فکر می کنم تا مدت ها باید اول نوشته هام بنویسم که نخونید! البته خدا رو شکر که این روزها وبلاگ ها خواننده زیادی نداره ولی به هر حال برای چند نفری که گذرشون به اینجا می افته باید بنویسم که نخونید.

چون من فقط دارم می نویسم. بدون فکر و بعد از مدتها. می نویسم که مغزم از چیزی که نمی دونم چی هست خالی بشه و در ضمن دوست دارم این نوشته ها رو نگه دارم و جایی بهتر از وبلاگ خودم براش پیدا نمی کنم.

چقدر توضیح میدم! عادت مزخرفیه که همیشه داشتم و این روزها می بینم که به پسرم هم انتقال دادم. با وجود اینکه اوضاع اعتماد به نفسش از من خیلی بهتره ولی اونم عادت داره توضیح بده و من گاهی ناراحت میشم و عذاب وجدان می گیرم از عادت احمقانه ای که بهش انتقال دادم.

اه! لعنت! با اون کلمه ها رو به کار بردم. باز گفتم مزخرف... باز گفتم احمقانه. تصمیم داشتم دیگه نگم. یعنی در مورد چیزی که به خودم مربوط میشه نگم ولی نشد... نمیشه... راستش شاید نمیشه چون تصمیم خودم نیست. شاید چون توصیه روانشناسه. روانشناسی که مثل خیلی های دیگه تصور و شاید وانمود می کنه که من رو ادم حسابی می دونه. تصوری که دوستش دارم و اذیتم می کنه. تصوری که همه عمر باهاش درگیر بودم. صدایی که از درون بهم میگه تو هیچی نیستی و ظواهری که انگار یه چیزی هستم!

نه که اون " یک چیز" چیز مهمی باشه ها! نه! فقط یه چیزی... یه آدم... یه شخصیت که ارزشمنده. با معیارهای معمول ارزشمنده...

راستش ذهن من هیچوقت اون ته تهش نمی تونه با ارزشمند بودم همه چیز و همه کس کنار بیاد. مخصوصاً درباره خودم.

درباره دیگران همیشه یه صدایی هست که بهم میگه شاید داری اشتباه می گنی. شاید فلان کار و فلان رفتار و فلان عقیده که به نظر تو مزخرف میاد، خیلی هم درست باشه و تو نمی فهمی ولی در مورد خودم... در مورد خودم با اطمینان بیشتری می تونم از مزخرف و احمقانه بودن ها حرف برنم... اه... دوباره گفتم!