نوشتن سخت شده
نوشتن سخت شده. خیلی سخت شده. اصلاً انگار زندگی کردن، اون مدلی که قبلاً بود سخت شده.چطوری اینهمه مینوشتم؟ نهفقط اینجا! هر جا! چطوری واقعاً مطلب تولید میکردم؟ برای مجله متنهای عالی مینوشتم و مصاحبههای خوب تنظیم میکردم. یادداشتهای جذابی که خودم هنوز از خوندن بعضی هاشون لذت میبرم.
حتی به طرز کاملاً خودشیفته گانه ای از یاز خوانی مطالب خودم تو همین وبلاگ هم لذت می برم. انگار اون که اون مطالب رو مینوشت، یکی دیگه بود. من نبودم. یه لاله دیگه بود.
یه لاله جدی تر، غمگین تر، با اعتماد به نفس واقعی بیشتر. لاله ای که گرفتار مشکلات خیلی زیادی بود، زندگیاش سختتر بود ولی بیشتر جون داشت. زندهتر بود انگار... مثل وقتیکه یه کوهنورد از یه دامنه سخت بالا میره. یه دونده با نفس گرفته و پهلویی که درد می کنه می دوئه...
یادمه یه بار یه جا که یادم نیست، نوشته بودم که زندگیم شده مثل هل دادن یه گاری پر از سنگ تو سربالایی. یه لحظه که زور نمیزنم میاد عقب و عقب میافتم. کسی هم نبود کمکم کنه، درستوحسابی کمکم کنه...
حالا دیگه اون گاری تو سربالایی نیست. حالا تو یه سطح صاف و مسطح ایستاده. حتی می تونم بگم که یه شیب خیلی ملایم روبهجلو هم هست که هل دادن گاری رو آسون و آسون تر می کنه. حتی کسایی هم هستن که کمکم می کنن. یا لااقل هر وقت خسته بشم یه چایی خوشرنگ می ذارن جلوم و تشویقم میکنن. تحسینم می کنن. حتی گاهی ستایشم می کنن ولی... ولی اون گاری دیگه انگار مثل قبل پربار و سنگین نیست. انگار دیگه چیزهای مهمی توش نیست. انگار دیگه به مقصد رسیدن و لااقل چه زمانی به مقصد رسیدنش مهم نیست. کلاً فقط داره تو یه شیب خیلی ملایم با یه هول و فشار کوچک راهش رو می ره
نمیدونم پیر شدم؟ بزرگ شدم؟ عاقل شدم؟ مشاعرم رو از دست دادم یا چی؟ یادمه سالها پیش اگه چند دقیقه روی کاناپه دراز میکشیدم، آسایش زائدالوصفی( به قول نویسندههای دهه شصت) من رو در بر میگرفت و یه آخیش از ته دل میگفتم ولی حالا بعضی روزها چند ساعت رو کاناپه ولو میشم و کانالها و پیج ها رو بالا پایین میکنم و در ضمن هیچ عذاب وجدانی هم بابت"مفید نبودن" ندارم. راستش اصلاً قدیمها هم توهم مفید بودن داشتم! مگه داشتم چکار میکردم؟ همون کارهایی که همه می کنن. خیلیها هم با مشکلات و گرفتاریهای بیشتر از من تازه! گاهی هم یه خزعبلی بلغور میکردم که خب ... خزعبلاتی بیش نبودن.
آلان خیلی راحت وقت تلف میکنم. حوصله نداشته باشم کلی از کارها رو نمی کنم.لازم باشه کمک می خوام. استراحت میکنم. به خودم تعطیلی و جایزه می دم. در کمال شگفتی توقعات اطرافیان هم از من خیلی کمتر شده و سرویسهایی که بهم میدن خیلی بیشتر.
حالا که مینویسم به نظر میاد که چه راه خوبی رو طی کردم و با بالا رفتن سن عاقل شدم و راه درست زندگی رو یاد گرفتم و ... ولی اینجوری ها نیست. یه چیزی اون ته مغزم داره من رو می خوره. بدجوری هم می خوره. نه که حالم خوب نباشه ها. هست. البته نمی دونم اگه آسنترا رو بذارم کنار، اوضاع به همین منوال می مونه یا نه؟ ولی هر چی که هست اون ته ذهنم یکی داره بال بال می زنه. داره بهم میگه بدرد نخور! داره بهم میگه بود و نبودت فرقی به حال جهان نداره. هر چند که لااقل رفتار ظاهری بقیه اینطوری نیست و به نظر میاد بود و نبود من براشون خیلی مهمه ولی خودم اینجوری فکر نمیکنم.
خودم میفهمم که دارم پراکنده و مزخرف مینویسم ولی باید بنویسم. باید بنویسم تا حس کنم یه چیزی من رو به سالهای پیشم وصل می کنه.
من شاید دوست خوبی باشم، مادر خوب یا خواهر و همسر خوب یا عروس یا دخترخاله یا هرچی... ولی بود و نبودم فرقی در جهان نداره. هیچ جای دنیا بدون من لنگ نمی مونه؟ نمی دونم چجوری بگم؟ آره مجله یا پایگاه خبری ممکنه چند روز لنگ یمونن. اصلاً رئیسجمهور هم که باشی و یمیری دنیا لنگ نمی مونه( در این مورد خاص شاید آب هم از آب تکون نخو.ره!)ولی ... اصلاً نمی تونم چیزی که تو ذهنم هست رو به کلمه تبدیل کنم. این توانایی رو از دست دادم انگار...
خدا رو شکر که این روزها وبلاگها رو کمتر کسی می خونه. خوبه که بدون نگرانی محتویات مغزم رو نوشتم. حالا چرا اینجا مینویسم؟ نمی دونم؟