کوچک تر >>>>>بزرگتر
امروز سالگرد باباست. شانزهمین سالگرد. گاهی وقتها به نظرم میاد فوق فوقش همین یکی دو سال پیش بوده که از دستش( در واقع دستشون) دادم و گاهی وقت ها انگار هزار سال پیش بود... انگار از ازل نبودن. انگار هیچوقت بزرگتر برام مفهوم خاصی نداشته...انگار همیشه خودم بزرگتر بودم. بزرگتر از خواهرم، دوستام، همکارام، همه و همه...
یه زمانی یادمه همیشه از همه کوچک تر بودم. تو مدرسه جهشی خونده بودم و به رسم دهه شصت، شناسنامه ام هم چند ماهی از خودم بزرگتر بود و این باعث شده بود تا 1-2 سالی از همه همکلاسی ها کوچکتر باشم. تو دانشگاه هم همین منوال بود و خیلی زود هم تو یه جای معتبر رفتم سر کار و از همه کوچک تر بودم. عادت داشتم به کوچکتر بودن و تحسین شدن. نمی دونم کی و کجا این روند از دست رفت و کی و کجا من تبدیل شدم به بزرگتر همه. نمی دونم چی شد که همه دوست هام ازم کوچکتر شدن. کم کم همکارها هم همین وضعیت رو پیدا کردن. صد البته که همون همکلاسی های یزرگتر قدیم هنوز هستن و هنوز تو جمعشون کوچکتر هستم. همکارهای قدیمی هم همینطور ولی بیشتر معاشرینم از من کم سن تر هستن.
نمی دونم من عقب موندم؟ همسن های من در مراتب خیلی بالاتری هستن؟ همسن های من از گردونه خارج کردن خودشون رو؟ یا چی؟
هر چی که هست و هر چقدر دارم با ذهن خودم می جنگم و تلاش می کنم اون صدای بلند را پس بزنم، باز هم خیلی واضح می دونم که من عقب موندم. از چی؟ نمی دونم؟ بقیه چه تخم دو زرده ای کردن؟ اونم نمی دونم! چکار باید بکنم؟ اونم نمی دونم!