پولکی از سر کوچه
امروز اینجا رو باز کردم تا ببینم مزخرفاتی که دیروز نوشتم قابل خواندن هست یا نه؟ یا اینکه باید پاکش کنم؟ ولی باز کردم و دلم خواست بنویسم. بدون اینکه نوشته دیروزی رو دوباره بررسی کنم. دلم خواست بنویسم و نمی دونم از چی؟ از این بنویسم که چند وقت پیش با کمال شگفتی متوجه رابطه خودم و کیبرد شدم. رابطهای که طی سالها اونقدر آروم به جانم نشسته که حتی نفهمیدم!
ماجرا از این قراره که رفتم پیش روانشناس و تو یکی از جلسهها قرار شد یه نامه به مادرم بنویسم. تا قبل از اون همیشه فکر میکردم که اصلاً مهم نیست که برای سالیان طولانی قلم دستم نگرفتم و چیزی بنویسم. فکر میکردم اگر یه روزی قرار باشه برای یکی نامه بنویسم حتماً کاغذ و خودکار دستم میگیرم. همین کار رو هم کردم. نشستم پشت میز و قلم به دست گرفتم و ... نشد! نمیشد! سرعت مغز و دستم یکی نبود. اصلاً تمرکز و جریان فکریام به هم ریخته بود. دست از نوشتن کشیدم و اولش هم فکر کردم که به لحاظ روانی نامه نوشتن به مادرم برام سخته... ولی اینطوری نبود. خیلی زود فهمیدم مشکل از من و خودکار و کاغذه. فهمیدم که با کیبرد خیلی راحتترم. حتی برای بیان احساسات نسبت به مادری که 16 سال پیش از دستش دادم... عجیب بود ولی واقعیت بود.
نشستم پای کیبرد و نوشتم. راحت و روان 5-6 صفحه نوشتم و غلطگیری و بعدش پرینت کردم! راستش خوشم نیومد از این پروسه ولی واقعیت بود.
یاد یه داستانی افتادم از زویا پیرزاد. داستانی که خانمِ یه خونه قدیمی و قاجاری همیشه منتظر بود تا مسافری از اصفهان بیاد و براش پولکی بیاره و بعد یهو یه مغازه سر کوچه رفیق بچگیاش باز شد که سوغات همه جا رو داشت. باوجوداینکه پولکیها راحتتر به دستش رسیده بود ولی خوشش نیومده بود. حسش رو خیلی خوب درک می کردم...