<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>توت فرنگی روی خامه</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com</link>
<description>آنچه نمی توان با آشنایان گفت...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 00:59:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مثال نمی خواهد.این روزها فراوان است!</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>
 
توهین به اعتقادات هیچ کسی را دوست ندارم، مخصوصاً اگر نخواهند اعتقاداتشان را به من تحمیل کنند.
اگر هم تحمیلی در کار باشد، قاعدتاً جوابش توهین نیست وباید از راه دیگری وارد شد.
در عجبم از روشنفکران وروشنفکر نمایانانی که به اعتقادات فرقه ای کوچک در جنگل های آمازون احترام می گذارند وگاهی به به وچه چه هم می کنند وآنوقت به عنوان یک پز روشنفکری لابد، اعتقادات گروه بزرگی به نام مسلمانان را به سخره می گیرند.
نمی پسندم.اصلاً!
</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2012 00:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی بخل، بی کینه، بی حسد</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>می خواستم ماجرای بامزه ای از باشگاه سوارکاری برایتان بنویسم ولی راستش حوصله کامنت هایی که مرا متهم به فخر فروختن خواهند کرد نداشتم. برای همین از عروس ومادر شوهری می نویسم که خیلی وقت بود می خواستم برایتان تعریف کنم.

*
من یک دایی داشتم که راننده کامیون بود.مدتها روی ماشین کس دیگری کار کرده بود واین آخری ها با قرض وقوله یک کامیون خریده بود وخیلی هم دوستش داشت. ماجرا مال دهه 60 است. دایی من یکی از روزهای 28 سالگی اش درحالی که دو فرزند، یکی شش ساله ویکی شش ماهه داشت وزنی جوان ،بین کامیونش که درسراشیبی قرار داشت وترمز دستی اش را نکشیده بود ویک دیوار خیلی محکم ماند وجان سپرد.
عزا وشیون که تعریف ندارد. همسرش که از قضا عروس چندان دلخواهی هم نبود برای پدر ومادر همسرش ماند ودو بچه که آن بچه شش ماهه هم ، دو سال بعد در شب حنابندان دایی دیگرم خورد به سماور آبجوش وسماور برگشت رویش وبعد از چند روز در بیمارستان از دنیا رفت واین بار زن دایی ماند ویک پسر هشت ساله. خدا می داند که چه کشید وچقدر سخت زندگی کرد. ضمن اینکه بیچاره متهم ردیف اول مرگ جگرگوشه اش هم شناخته می شد!
زندایی بعد از مرگ فرزندش دیگر نتوانست در خانه همسرش که از قضا در همسایگی والدین همسر هم بود ، زندگی کند وخانه را به مستاجر سپرد ودر شهر دیگری همان نزدیکی ها خانه ای اجاره کرد وروزگار گذراند.تا چند سالی همیشه خبرش را داشتیم ورفت وآمد هم می کردیم ولی بعد از 5 سال آمد واز پدر شوهرش، پدربزرگ من اجازه گرفت ودوباره ازدواج کرد. از قضا همسر دوم هم مرد خوبی از کار درآمد وپسر دایی حالا 13 ساله من مشکل خاصی با نا پدری اش نداشت. بعد از ازدواج زن دایی که زنی بود بسیار محکم ومقاوم وکاری، دیگر خیلی جسته وگریخته از او خبر داشتیم تا کم کم دیدیم با کمک برادرهایش که همگی &quot;بنا&quot; بودند وارد کار ساختمان سازی شده وزمین کوچکی خریده ودارند می سازند و...در عرض چند سال زندایی سابق من اسم ورسمی در شهرشان به هم زد وچند تا ساختمان ساخت وبا روابط عمومی قوی وسختکوشی همیشگی اش ، دیگر تبدیل به یک زن موفق شده بود.
آن وقت ها پسر دایی من یک جوان نوزده ، بیست ساله شده بود وعاشق دخترکی هجده ساله در همان ولایت ما. نامزد کردند وعروسی کردند ورفتند سر زندگی شان. بازهم خبرها جسته وگریخته می آمد که عروس تازه درس می خواند ودانشگاه می رود ولیسانس گرفته وفوق لیسانس قبول شده و...
آرام آرام رفت وآمدها بیشترشد. پسر دایی که حالا خانواده همسری داشت که در ولایت ما زندگی می کردند هر هفته میامد آنجا وبه اقوام پدری اش سر می زد وخوب وخوش بودند برای خودشان. عروس تازه اوایل دخترکی زیبا بود وآرام آرام تبدیل شد به یک خانم آراسته وخوش پوش وجذاب.
از یکی دو سال پیش هم پسر دایی و عروس خانم با ما بیشتر آمدند ورفتند واز اوضاعشان بیشتر با خبر شدم.وضع مالی خانواده که بزنم به تخته هر روز بهتر می شد. خودتان که از اوضاع ساختمان سازی خبر دارید! خانه پدری را، همان که در حیاط پدربزرگم بود ، بازسازی کرده اند وصفایی داده اند وشده ویلای آخر هفته شان.
 ولی آنچه این وسط برای من خیلی جذاب بود، روابط زن دایی سابق بود با عروسش. زندایی خانم که با هر معیاری زنی زمخت وبا خصوصیات بیشتر مردانه ، محسوب می شود و اینهمه در زندگی اش گرفتاری کشیده وطفلک شوهر دومش را هم از دست داده، با عروس ناز وظریف ومدپوش ودرس خوانده وخیلی &quot;زن&quot;اش بسیار بسیار خوب وخوشند وبا هم قرار صبحانه می گذارند ومادر شوهر همه جا مثل شیر پشت عروسش ایستاده ودر مهمانی ها قربان قد وبالای عروس می رود وبا چشمانش نوازشش می کند وخلاصه گل وبلبلی است که بیا وببین .ودیگر اینکه این رابطه را اصلا نمایش نمی دهند وفقط اگر دقت کنی می بینی.10 سال از ازدواجشان می گذرد ودر تمام این سالها عروس خانم درس خوانده و نخواسته بچه دار شود وتازگی ها هم می خواهد برای دکترا برود مالزی. تنها وبدون همسرش وچه خوب که مادر شوهر حمایتش می کند.عروس خانم هم که مادرش را در کودکی از دست داده روابط خوبی با مادر شوهرش دارد، نه مثل مادر ودختر که مثل دو دوست و زن دایی خانم هم هیچگاه سختی های سالها جوانی را به رخشان نکشیده ودارد از زندگی شاد پسر وعروسش لذت می برد.ومن هر بار فکر می کنم چه خوب با هم کنار آمده اند ومکمل یکدیگرند، این یکی به آن یکی قدرت می دهد وامکانات وهرچه که بخواهد وآن یکی زنانگی از دست رفته  وجوانی گذشته را به این یکی!
اگر همه ادم ها این طور بی بخل وکینه وحسد با کدیگر کنار می آمدند، چه می شد؟!</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 01:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دلزده ام...</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>این روزها خسته ام ودلزده. این روزها فقط دلم می خواهد بگویم وبگویم وبنویسم وبنویسم تا خالی شوم که نمی شوم. دوست دارم سوراخی در سرم ایجاد کنم که بدی های آدم ها بریزد بیرون ونمی شود.عجیب است. برای من عجیب است. برای منی که عادت ندارم جز با نزدیکان خیلی نزدیک از بدی های آشناها بگویم وهمیشه از شخصیت هر آدم مزخرفی یک سری خصوصیات مثبت می کشم بیرون ومی توانم بدی های آدم ها را ببخشم تا حدی که صدای اطرافیانم را درآورد.
این روزها هرساعت به خودم یادآوری می کنم که نباید اینجا اینهمه غر غر وناله کنم ولی... ولی بیشتر شما دوست های من هستید. برایتان که می نویسم بار خاطرم سبک می شود.غرغرهایم را ببخشید.

*

پدر آقای همسر که معرف حضورتان هست؟ نوشته ام برایتان که چه موجود عجیبی است. عاشق این است که رییس همه باشد ودر همه چیز همه دخالت کند وبعد هم ژست یک پدر بزرگوار را به خودش بگیرد واز هر راهی، واقعاً از هر راهی اطرافیان راوادار به تکریم خود کند. نه این که من بگویم یا من کشف کرده باشم، همه خاندانشان او را به عنوان یک دیکتاتور موذی می شناسند ولی هیچوقت، هیچکس، هیچ اعتراضی به او نمی کند وهمه اوامر بی منطقش را بی چون وچرا اجرا می کنند وفردا یا پس فردایش در غیابش ، پشت سرش حرف می زنند وعقده دل می گشایند اما چه سود؟ اصولاً مشکل ایشان هم با تمام علاقه متقابلی که بینمان حاکم است، با من این است که با حفظ احترام کامل زیر بار حرف هایشان نمی روم حتی اگر به قیمت از دست دادن یک سری امتیازات باشد وشگفت اینکه به من از همه بیشتر احترام می گذارد. احترام واقعی نه از آنها که برای خواهران خودش که همانا عمه های آقای همسر باشند قایل است.
این آقای محترم در همه چیز نظر می دهد وانتظار دارد اجرا شود حتی در کادوهایی که فرزندانش به دیگران یا به هم می دهند.
چند ماه پیش مادر بزرگ آقای همسر، مادر مادرش که از قضا خاله پدر شوهر گرامی هم هست، خانه قدیمی اش را فروخت وبه آپارتمان نوسازی نقل مکان کرد. آقای همسر پرسید برایش چه بخریم ومن هم بعد از مشورت با مادر شوهر، مایکروویو را پیشنهاد دادم که تصویب هم شد. حالا این وسط ها سر خرید آپارتمان جدید گویا مادر بزرگ آقای همسر یک کمی به نظرات داماد معظمشان بی توجهی کرده بودند! روزی که مادر بزرگ یک مهمانی خودمانی ترتیب داد ودعوتمان کرد خانه جدید، از صبح به آقای همسر می گفتم پس هدیه چه شد وجواب های سر بالا دریافت می کردم وآخرش هم مقر آمد که پدرشان فرموده اند لازم نیست &quot;هیچ&quot; کادویی بگیرید واین شد که ما بدون در دست داشتن حتی یک هل پوک وارد خانه جدید مادربزرگ شدیم چون آقای همسر به بهانه نبودن جای پارک وهزار بهانه میرزاقلمدونی دیگر حتی برای خرید یک جعبه شکلات &quot;قافلانکوه&quot; هم نگه نداشت!
چند ماه بعد خواهر آقای همسر نوزادش را به دنیا آورد واز آنجایی که نوزاد بعد از سالها به دنیا آمده بود وخواهر ایشان هم به مناسبت به دنیا آمدن پسرک برای  من یک جفت گوشواره خریده بود، پر واضح بود که باید کادوی پر وپیمانی می خریدیم. تصمیم بر خرید یک تکه طلا بود وآن روزها هم بحبوحه بالا رفتن قیمت طلا بود. یک باره دیدم آقای همسر این را بهانه کرده وچیزی نمی خرد. می دانستم بالا وپایین طلا در این موقعیت فرق خاصی برای آقای همسر ندارد واین دفعه زودتر فهمیدم که ماجرا از کجا آب می خورد. پرسیدم بابای محترمتان چه مبلغی را برای کادو تعیین کرده اند؟ جواب داد 200 تومان ومن خنده ام گرفت.برایش توضیح دادم که این مبلغ بسیار احمقانه وپول دو تکه لباس است وخیلی زشت است چنین کادویی بدهیم. بعد از کلی بالا وپایین ورژه رفتن روی مخ آقای همسر بالاخره ایشان خبط بزرگی کرد و دوربینی که خواهرش لازم داشت برایش خرید وبه بابایش وبقیه گفت که قیمت این دور بین 200 تومان است که البته فقط یک سومش را اعلام کرده بود.البته باز هم خیلی کم بود ولی هرچه بود از هدیه خفت بار قبلی که بهتر بود! وقتی هم گفتم خوب خواهرت فکر می کند به او کادوی 200 تومانی داده ایم، گفـت: خواهر من است، می رود بازار قیمتش را می پرسد وخودش دستش می آید!
اینها را داشته باشید تا ماجرای دیشب را برایتان تعریف کنم. 
دیروز روز مادر بود وما به عادت هرساله می رفتیم خانه مادر آقای همسر. این عادت از ابتدای ازدواجمان برپا بود چون در خانه پدری من روز مادر و روز پدر بازی وجود نداشت وهمین حالا هم در خانه من وهمسرم وجود ندارد. هرسال من هدیه ای برای مادرشوهرم می خریدم واز آنجایی که خیلی دوستش دارم همیشه با دقت ووسواس خرید می کردم واگر مادر بزرگ آقای همسر هم آنجا بود برای او هدیه می خریدم وهرچند خیلی دوستش ندارم ولی باز هدیه ام را با وسواس انتخاب می کردم. دیروز حوصله نداشتم وکلی کار داشتم ودیگر هم بعد از سالها بودن در خانواده آقای همسر حساسیتم را به دادن وجه نقد به عنوان هدیه از دست داده بودم. قرار شد آقای همسر مبلغی با خود بیاورد وبه مادر ومادربزرگش بدهیم. شب شد ورفتیم وشام خوردیم واداهای پدر شوهرم را که با وجود تاکید دکتر بر خوب شدنش واز سر گرفتن زندگی عادی، همچنان آهسته راه می رود وژست مریضی به خودش گرفته تحمل کردیم واز یک سری کارهای همیشگی اش حرص خوردم تا چای وشیرینی بعد از شام را آوردند و وقت هدیه دادن شد. خواهر شوهرم دو جفت کفش برای مادر ومادربزرگش خریده بود که اهدا کرد وآقای همسر هم دست کرد توی جیبش وسه تا تراول درآورد. می دانستم می خواهد دو تا را به مادرش بدهد ویکی را به مادربزرگش. در همین لحظه پدر شوهر مریض وناتوان(!) من با چالاکی از جایش جست وتراول ها را گرفت ویکی را داد به همسرش و دوتای دیگر برگرداند به جیب پیراهن آقای همسر!
برای چند لحظه انگار همه قندیل بستند.چنین حرکتی را تا این حد دیگر از ایشان ندیده بودم. اقای همسر که یک لحظه در خود فرو رفت وانگار خجالت می کشید به بقیه نگاه کند. در چشم های خواهرش اشک حلقه زد ودر جواب نگاه من، سری به تاسف تکان داد و... دیگر هیچ. هیچکس هیچ کاری نکرد.با تمام صبوری بره واری که ازشان سراغ داشتم، انتظار داشتم که مادر شوهرم تراول را بکوبد توی صورت شوهر ودعوا راه بیندازد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از چند لحظه از جایم بلند شدم وگفتم. ممنون، با اجازه ما مرخص می شویم وپسرک را جمع وجور کردم وآقای همسر هم بلند شد وآمدیم خانه ودرباره این موضوع هم هیچ حرفی نزدیم ولی دیشب تا صبح همه صحنه ها جلوی چشمم رژه می رفتند وانحطاط انسان ها دیوانه ام کرده بود. بد تر از همه اینکه می دانم این جریان فقط در خانه پدری همسر من اتفاق نمی افتد ودر خیلی خانه هاست حالا یک درجه پر رنگ تر یا دو درجه کمرنگ تر...</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 20:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن بودن</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description> این مطلب را احتمالاًباید دیروز می نوشتم ولی خوب چه باک! ما که عمری است دیر رسیده ایم!
این روزها همه جا حرف زن است ومادر وبانو وهرچه جنس لطیف و من یکی از همین روزها داشتم با مادرم دردل می کردم. دردل که نه. داشتم غر غر می کردم وحتی گاهی کارمان به داد وفریاد وگریه  واین حرفها هم می کشید! 
می گفتم ومی گفتم ومامان با همان لبخند کج همیشگی نگاهم می کرد وچشم غره ای که مثل همیشه ته چشم هایش بود. نگاهم کرد ونگاهم کرد وهیچ نگفت وگذاشت هرچه دل تنگم می خواهد بگویم.
گذاشت گله کنم که چرا من را این طوری بار آورده؟ این درست که من قوی هستم.جسمی وروحی، کمی تا قسمتی هم مستحکم هستم وتوانا. بلدم خودم را ازدل شرایط بحرانی نسبتا! به سلامت بیرون بکشم. اگر بلایی آسمانی نازل شود، بلدم که خودم واطرافیانم را حمایت کنم ومدیریت بحران را به دست بگیرم. اصلاً بلدم یک تنه کلی از امور را رتق وفتق کنم. بلدم خبرنگار خوبی باشم، دانشجوی پرکاری ودر ضمن خانه داری ام هم تعریفی باشد وسفره بیندازم از این سر تا آن سر وکاری کنم که به مهمان هایم خوش بگذرد. می توانم کلی از کارهای مردانه را هم انجام دهم. نیروی جسمی ام هم بیشتر وقت ها اطرافیانم را به تعجب وا می دارد.کلی کارهای دیگر هم بلدم ولی بلد نیستم زن باشم.
 بلد نیستم زن بودن را &quot;تا حد اعلا&quot; به جابیاورم. قیافه وانداممم زنانه است ولباس پوشیدن ولحن صدایم  وخیلی از رفتارهایم ولی روحم آنقدر که لازم است &quot;زن&quot; نیست. بلد نیستم درست وکامل  از لطافت هایم استفاده کنم. نه برای دیگران که برای همسرم. بلد نیستم کمک بخواهم. رجز خوانی های هرچند کوچک مردانه را تاب نمی اورم.به من بر می خورد اگر همسرم حس کند بدون او در &quot;برخی &quot; از موارد کاری از دستم بر نمی آید. ناراحت می شوم اگر مرا جنس ضعیف بداند فکر می کنم احمقانه است که زن ها ساعاتی از روز را صرف خود آرایی می کنند واز روزها پیش از یک مهمانی به فکر لباسشان هستند ودر یک کلام کلیات را ول کرده اند وچسبیده اند به جزییات ویادم می رود که زن بودن یعنی جزییات. یعنی ریزه کاری، یعنی دادن حس قدرت به مردهایی که کودکانی هستند در قالب یک آدم بزرگ ، که...
اینها را یادم رفته. یادم که نه! از اول اصلاً بلد نبودم.یادم نداده بودند. مادرم یادم نداد. فقط به من یاد داد که مستقل باشم وقوی وتوانا وزیر بار منت هیچ &quot;خری&quot; نروم. تاکید می کرد که می خواهد و آرزو دارد که وقتی بزرگ شدم مرا به نام خانوادگی خودم صدا بزنند وخودم باشم نه دختر فلانی ونه خواهر فلانی ونه همسر فلانی. زیبایی وخوش پوشی را مقوله کم ارزشی می دانست که خودش به دست می اید وتلاشی لازم ندارد. برو برای چیزهای مهم تر تلاش کن و... و وقتی ازدواج کردم خودش از مخلوقی که ساخته بود راضی نبود ومی خواست بیشتر زن باشم می خواست خیلی زن باشم ونبودم. راضی نبود. اصولاً مامان هیچوفت از من کاملاً راضی نبود واین آخری ها خودش  می گفت که چون دختر اول کل فامیل  نزدیکمان بوده ام ، تجربه نداشته که با من چه کند وبعضی روش هایش اشتباه بوده... مهم نیست، مهم نیست چه شد که اینگونه شد...ولی شد وحالا این منم که از خودم راضی نیستم که نمی توانم خیلی کارهایی را که زن ها، زن های خوب ونجیب وخانم، می کنند انجام دهم...
شاید هم اشتباه می کنم ولی تا به حال زن قوی ومستحکمی را ندیده ام که روابطش با همسرش &quot;عالی&quot; باشد، حتی هیچگاه ندیده ام که &quot;پسری&quot; از عشق بی پایانش به مادری قوی وتوانا حرف بزند وهمه شان مادرهای ساده شان را ک نهایت آرزویان زیارت است ودیدن خوشبختی بچه هایشان وروزهای تعطیل غذاهای مورد علاقه خانواده را می پزند وهمه را جمع می کنند ستایش می کنند.همه شان...توی شعرها، داستان ها ، فیلم ها و...                                                                                                                           

*

این مطلب باید خیلی مفصل تر می شد وطولانی تر ولی حوصله اش را ندارم. خیلی وقت است که حوصله خیلی چیرها را ندارم.</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 01:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساز ناکوک</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>من اینجا بس دلم تنگ است
به هر سازی که می سازم بد آهنگ است...                                                   

حالم خوب نیست. دلتنگم وپریشان.نسخه همیشگی را برای خودم پیچیده ام، شاید بهتر شوم وشاید نه!
حال گندی دارم وعجبا که فقط دوست دارم زار بزنم. اتفاق عجیب وجدیدی نیفتاده. فقط همان همیشگی ها  از گذشته های دور ونزدیک، از کودکی تا حالا، یکباره هجوم آورده اند به مغزم ودارند توی سر وکله یکدیگر می زنند وصدای آنکه می گوید کاش تو هم با پدر ومادرت رفته بودی از همه شان بلند تر است...                             
می روم ولایت. می روم برای بابا ومامان غر بزنم وگریه کنم. می روم خودم را برایشان لوس کنم ودعوا کنم که چرا من را اینگونه بار آورده اید؟
 بر می گردم. می نویسم.</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 00:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به راه حلش چکار دارید؟!</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>بچه که بودم یکی از مهمترین آموزه های پدر ومادرم این بود که &quot; گریه هیچ چیزی را درست نمی کندمگر دلتنگی ها را واگر مشکلی پیش آمد به دنبال راه حل باش نه گریه&quot;.
من هم به پسرک همین را می گویم که گریه فقط برای رفع دلتنگی است وبس.
ولی این روزها ،هر روز آدم هایی را می بینم که با دوقطره اشک، ولو که اشک تمساح باشند مشکلشان را حل می کنند!

*

پی نوشت: این یکی ربطی به خانواده آقای همسر ندارد!</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 17:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> عادت ندارم به این حرف ها ولی گاهی کارد به استخوان می رسد...</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دایم جلوی خودم را می گیرم، دایم مقاومت می کنم و می خواهم ننویسم. ننویسم حال بد وگند این روزهایم را ونمی شود. لامصب تمام نمی شود ومن بیهوده انتظار پایانش را می کشم وخوشبینانه خودم را گول می زنم که دوره کوتاهی است وتمام می شود، تمام می شود و... هنوز تمام که نه، شروع شده تازه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جراحی پدر شوهر معظم سر سلسله ماجرا ها وحس هایی است که ساده لوحانه فکر می کردم تمام شده وهرچه بوده مال اول زندگی بوده وآن روزها که خام بودیم ودر میانه زندگی پرورده نشده بودم وچه وچه و زهی خیال باطل! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز همان است که بود.تا وقتی پرمان به پر هم گیر نکرده وهرکس زندگی خودش را می کند وهمه می توانند برنامه هایشان را مدیریت کنند و همه چیز گل وبلبل است، اوضاع عادی است وهمه چیز در حد گوشه وکنایه ها و رفتارهای عادی خانواده شوهر است در مملکت ما که همگان می دانیم هنر نزد ایرانیان است وبس وبالاخص اینگونه هنرها! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کافی است کوچکترین نسیمی بیاید وخالی به ابروی خاندان گرامی آقای همسر وبه ویژه پدر ایشان بیندازد که همین نسیم ملایم، توفانی می شود که طومار هرچه زن وشوهر وروابط همسری وهرچه ساخته بودیم را بر چشم بر هم زدنی بر باد می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این جور وقت هاست که کلی از خاطره های گذشته جلوی چشمم زنده می شود ویادم می افتد که سالهای اول زندگی چه کشیده ام از دست این جماعت ونماینده تام الاختیارشان که از قضا آقای همسر من هم هست ویادم می آید که وقت گرفتاری من همه شان گم وگور بودند و آقای همسر هم جز همان چند ماه اول، موجود بی طاقتی بود که تاب اینهمه فشار را نداشت وخسته می شد از حل گرفتاری های این همسر پرمشکل وتوانایی هایش یک صدم حالا هم نبود وچه وچه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم می آید که بابایم رفته بود ومادرم رفته بود وخان داداش گرفتار بود وزن داداش خانم زده بود به سیم آخر وخواهرکم یتیم وبی پناه مانده بود و فامیل ها انگار موجودات گنگی بودند که هیچ نمی دانستند و فرزند چند ماهه ای را در بغل داشتم وهمه چیز هم بر دوش خودم بود وجز کنایه هایی مبنی بر اینکه بلد نیستی زندگی ات را جمع کنی نمی شنیدم وتنها بودم وتنها زیر بار حرف ها وسرزنش ها وچشم غره های آقای همسر و... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذارید فقط یک قسمت خیلی کوچکش را برایتان تعریف کنم: بابا رفته بود وشبی که خبر مرگش را شندم ضجه می زدم ودیوانه وار حرف می زدم وحرف می زدم...چند ماه بعد مامان رفت. مرگ او هم ناگهانی بود ولی فضا فضای مرگ بود ومن وخواهرک انگار در خلاء زندگی می کردیم. شبی که مامان رفت، دیوانه بودم، گریه نمی کردم وبه فکر سامان دادن به اوضاعی بودم که حسابی به هم ریخته بود. همه چیز را خودم باید جمع می کردم، خودم. به جایش برایتان تعریف خواهم کرد که پیکر مادرم را با چه آژان کشی رساندیم به کنار خاک بابا! در همچین اوضاعی خنده های عصبی می کردم ونشسته بودم وسط نگاه های متعجب خانواده همسر وآگهی ختم مادرم را با مارگزیده طراحی می کردم و...چند ماه بعد می دانید از مادر شوهر 50 ساله ام که 50 سال تجربه زندگی داشت، چه شنیدم؟ به من گفت تو پدرت را بیشتر از مادرت دوست داشتی. در مرگ مادرت ناراحت نبودی ومی خندیدی! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای همسر هم در تمام مدت ، نه که کاری نکند ولی اصلاً کاری را نکرد که حقش بود بکند و کمکی نکرد که واقعاً اینهمه بار روی دوشم نباشد وتمام مدت غر زد وغر زد واز به هم خوردن آرامشش نالید وبچه داری را تمام وکمال انداخت گردن من که این را هم جز گرفتاری هایم می دانست و... وحالا... حالا پدر همان خانواده عمل قلب کرده. عمل عروق . مادر من چند بار دریچه های قلبش را عمل کرده عملی بسیار سخت تر از عمل عروق وخیلی خوب حالت ها وحد توانایی یک بیمار قلبی را می شناسم وخیلی خوب اداهای پدر شوهرم را تشخیص می دهم وعجبا که پسرش این روزها غلام حلقه بگوشی است در خدمت خانواده پدری که به حکم نانوشته این سرزمین، خانواده اصلی مردان است وبس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این روزها ریز ودرشت آن خانه بر عهده همسرم است که بقیه با همه ادعاهایشان گویا افلیجانی ناتوانند که چشم به در دارند تا ناجی شان مشکی آب بیاورد برای تشنگی در آن صحرای برهوت لابد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر بهانه ای وهر ساعتی از شبانه روز آنجاست ودر خدمت. او که از برنامه های خودش هیچگاه عدول نکرده وهیچوقت هیچ برنامه ای را برای من به هم نریخته این روزهاً پسرک تازه بالغی است که صبح ها می رود سر کار ودیگر هیچ کاری ندارد در دنیا جز اینکه رگ غیرتش را برای حفظ و نگهداری خانواده اش قلمبه کند وتوجیه های صد من یه غاز بیاورد برای من ودلایلی به واقع مسخره وخنده دار برود آنجا ومن وپسرک را پر کند به ته دایره هستی اش واز همه بدتر اینکه این کارها را با لذتی وصف ناشدنی انجام می دهد که گویی تا به حال پای در بند بوده وحالا از بند رسته وپر می کشد به سوی مهد بچگی ها! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این حرف ها را صد ها بار برای خودم تکرار کرده ام. طی سالیان زندگی وبعد از 10 سال بودن با این خانواده قانون هایشان را خیلی خوب می شناسم که مهمترینشان این است که فقط ما آدمیم وبس و اول ما! مصلحت اندیشی کوتوله وار وخودخواهی شگرفشان را هم می شناسم وخیلی خوب می دانم که هیچگاه نباید انتظار افق های فکری باز تر را از انها داشته باشم یا انتظار داشته باشم تفاوت آدم ها را بفهمند واز همه مهمتر این نکته را که: &quot; آدم ها می توانند برای هم همه کار کنند وبه هم احترام بگذارند، بدون اینکه پای منفعتی جز محبت در میان باشد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه اینها راخوب می دانم ولی هنوز هم از همسرم انتظار دیگری دارم.انتظاری که می دانم هیچگاه بر آورده نخواهد شد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 18:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه زندگی 17</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>آمده بودم از تلخی و کج خلقی وبی حوصلگی این روزهایم برایتان بنویسم ولی بلاگفا بازی درآورد وعجبا که با همان نوشته ثبت نشده حالم بهتر شد! مثل خیلی وقت ها که توی خانه یا بیشتر وقت ها پشت فرمان برای خودم بلند بلند حرف می زنم و برای یک مخاطب خیالی آنقدر می نالم وغر می زنم و ننه من غریبم در می آورم تا حالم بهتر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که بهترم از ادامه قصه زندگی برایتان می نویسم. تا کجا نوشته بودم؟انگار تا ۱۵ سالگی ام.بله! تا ۱۵ سالگی ام. نوروز ۷۲ که بابا بزرگم از پیش ما رفت. طفلک از سالها پیش برای مکه ثبت نام کرده بود وقرار بود همان سال برود. اصلاً رفته بود برای معاینات پیش از سفر حج که سرطان ریه اش را تشخیص دادند که لابد حاصل سالها کشیدن سیگار &quot;زر&quot; بود و&quot;اشنو ویژه&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کل پروسه تشخیص بیماری ودر بستر افتادن ومرگ بابا بزرگ به ۱۵ روز هم نکشید وچه خوشبخت بود که همه این پروسه در نوروز اتفاق افتاد وهمه آدم های دوست داشتنی اش آمدند کنارش و۱۵  روز تمام بر سر بسترش نشستند وهمه را سیر دید و رفت. صحنه های جسته گریخته ای از آن روزها یادم هست. مامان را یادم هست که با دقت و وسواس ریش پدر شوهر محبوبش را می تراشید ونوازشش می کرد ودم گوشش می گفت نروی ما را با &quot; ماگو&quot; تنها بگذاری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن عمویم را یادم هست. همسر همان عمو که برای ویارانه مامان دور از چشم ماگو آلبالو خشکه می خرید. یادم هست که لب ور می چید ونمی گذاشت دخترهای دو قلویش به بابا بزرگ نزدیک شوند وحرف هیچ کس هم در گوشش نمی رفت که سرطان مسری نیست.آخرش هم مامان به عنوان عروس بزرگ خانه با چند تا چشم غره  حساب کار را داد دستش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر عموهایم را یادم هست. پسرهای همان خان عمو که قاچاقچی های طلا در آب های خزر غرقش کرده بودند. یادم هست که بند کرده بودند به بابا بزرگ که در آخرین روزهای عمرش بازی ورق یاد بگیرد وخان داداش هم به عنوان رهبر گروه در همان بستر بیماری سر به سر بابا بزرگ می گذاشت که زگهواره تا گور دانش بجوی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه خاطره ها مربوط به بعد از مرگ بابا بزرگ است. غیر از زاری ها وشیون ها که تعریف ندارد، آنجا برای اولین بار خیلی از خویشاوندان پدرم را دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایتان نوشته بودم که وقتی بابا ۵ ساله بود با خانواده اش از بلاد ترکستان به دیار گیلان کوچ کرده بودند وبا وضعیت مخابرات آن روزها وراه دشوار وسفرهای سخت وکم ، ارتباط ها آنقدر کم شده بود که تقریباً به صفر رسیده بود. ولی آمدند. برای مرگ بابا بزرگ که زمانی کدخدای دهشان بود وبزرگ قومشان ، همه امدند تا باشند در عزای مرد بزرگ ومحبوبشان که به زعم آنها هنوز میان گیلانی ها غریب بود ودر غربت جان داد. آمدند با رسم های قشنگشان، با گوسفند هایی که آورده بودند تا ذبح شود برای نهار وشام عزادارها ونوحه های سوزناک ترکی شان. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواندنشان چنان سوزی داشت که همه را به گریه ای از ته دل وا داشته بود ومن این نوحه های سوزناک را دیگر نشنیدم تا شب هفت بابا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم هست دایی بابا، همان که به خاطر خطایی که هیچوقت هم دقیقاً نفهمیدیم که چه بود از بلاد ترکستان فرار کرده بود وخانواده خواهرش را هم مجبور کرده بود که به دنبالش بیایند ، وسط عزادارها راه می رفت ومی گفت: اگر من هم بمیرم ، مردم این طور می آیند واین طور عزاداری می کنند؟ خوش به حال مش عباس...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش به حال مش عباس که حالا هم پسرهایش را کنار خود دارد وهم عروس محبوبش را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 00:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لذت</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>یکی دیگر از مصادیق بارز لذت در دنیا این است که دوستی داشته باشی که شوهری داشته باشد با رفتارهایی بسیار شبیه به شوهر تو واز آن مهم تر خانواده همسری داشته باشد لنگه مال خودت!
بعد وقتی دلت می خو اهد سر همه شان را باهم بکوبی به تاق، زنگ بزنی به آن دوست و غر غر کنی وغر غر کنی و او هم گوش بدهد وفقط بگوید&quot; می فهمم&quot; وطبق قاعده هرچه از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند، همین یک کلمه اش به دلت بنشیند ودرجه عصبیت وبی تابی ات را از روی 100 بیاورد تا حوالی 50!</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 21:04:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزت نفس</title>
<link>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>عزت نفس... چیز خوبی است. خیلی خوب. مهمترین چیزی که آدم ها باید در شخصیتشان داشته باشند. چرا که نداشتنش سر چشمه بسیاری از احوالات حال به هم زن دنیاست. 
خیلی کم پیش می آید که از کسی یا کسانی واقعاً بدم بیابد. معمولاً خیلی راحت می توانم بیشتر کارهای احمقانه هرکسی را بگذارم پای شرایطشان وبی عقلی شان وچه وچه وچه. ولی زیر پا گذاشتن عزت نفس چیزی نیست که برایم توجیه پذیر باشد. فکر می کنم خیلی کارها هست که انجام دادنش خوب است وحتی تا حدی واجب، ولی کم هستند. خیلی خیلی کم هستند واجباتی که به زیر پا گذاشتن عزت نفس بیارزند.&quot;هستند ولی خیلی کم&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر کفش و لباس  شیک نپوشی، اگر در 8 مهمانی یک دست لباس را بپوشی، اگر رستوران نروی، اگر مجبور باشی توی خانه ابرویت را با دست های خودت برداری، اگر کلاس نروی، اگر هدیه نخری، اگر مهمانی نگیری،اگر حسابی گرفتار باشی و مجبور به سگ دو زدن در سیستم پیچ در پیچ اداری این مملکت، اگر در محل کارت به زبان بازها بیشتر اهمیت می دهند یا حتی اگر از زور بی پولی یک شب فقط نان خالی بخوری یا حتی گرسنه بخوابی و... بهتر از این است که عزت نفست را زیر پا بگذاری. برای دور وبری های خودت، همسرت، فرزندانت، برادر و خواهر وعروس وداماد وخاله و رییس و... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها که می گویم از سر شکم سیری نیست.من عروس یک خانواده بازاری هستم.(ماجرایش را تعریف می کنم)خانواده ای که در آن شوخی بر سر پول وکلی حرف های دیگر امری است عادی ومرسوم ومن این چیز عادی ومرسوم را نمی توانم بپذیرم ونپذیرفته ام وتازه توانسته ام تا حدی این مسئله ساده را به اطرافیانم بفهمانم، کلی تاوان داده ام. لج کرده ام، کلی خرج های به ظاهر واجب را انجام نداده م وکلی کارهای عجیب وغریب کرده ام، چون نمی توانم به شوهرم دایم بگویم به من پول بده ومعتقدم خودش باید بداند، چون دوست ندارم اگر کسی شش ماه هم مهمان خانه من است ، دست توی جیبش کند وچون ترجیح می دهم به خودم فشار بیاورم و چون تا به حال هرچه درآورده ام ریخته ام توی خانه وخرج کرده ام وبا وجودی که هزار بارپشیمان شدم ولی دست بر نداشتم چون مهمترین چیز دنیا برای من عزت نفسم است.در محل کار وروابط فامیلی وبین هر گرفتاری دیگری هم همین طور بوده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایم سخت است تحمل فامیلی که چند بار برای انجام کاری برای برادرم می خواهد با من تماس بگیرد وزنگ نمی زند وهربار میس کال می اندازد که چه؟ که چون کار خودش نیست قرانی هم خرج نکند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایم سخت است تحمل دختری که با زرنگی وسط هیر و ویری که حساب وکتاب از دست همه خارج شده تند وتند خرج های کوچک خودش را لایی می کشد وبارش را هرچند برای یک مدت خیلی کوتاه می بندد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برایم سخت است تحمل خانمی که شوهرش هر روز برای خرج های ریز ودرشت نق می زند ووقتی در فروشگاهی، داروخانه ای جایی می بیند که مردش دارد بی حساب برای خود خرج می کند ، به جای اعتراض، تند وتند ملزومات خودش را می خرد وبه چشم غره شوهر لبخند می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برایم سخت است تحمل زنی که هزار نق وغر همسرش را به جان می خرد تا برای مهمانی جدید، لباس جدید داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برایم سخت است تحمل مادری که تا فرزند وعروس وداماد در راه خانه اش زنگ می زنند که چیزی لازم نداری، یک لیست بلند بالا ردیف می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایم سخت است تحمل پدری که از همه عواطف پدر وفرزندی استفاده می کند تا سرویس بیشتری بگیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایم سخت است تحمل معلمی که به هزار زبان به شاگردانش می گوید که برایش پول هدیه بیاورند. برایم سخت است تحمل کارمندی که برای پول بیشتر وخدمات بیشتر برای رییسش خود شیرینی می کند وخود را حقیر وچاکر میکند. &lt;/P&gt;
زیادند.خیلی زیاد...
&lt;P&gt;قبول دارم وهزاران بار دیده ام که چنین آدم هایی همیشه بی دردسر تر وراحت تر از اطرافیان سرویس می گیرند وبه جای راه سخت وطولانی منطق وحساب وکتاب وتربیت درست آدم های دور وبرشان ومشخص کردن درست جایگاهشان، راه ساده وکوتاه زیر پا گذاشتن عزت نفس را برگزیده اند.دیده ام که آدم هایی اینچنین همیشه وخیلی زود هرچه را می خواهند به دست می آورند ولی تکلیف آن عزت نفس بیچاره چه می شود؟ پیش خودشان چه حسی دارند؟ واقعاً سرویس گرفتن را به احترام عمیق ترجیح می دهند؟ واقعاً این روابط بیمار را دوست دارند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که زندگی این روزها سخت شده وپر دردسر، می دانم که همه بی حوصله اند وکلافه ولی این را هم می دانم که می شود، می شود خیلی چیزها را زیر پا گذاشت تا عزت نفس را حفظ کرد. حفظ این خصوصیت هزینه دارد ومن یکی همیشه تلاش کرده ام به هر قیمتی هزینه اش را بپردازم . با خانواده، با کارفرما، با دوست ورفیق، با قاضی دادگاه،با هزار توهای اداری، با آدم هایی که در ازای یک خواهش کوچک، هزار کارم را راه می انداختندو... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجیح می دهم معترض باشم وطلبکار و بی پول وبی سرویس وتحت فشار ودر حال بدو بدو و رنده کشیدن روی اعصاب خودم تا گردنی کج کنم ولبخندی بزنم وخواهش بی جایی کنم تا کارم راه بیفتد... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 12:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lalekhanoomi</dc:creator>
<guid>http://lalekhanoomi.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

