حال مزخرفی دارم، هیچی خوب پیش نمیره . هیچ کاری نمی کنم، به هیچ دردی نمی خورم.به هیچ جا نرسیدم. هیچ کار درستی تو زندگیم نکردم. امروز که مدرسه ها آنلاینه و حال جسمی ام به خاطر یه ویروس گوارشی خوب نیست و با پسرک موندم خونه، مزخرف بودن و به درد نخور بودنم بیشتر به چشمم اومده.
پسرک که بالاخره و بعد از مدت ها با ورود به سال دوازدهم افتاده بود رو ریل درس خوندن، با هر تعطیلی و بهانه ای روالش به فنا میره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم. حتی حس می کنم به اندازه سابق به درد اون هم نمی خورم که خب بدیهیه! برای پسری که چند ماه دیگه 18 سالش تموم میشه، مادر دیگه خدا نیست...
می خوام بشینم کار مجله رو که طبق معمول عقب افتاده انجام بدم که یا فیلتر شکن لب تابم درست کار نمی کنه یا سایت های داخلی درست باز نمیشن یا هزار تا دلیل ریز و درشت دیگه که تو این اوضاع و احوال من هر کدوم یه مانع بزرگ هستن.
این روزها و حد اقل امروز شدم مثل بیمار لاجونی که کشون کشون خودش رو از رختخواب بیرون می کشه تا مثلاً دوش بگیره و سرحال بشه و می بینه آب سرده یا میره یه چایی درست کنه و می بینه گاز قطعه یا میره هر غلط دیگه ای بکنه می بینه یه چیزی درست کار نمی کنه! اون بیمار بدبخت هم چون لاجونه بر می گرده تو تخت و به هیچی نبودن خودش ادامه میده...
حوصله ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم. البته که کارهای خونه رو به نحو مطلوبی انجام میدم و همیشه غذا داریم و خونه تمیزه و لباس ها و ظرف ها شسته است. حتی دکور خونه رو هم چند وقت یه بار عوض می کنم و به گلدون هام هم میرم و موهام هم همشه مرتبه و لباس هام ست شده و کفش و لباس جدید هم می خرم. البته که کلاس یوگا و استخر رو هم مرتب میرم و البته که وزنم متناسبه و البته که مهمونی هم میرم و روابط عمومی ام مثل بیشتر وقت ها خوبه. البته که همچنان شوخ طبعم ولی حالم خوش نیست. اصلاً خوش نیست. انگار دیگه هیچی تو زندگیم عمق نداره به غیر از تنهایی...
فقط تنهایی که هر روز هم عمیق تر میشه و حتی دلم نمی خواد از این چاه عمیق دربیام.حس می کنم هر چه برای ارائه داشتم ته کشیده و دیگه حالا وقت اون رسیده که قایم بشم.قبل از اینکه پوچی درونم بر همگان(!) آشکار بشه قایم بشم و برم گم شم. بذارم اون چه بقیه می بینن این ظاهر مرتب باشه و بس. حتی حوصله درست کردن چیزی رو هم ندارم. چیزهایی که ظاهراً خوبه ولی خودم می دونم چقدر خرابه. اصلاً حاضر نیستم "آسنترا" رو ترک کنم به همین دلیل. چون هیچ دلم نمی خواد بشینم زندگی رو بشکافم و درستش کنم. دیگه حوصله ندارم. تنها چیزی که کشون کشون دارم انجام میدم و مصمم هستم که انجام بدم حفظ ظاهر زندگیه . حتی برای خودم.
چرا امروز اینقدر حالم بده؟ چرا همین امروز که حالم اینقدر بده باید فیلتر شکن و ... بازی در بیارن و من به جای کار مجله ، بلاگفا رو باز کنم و این مزخرفات رو بنویسم؟ واقعاً چرا؟
الان عذاب وجدان گرفتم ولی یادداشتم رو پاک نمی کنم چون راستش رو بخواید من مدتهاست که چیزی نمی نویسم. چیزی جز مطالب مزخرف کاری و حالا حیفم میاد این نوشته رو پاک کنم. پس اگه گذارتون به اینجا افتاد و خوندین، بدونین که حالم اونقدرها هم بد نیست و اصلاً خوبم. همه چی آرومه...