن دوباره‌اش کار خیلی سختیه. تو تابستانی که دیگه تو آخرین روزهاش هستیم، خیلی تلاش کرد‌م که روتین روزمره مو مرتب نگه‌دارم. خیلی تلاش کردم که هرروز برای پایگاه خبری مطلب بنویسم و مجله رو به‌روز نگه‌دارم و استخر و کلاس یوگا رو برم و جلسه‌های هفتگی رو با تراپیست ادامه بدم. تلاش کردم به خونه زندگی و گل و گیاه هام خیلی خوب برسم و مهمونی های لازم رو بدم و حواسم به رابطه‌ام با همسر و پسر و خواهر باشه، تلاش کردم موهامو و ناخن هام همیشه مرتب باشه و ... خیلی روزها هم همه‌چیز مرتب و منظم بود ولی کافی بود یه تعطیلی اضافه سروکله‌اش پیدا بشه، کافی بود اینترنت یه روز قطع بشه، کافی بود ترافیک بیشتر از معمول باشه، کافی بود برق بی‌موقع بره و ... همه‌چیز به هم می‌ریخت!
به هم می‌ریخت و دیوانه‌ام می‌کرد. به هم می‌ریخت و یادم می‌آورد که چقدر بی‌اراده و تنبلم که با هر چیزی به هم می‌ریزم و برگشتن دوباره به نظم برام سخته. از اون بدتر می دونین چیه؟ اون چیزی که بیشتر دیوانه‌ام کرده... اینه که وقتی به هم می‌ریزم و نمی تونم یه سری کارها رو انجام بدم، لیست کارهای انجام شده بیشتر حالم رو خراب می‌کنه!
وقتی می‌بینم کارهایی که حذف نشده، کارهای خونه و مو و ناخن و ورزش و تراپیسته! وقتی می‌بینم انگار داشتن غذا و ظرف و لباس‌های شسته برام مهم‌تر از دیدن دوستامه. وقتی می‌بینم وقت می ذارم و میرم آرایشگاه ولی خیلی راحت کار مجله و پایگاه خبری رو موکول می‌کنم به فردا. وقتی می‌بینم احوال گل و گیاه هام برام مهم‌تر شده تا ادامه بحث در فلان مورد اجتماعی با دوست خارج نشینم...
حالم بد میشه. حالم از خودم بد میشه وقتی مینم شبیه همه زن های میان‌سالی شدم که نمی‌خواستم باشم... اون لاله کجا رفت؟ اون لاله کجاست؟ این لاله‌ای که هست رو دوست ندارم...

سیاهی لشگر

هر بار خودم رو دوره می کنم و هر بار می افتم به نق نق و به جون خودم غر می زنم که چقدر به درد نخوری؛ تهش می رسم به اینکه ارتباطاتم کمه. اینکه آدم هام کم هستن. اینکه دوستام بنا به جبر سرنوشت دیگه به اندازه سابق تو زندگی من نیستن.

من آدم ارتباطم. ارتباط های جذاب و جا افتاده. آدم دل های نزدیک ولی چند وقته گاهی وقتها وقتی حالم خیلی بده نمی تونم به هیچ کس زنگ بزنم. عجیب هم نیست. آدم ها گرفتار زندگی خودشون هستن و طبعاً گوش دادن به نق‌های تموم نشدنی و بی‌فایده من جزو اولویت هاشون نیست. اصلاً خیلی وقت ها نق هم نمی‌خوام. فقط حضور می‌خوام... دسترسی عاطفی...

این رو هم خیلی خوب می دونم - بعد مدتها فکر و تحلیل و بررسی- که تقصیر خودمه. من لوسم! من تو ارتباط لوسم. عادت کردم آدم ها پیدام کنن و باهام دوست بشن. وقتی یکی هلم میده تو جاده دوستی، همراه خوبی میشم. دوست خوبی میشم. لااقل سعی می کنم که باشم ولی اگه... اگه کسی هلم بده.

اصلاً همیشه اینجوری بودم. همیشه یکی هلم داده تو یه جاده‌ای، دره ای، جهنم دره ای... و من دیگه رفتم و هر طور شده تو مسیر موندم... من مسیر تعیین نمی‌کنم. هر چند در ظاهر خیلی عاقل و بالغ به نظر میام ولی فقط ایتجوری "به نظر" میام. اصلاً آدم هدف گذاری نیستم. اصلاً مسیر تعیین نمی کنم. فقط میرم... میرم... با تمام قوا برای تصمیم هایی که مال خودم نیستن تلاش می کنم... گاهی وقت ها تحسین های حسابی هم می گیرم ولی تهش... تهش سیاهی لشکرم...

فوق فوقش ب کمپلکس...

نمی تونم یا نمی خوام؟ نمی خوام یا نمی تونم؟ دو سه روزه هی به این سوال فکر می کنم. این سوال رو آقای روان درمانگر تو اتاق درمان بعد دقایق طولانی حرف زدن و در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هام رو بگیرم و موفق نمی شدم، پرسید... چند بار هم پرسید. بهم گفت برو مثل یه تکلیف درباره اش فکر کن. بنویس و تا هفته بعد یه نتیجه بگیر!

حتماً خودش می دونست که ممکنه نتیجه نگیرم یا تو این مدت کوتاه نتیجه نگیرم یا اصلاً درباره اش فکر نکنم یا... حتماً می دونه. نمیشه ندونه. روانشناسه. بلده آدم ها رو تحلیل کنه... ولی حالا بعد از گذشت حدو 30 ساعت نشستم که بنویسم. بنویسم و سعی کنم فکر هامو مرتب کنم. فکرهایی که در اکثر دقایق این سی ساعت تو سرم چرخ می خورد.

موضوع از اونجا شروع شد که رفتم نشستم رو به روش و گفتم من آدم به دردر بخوری نیستم. گفتم تبدیل شدم به یه زن 46 ساله. از همون 46 ساله هایی که نمی خواستم باشم. گفتم که در نیمه دوم دهه پنجم عمرم به این نتیجه رسیدم که چیزی نیستم و از این به بعد هم چیزی نخواهم شد!

گفتم هزار تا بهانه و دلیل محکمه پسند دارم برای هیچی نشدنم ولی خودم ته دلم خیلی خوب می دونم که اگه می خواستم، اگه همت می کردم، اگه بیشتر اراده داشتم، می شد... حالا اینکه چی قرار بود بشه که نشده رو ، خودمم خیلی دقیق نمی دونم. به گمونم انتظار داشتم مثلاً روزنامه نگار اسمی و درست و حسابی بشم یا لاقل یکی دو تا کتاب نوشته باشم یا حداقل چند تا مقاله تأثیرگذار... مثلاً درس خوانده باشم و تا الان دکترا گرفته باشم ... اصلاً رژیم گرفته باشم و ورزش کرده باشم و الان 55 کیلو باشم با یه هیکل معرکه! چه می دونم، یه شغل خیلی پردرآمد داشته باشم. چه می دونم مثلاً دستپختم زبانزد باشه. اصلاً النگو داشته باشم تا آرنج و به زن های فامیل مشاورده شوهر داری بدم. مثلاً سالهای متمادی بیمه داشته باشم و منتظر بازنشستگی باشم. چه می دونم اصلاً زود شوهر کرده باشم و حالا چند تا بجه داشته باشم با عروس و داماد. مبارزه سیاسی کرده باشم مثلاً... سابقه زندان... یه چیزی... فقط یه چیزی که من رو از این هیچ نبودن نجات بده. من رو از این مولتی ویتامین بودن دربیاره....

چند روز بود؟ 21 روز ؟ در مورد عادت...

فکر می کنم تا مدت ها باید اول نوشته هام بنویسم که نخونید! البته خدا رو شکر که این روزها وبلاگ ها خواننده زیادی نداره ولی به هر حال برای چند نفری که گذرشون به اینجا می افته باید بنویسم که نخونید.

چون من فقط دارم می نویسم. بدون فکر و بعد از مدتها. می نویسم که مغزم از چیزی که نمی دونم چی هست خالی بشه و در ضمن دوست دارم این نوشته ها رو نگه دارم و جایی بهتر از وبلاگ خودم براش پیدا نمی کنم.

چقدر توضیح میدم! عادت مزخرفیه که همیشه داشتم و این روزها می بینم که به پسرم هم انتقال دادم. با وجود اینکه اوضاع اعتماد به نفسش از من خیلی بهتره ولی اونم عادت داره توضیح بده و من گاهی ناراحت میشم و عذاب وجدان می گیرم از عادت احمقانه ای که بهش انتقال دادم.

اه! لعنت! با اون کلمه ها رو به کار بردم. باز گفتم مزخرف... باز گفتم احمقانه. تصمیم داشتم دیگه نگم. یعنی در مورد چیزی که به خودم مربوط میشه نگم ولی نشد... نمیشه... راستش شاید نمیشه چون تصمیم خودم نیست. شاید چون توصیه روانشناسه. روانشناسی که مثل خیلی های دیگه تصور و شاید وانمود می کنه که من رو ادم حسابی می دونه. تصوری که دوستش دارم و اذیتم می کنه. تصوری که همه عمر باهاش درگیر بودم. صدایی که از درون بهم میگه تو هیچی نیستی و ظواهری که انگار یه چیزی هستم!

نه که اون " یک چیز" چیز مهمی باشه ها! نه! فقط یه چیزی... یه آدم... یه شخصیت که ارزشمنده. با معیارهای معمول ارزشمنده...

راستش ذهن من هیچوقت اون ته تهش نمی تونه با ارزشمند بودم همه چیز و همه کس کنار بیاد. مخصوصاً درباره خودم.

درباره دیگران همیشه یه صدایی هست که بهم میگه شاید داری اشتباه می گنی. شاید فلان کار و فلان رفتار و فلان عقیده که به نظر تو مزخرف میاد، خیلی هم درست باشه و تو نمی فهمی ولی در مورد خودم... در مورد خودم با اطمینان بیشتری می تونم از مزخرف و احمقانه بودن ها حرف برنم... اه... دوباره گفتم!

زنگار هم چه کلمه قشنگیه ها!

زندگی یه جور متناقضی شده برام. شاید جمله ام خیلی کلیشه ای باشه ولی به همه چیز شک کردم. به تمام اساس و بنیاد باورهام. به اینکه اصلاً زندگی چی هست؟

می دونم... می دونم که دارم کلیشه ای و مسخره حرف می زنم ولی انگار واژه های دیگری برای توصیف حال و احوالاتم پیدا نمی کنم.

گاهی حس می کنم همه اینها اثرات رد شدن از چهل سالگیه. احتمالاً همه چهل و چند ساله های دنیا می تونن تایید کنند که تو دهه پنجم زندگی انگار وارد مرحله جدیدی میشی و چیزهایی رو می بینی و تشخیص میدی که خیلی بدیهی به نظر میان ولی قبلاً نمی دیدی!

طوری که آدم گاهی تعجب می کنه که چطور تا به حال چیزی به این وضوح و روشنی رو نمی دیدم و تشخیص نمی دادم؟ چطور مثلاً فلانی رو حاوی مشخصاتی ( خوب یا بد ) می دیدم که حالا دقیقاً دارم برعکسش رو می بینم|؟ به هر صورت هر چی که هست ناچارم ربطش بدم به بالا رفتن سن. به نگاه گسترده تری که به دنیا پیدا کردم. شاید هم نه! شاید هم چهل و چند سالگی اصلاً اون فرزانگی غلو شده رو نداره و هر چی هست کودکانگیه و بیخیالی... نمی دونم. هر چی که هست باعث شده که اون اعتماد و اطمینان گذشته رو به خودم از دست بدم. باعث شده دید دوگانه ای به خودم و به تبع به همه چیز داشته باشم.

گاهی وقتها صبح که پامیشم از خودم می پرسم من خوشبختم؟و جوابم بله است چون کلی از معیارهای خوشبختی رو دارم و حالم خوشه و دلم خوشه ... همون لحطه از خودم می پرسم آیا من بدبختم؟ و باز جوابم می تونه مثبت باشه و حتی مستدل!

*

الان که متنم رو دوباره خوندم حس کردم چثدر مزخرف و حتی ضعیف نوشتم. انگار قلمم زنگ زده باشه... ولی راستش تصمیم دارم بنویسم تا به قول ادبیاتی ها زنگارهای قلمم زوده بشه و حتی روحم...

کوچک تر >>>>>بزرگتر

امروز سالگرد باباست. شانزهمین سالگرد. گاهی وقتها به نظرم میاد فوق فوقش همین یکی دو سال پیش بوده که از دستش( در واقع دستشون) دادم و گاهی وقت ها انگار هزار سال پیش بود... انگار از ازل نبودن. انگار هیچوقت بزرگتر برام مفهوم خاصی نداشته...انگار همیشه خودم بزرگتر بودم. بزرگتر از خواهرم، دوستام، همکارام، همه و همه...

یه زمانی یادمه همیشه از همه کوچک تر بودم. تو مدرسه جهشی خونده بودم و به رسم دهه شصت، شناسنامه ام هم چند ماهی از خودم بزرگتر بود و این باعث شده بود تا 1-2 سالی از همه همکلاسی ها کوچکتر باشم. تو دانشگاه هم همین منوال بود و خیلی زود هم تو یه جای معتبر رفتم سر کار و از همه کوچک تر بودم. عادت داشتم به کوچکتر بودن و تحسین شدن. نمی دونم کی و کجا این روند از دست رفت و کی و کجا من تبدیل شدم به بزرگتر همه. نمی دونم چی شد که همه دوست هام ازم کوچکتر شدن. کم کم همکارها هم همین وضعیت رو پیدا کردن. صد البته که همون همکلاسی های یزرگتر قدیم هنوز هستن و هنوز تو جمعشون کوچکتر هستم. همکارهای قدیمی هم همینطور ولی بیشتر معاشرینم از من کم سن تر هستن.

نمی دونم من عقب موندم؟ همسن های من در مراتب خیلی بالاتری هستن؟ همسن های من از گردونه خارج کردن خودشون رو؟ یا چی؟

هر چی که هست و هر چقدر دارم با ذهن خودم می جنگم و تلاش می کنم اون صدای بلند را پس بزنم، باز هم خیلی واضح می دونم که من عقب موندم. از چی؟ نمی دونم؟ بقیه چه تخم دو زرده ای کردن؟ اونم نمی دونم! چکار باید بکنم؟ اونم نمی دونم!

پولکی از سر کوچه

امروز اینجا رو باز کردم تا ببینم مزخرفاتی که دیروز نوشتم قابل خواندن هست یا نه؟ یا اینکه باید پاکش کنم؟ ولی باز کردم و دلم خواست بنویسم. بدون اینکه نوشته دیروزی رو دوباره بررسی کنم. دلم خواست بنویسم و نمی دونم از چی؟ از این بنویسم که چند وقت پیش با کمال شگفتی متوجه رابطه خودم و کی‌برد شدم. رابطه‌ای که طی سال‌ها اونقدر آروم به جانم نشسته که حتی نفهمیدم!
ماجرا از این قراره که رفتم پیش روانشناس و تو یکی از جلسه‌ها قرار شد یه نامه به مادرم بنویسم. تا قبل از اون همیشه فکر می‌کردم که اصلاً مهم نیست که برای سالیان طولانی قلم دستم نگرفتم و چیزی بنویسم. فکر می‌کردم اگر یه روزی قرار باشه برای یکی نامه بنویسم حتماً کاغذ و خودکار دستم می‌گیرم. همین کار رو هم کردم. نشستم پشت میز و قلم‌ به دست گرفتم و ... نشد! نمی‌شد! سرعت مغز و دستم یکی نبود. اصلاً تمرکز و جریان فکری‌ام به هم ریخته بود. دست از نوشتن کشیدم و اولش هم فکر کردم که به لحاظ روانی نامه نوشتن به مادرم برام سخته... ولی این‌طوری نبود. خیلی زود فهمیدم مشکل از من و خودکار و کاغذه. فهمیدم که با کی‌برد خیلی راحت‌ترم. حتی برای بیان احساسات نسبت به مادری که 16 سال پیش از دستش دادم... عجیب بود ولی واقعیت بود.
نشستم پای کی‌برد و نوشتم. راحت و روان 5-6 صفحه نوشتم و غلط‌گیری و بعدش پرینت کردم! راستش خوشم نیومد از این پروسه ولی واقعیت بود.
یاد یه داستانی افتادم از زویا پیرزاد. داستانی که خانمِ یه خونه قدیمی و قاجاری همیشه منتظر بود تا مسافری از اصفهان بیاد و براش پولکی بیاره و بعد یهو یه مغازه سر کوچه رفیق بچگی‌اش باز شد که سوغات همه جا رو داشت. باوجوداینکه پولکی‌ها راحت‌تر به دستش رسیده بود ولی خوشش نیومده بود. حسش رو خیلی خوب درک می کردم...

نوشتن سخت شده

نوشتن سخت شده. خیلی سخت شده. اصلاً انگار زندگی کردن، اون مدلی که قبلاً بود سخت شده.چطوری این‌همه می‌نوشتم؟ نه‌فقط اینجا! هر جا! چطوری واقعاً مطلب تولید می‌کردم؟ برای مجله متن‌های عالی می‌نوشتم و مصاحبه‌های خوب تنظیم می‌کردم. یادداشت‌های جذابی که خودم هنوز از خوندن بعضی هاشون لذت می‌برم.
حتی به طرز کاملاً خودشیفته گانه ای از یاز خوانی مطالب خودم تو همین وبلاگ هم لذت می برم. انگار اون که اون مطالب رو می‌نوشت، یکی دیگه بود. من نبودم. یه لاله دیگه بود.
یه لاله جدی تر، غمگین تر، با اعتماد به نفس واقعی بیشتر. لاله ای که گرفتار مشکلات خیلی زیادی بود، زندگی‌اش سخت‌تر بود ولی بیشتر جون داشت. زنده‌تر بود انگار... مثل وقتی‌که یه کوهنورد از یه دامنه سخت بالا میره. یه دونده با نفس گرفته و پهلویی که درد می کنه می دوئه...
یادمه یه بار یه جا که یادم نیست، نوشته بودم که زندگیم شده مثل هل دادن یه گاری پر از سنگ تو سربالایی. یه لحظه که زور نمی‌زنم میاد عقب و عقب می‌افتم. کسی هم نبود کمکم کنه، درست‌وحسابی کمکم کنه...
حالا دیگه اون گاری تو سربالایی نیست. حالا تو یه سطح صاف و مسطح ایستاده. حتی می تونم بگم که یه شیب خیلی ملایم روبه‌جلو هم هست که هل دادن گاری رو آسون و آسون تر می کنه. حتی کسایی هم هستن که کمکم می کنن. یا لااقل هر وقت خسته بشم یه چایی خوشرنگ می ذارن جلوم و تشویقم می‌کنن. تحسینم می کنن. حتی گاهی ستایشم می کنن ولی... ولی اون گاری دیگه انگار مثل قبل پربار و سنگین نیست. انگار دیگه چیزهای مهمی توش نیست. انگار دیگه به مقصد رسیدن و لااقل چه زمانی به مقصد رسیدنش مهم نیست. کلاً فقط داره تو یه شیب خیلی ملایم با یه هول و فشار کوچک راهش رو می ره
نمیدونم پیر شدم؟ بزرگ شدم؟ عاقل شدم؟ مشاعرم رو از دست دادم یا چی؟ یادمه سال‌ها پیش اگه چند دقیقه روی کاناپه دراز می‌کشیدم، آسایش زائدالوصفی( به قول نویسنده‌های دهه شصت) من رو در بر می‌گرفت و یه آخیش از ته دل می‌گفتم ولی حالا بعضی روزها چند ساعت رو کاناپه ولو میشم و کانال‌ها و پیج ها رو بالا پایین می‌کنم و در ضمن هیچ عذاب وجدانی هم بابت"مفید نبودن" ندارم. راستش اصلاً قدیم‌ها هم توهم مفید بودن داشتم! مگه داشتم چکار می‌کردم؟ همون کارهایی که همه می کنن. خیلی‌ها هم با مشکلات و گرفتاری‌های بیشتر از من تازه! گاهی هم یه خزعبلی بلغور می‌کردم که خب ... خزعبلاتی بیش نبودن.
آلان خیلی راحت وقت تلف می‌کنم. حوصله نداشته باشم کلی از کارها رو نمی کنم.لازم باشه کمک می خوام. استراحت می‌کنم. به خودم تعطیلی و جایزه می دم. در کمال شگفتی توقعات اطرافیان هم از من خیلی کمتر شده و سرویس‌هایی که بهم میدن خیلی بیشتر.
حالا که می‌نویسم به نظر میاد که چه راه خوبی رو طی کردم و با بالا رفتن سن عاقل شدم و راه درست زندگی رو یاد گرفتم و ... ولی اینجوری ها نیست. یه چیزی اون ته مغزم داره من رو می خوره. بدجوری هم می خوره. نه که حالم خوب نباشه ها. هست. البته نمی دونم اگه آسنترا رو بذارم کنار، اوضاع به همین منوال می مونه یا نه؟ ولی هر چی که هست اون ته ذهنم یکی داره بال بال می زنه. داره بهم میگه بدرد نخور! داره بهم میگه بود و نبودت فرقی به حال جهان نداره. هر چند که لااقل رفتار ظاهری بقیه اینطوری نیست و به نظر میاد بود و نبود من براشون خیلی مهمه ولی خودم این‌جوری فکر نمی‌کنم.
خودم می‌فهمم که دارم پراکنده و مزخرف می‌نویسم ولی باید بنویسم. باید بنویسم تا حس کنم یه چیزی من رو به سال‌های پیشم وصل می کنه.
من شاید دوست خوبی باشم، مادر خوب یا خواهر و همسر خوب یا عروس یا دخترخاله یا هرچی... ولی بود و نبودم فرقی در جهان نداره. هیچ جای دنیا بدون من لنگ نمی مونه؟ نمی دونم چجوری بگم؟ آره مجله یا پایگاه خبری ممکنه چند روز لنگ یمونن. اصلاً رئیس‌جمهور هم که باشی و یمیری دنیا لنگ نمی مونه( در این مورد خاص شاید آب هم از آب تکون نخو.ره!)ولی ... اصلاً نمی تونم چیزی که تو ذهنم هست رو به کلمه تبدیل کنم. این توانایی رو از دست دادم انگار...
خدا رو شکر که این روزها وبلاگ‌ها رو کمتر کسی می خونه. خوبه که بدون نگرانی محتویات مغزم رو نوشتم. حالا چرا اینجا می‌نویسم؟ نمی دونم؟