از سری دغدغه های لاله!
خدا به دادتان برسد! امروز یکی از آن دغدغه های فلسفی ام زده بالا! اول هم جمله ای را می گویم که اگر خواستید بعداً درباره اش حرف می زنیم. در این پست نه! "من به لزوم دینداری معتقد نیستم".
البته نمی دانم گفتن این عقیده کمکی به درک دغدغه ام می کند یا نه؟ شاید بکند! واقعیت این است که من علیرغم جمله ای که گفتم مخالفتی با دین و دینداری ندارم و تا به حال پیش نیامده که متدین بودن کسی مانع ارتباط "نزدیک" من با او شده باشد. حتی در مورد پسرک هم راه خاصی را نشانش نمی دهم و می خواهم خودش انتخاب کند ، مخصوصاً که شرایط از دو سو هم برایش مهیاست. لااقل اینکه در حال حاضر پذیرفته که مادربزرگش نماز می خواند و مادرش نماز نمی خواند و دوست مادرش نماز می خواند و آن یکی دوست مادرش نماز نمی خواند وهمه شان هم آدم های محترم وخوبی هستند و در ضمن نماز خواندن و نخواندن انتخاب مثلا بین دو رنگ زرد و آبی نیست ومهم تر از این حرف هاست. فکر می کنم همین که تا این سن اینها را می داند خوب است.
خود من تا وقتی ازدواج نکرده بودم با طیف خاصی از مذهبی ها آشنا نبودم. یک سری بودند که به صورت سنتی نماز می خواندند و روزه می گرفتند و گاهی حجاب داشتند و گاهی نداشتند و مال حرام خور نبودند ولی فرضا خمس و زکات را فقط درباره شان حرف می زدند و... فکر می کنم همه تان مقصودم را متوجه می شوید دیگر.
یک سری هم لاییک های افراطی بودند که معتقد بودند دین تریاک توده هاست و باید هرچه سریع تر ملت را از این جهل مرکب نجات داد.از قضا بسیاری از همین لاییک ها زمانی مذهبی های سفت وسختی هم بودند. یک سری هم کسانی بودند که مطالعاتی در دین کرده بودند وبه نتایجی رسیده بودند وتدین بارزترین شاخصه شان شده بود و گاهی هم دعوت به دین می کردند. در مورد آن سری مذهبی های ریاکار هم حرفی نمی زنم که باز خودتان بهتر می دانید!
بین همه این طیف ها با همان مذهبی های سنتی از همه راحت بودم چون لااقل طبیعی بودند! بعد از ازدواج و و ورود به یک خانواده سنتی و بازاری و مذهبی تهرانی با طیف دیگری از متدینان برخورد کردم. یک پله آن طرف تر از خانواده درجه اولش، مذهبی های سفت وسختی بودند که پیشینه چندین نسل تدین را با خود داشتند. آدم هایی که جزییات مذهب جزیی از زندگی عادی شان بود. بدون هیچ ادعا وهیچ حرکت گل درشتی شئونات مذهبی در همه زندگی شان جاری بود و روان و سیال و بی گیر و گرفت خاصی پیش می رفت.با همه تفاوت هایمان روابط خیلی خوبی داشتیم وداریم.
آقای همسر "ضد مذهب" من دختر عمه ای بسیار متدین دارد که هم سن وسال هستند و خانواده هایشان هم در کودکی دوست داشتند که اینها با هم وصلت کنند ولی بعدها آنقدر تفاوتشان زیاد شد که ماجرا خود به خود منتفی شد.ولی به هرحال در کودکی دوست و همبازی هم بودند و هنوز هم روابط خیلی خوبی دارند و همه چیز عادی و راحت است و مثلا هیچوقت ندیده ام دختر عمه معذب باشد یا شوخی نکند یا در چشم آقای همسر نگاه نکند و... در عین حال که بسیار هم خانم متین وموقری است و دوستی خوبی هم بین من و او برپاست. لباس پوشیدنش در مجالش زنانه مثل من است. همان حد از پوشیدگی را رعایت می کند. فقط من در مهمانی که آقایان هم باشند همین طوری لباس می پوشم و او چادر سر می کند. یک بار در یک مهمانی زنانه که بسیاری از خانم های متدین و چادری با لباس هایی در حد انسان های اولیه نشسته بودند، دختر عمه هم بود ولباس قشنگی پوشیده بود که خیلی برازنده اش بود. به قول نگارای عزیز یک LBD ساده و خوشرنگ. چند نفر از خانم ها به او گفتند که چقدر قشنگ شده و سر و سینه اش در این لباس خیلی جلوه دارد و... چند دقیقه بعد بلند شد و بدون جلب توجه رفت و کتی روی لباسش پوشید.لاله فضول هم در این مورد سوال کرد و او برایم توضیح داد که جذابیت این طوری، جلوی خانم ها هم کراهت دارد ومختص همسر است. احساس خوبی پیدا کردم. این که چه نکته ظریفی را طبق دستورات دینش رعایت می کند و این مسئله بارها تکرار شد در مورد ها و موقعیت های مختلف و برایم جذابیت داشت. این که دینشان چقدر با جزییات به نکات ظریف اخلاقی و انسانی تأکید دارد. این آدم وچندین ادم دیگر که شناخته بودم طبق دستور دینشان دروغ نمی گفتند، غیبت نمی کردند، مهربان بودند، کار خیر می کردند، خوش اخلاق بودند،تمیز و مرتب و خوش بو بودند، از رختخوابشان در جمع های زنانه حرف نمی زدند، قضاوت نمی کردند، هر چیزی را نقل قول نمی کردند و....نمی خواهم بگویم که خوب مطلق ولی خیلی خوب بودند وهستند. هیچوقت نشنیدم کسی را به دین داری دعوت کنند اما رفتارشان، انصافشان و پایبندی بی تأکید ولی محکمشان به اصول اخلاقی و انسانی ، دین را خوب نشان می دهد، خیلی خوب.
اگر قرار باشد روزی مذهبی بشوم از طریق این آدم هاست نه آن دسته ای که برای جذاب نشان دادن دین متوسل به راه های دیگری می شوند. یک بار در یک مهمانی که مشروب هم سرو می شد، خانم محجبه وجوانی به همراه همسرش آمد. کت ودامن پوشیده بود و چکمه بلند وجوراب شلواری کلفت و روسری مدل لبنانی.خیلی هم خوش تیپ بود ولی به نظر من حجابی رعایت نشده بود حتی اگر نه تار مویی بیرون باشد ونه قسمتی از پوست بدن. بعد این خانم آمد سر میز مشروب ودر جواب تعجب بقیه گفت چرا فکر می کنن مزه ها فقط مال مشروبه ؟و دو تا لیوان آبمیوه برای خودش وشوهر ریخت وبه سلامتی زدند به گیلاس های بقیه و نوشیدند.ملت حال کرده بودند وکلی با این زوج با حال گفتند وخندیدند. همان شب خانم جوان برایم از دعوت به دین حرف زد و گفت اینطوری مردم می فهمند که اسلام دین وحشتناکی نیست و می شود همه کار کرد وبا همه خوش گذراند ودستورات دین را هم رعایت کرد و بعد هم مفصل پنبه رییس شرکتشان را زد.
نمی دانم من اشتباه می کنم یا بقیه هم همینطور فکر می کنند؟ تصور نمی کردم کار این خانم دینداری باشد. غیبت کردن از رییس را هم که نادیده بگیریم من نمی پسندم کسی که ادعای دینداری دارد بیاید سر میز مشروب. نه اینکه بقیه معذب باشند ها! اینکه چرا جایی هست که طبق دستورات دینش دارد گناه انجام می شود؟ یا حجابش.به نظرم به دینش احترام زیادی نگذاشته بود. این آدم دین را در نظرم محترم جلوه نمی داد. همانطور که با آخوندهای به اصطلاح باحال هم کنار نمی آیم. آنها که جذابیت در ذات شخصیت وحرف زدنشان نیست و دایم شوخی های مد روز و اس ام اسی را تکرار می کنند و دل خوشند به جوان هایی که دورشان را می گیرند. واقعاً اینها به دین جذب می شوند؟ به آنچه واقعیت دین است؟ غیر از ادا کردن ظواهر دین، واقعا دیندار می شوند؟ من بعید می دانم!
دو نفری که ازشان نوشتم نمونه هایی بودند از دو طیفی که از قضا با هر دوشان زیاد برخورد داشته ام ودارم.اگر حوصله کردید عقیده تان را در این مورد برایم بنویسید.