توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

مي دانم مشنگانه به نظر مي آيد

 

امروز ياد خاطره اي افتادم از ١٧-١٦ سال پيش. خان داداش با گروهي كار تئاتر مي كرد.بين اين گروه دختر خانمي بود كه فرزند يكي از بازيگران مشهور واز قضا محبوب خانواده ما بود.اين دختر خانم ومادرش آنوقت ها توجه وعلاقه زيادي به خان داداش نشان مي دادند وبدشان نمي آمد كه خان داداش دامادشان باشد.

خان داداش هم دايم با خودش شش وبش مي كرد كه چه كند  وبالاخره هم ديد عاشق اين دختر خانم نيست وخلاصه اينكه وصلتي سر نگرفت!

چند سالي گذشت وخان داداش وآن خانم هر دو ازدواج كردند وبعد از چند سال هم از قضا پدر مشهور اين خانم يك ماهي قبل از بابا از دنيا رفت وهمه مان هم خيلي غصه خورديم وامروز داشتم فكر مي كردم كه خداراشكر اين وصلت سر نگرفت وگرنه طفلك خان داداش در عرض يك ماه هم پدرش را از دست داده بود وهم پدر خانمش را!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:29  توسط لاله  | 

کلا می خواستم چیز دیگری بنویسم!

 

خوب، مدت های مدیدی است که اینجا نیامده ام وچیزی ننوشته ام و نظرها را هم تایید نکرده ام. تا حدی که برای یکی از خواننده ها این سوال پیش آمده که نکند نقطه ضعفی دارم که کامنت ها را تایید نمی کنم!! ومن هرچه فکر کردم چه نقطه ضعفی در دنیا وجود دارد که خودش را در جواب ندادن به کامنت ها نمایان می کند، چیزی نیافتم!

 در این مدت که ننوشتم شاید بیشتر از صد پست در ذهنم نوشتم که خیلی هاشان هم پست های به نظر خودم جذاب وبحث بر انگیزی بودند ولی ننوشتم ومهم ترین دلیلش هم نه کمبود وقت، نه کامنت گذاران مردم آزار، نه نداشتن اینترنت و... که "حال نداشتن" بوده.جا دارد از همین جا از همه عزیزانی که به وبلاگم سر می زدند تا شاید پست جدیدی نوشته باشم عذر خواهی کنم.

البته که این چند وقت غیبتم اصلاً وابداً به آرامی وبی اتفاق وخوش و خرم نگذشته وحسابی هم گرفتار بوده ام. امروز سر حوصله ام و اگر تا آخر همین طور بماند و زنگ تلفن و زنگ در با هم مسابقه نگذارند و پسرک یاد دغدغه های فلسفی اش نیفتد و سوالات تمام نشدنی اش را شروع نکند و خلاصه اینکه ابر وباد ومه وخورشید و فلک دست به دست هم ندهند کلی تعریف دارم برایتان.

اول اینکه آقای همسر طی یک سری شاهکارهای بی بدیل اقتصادی  تا مرز ورشکستگی پیش رفت وحاصلش علاوه بر تمام ضربه های ریز ریز ، از دست دادن خانه خوشگلمان بود. خانه ای که خدا را شکر حالا که از دستش داده ام دیگر نوشتن درباره آن به زعم برخی از دوستان "پز دادن" محسوب نمی شود. خانه ای بزرگ با اتاق ها و سرویس های متعدد. ساختار تو در تو با اندرونی و بیرونی وسوراخ وسمبه های بسیار وکمد وگنجه های فراوان وسقف بلند وپنجره های بزرگ که طلوع وغروب خورشید را بر بلندای شهر خاکستری به زیبایی هرچه تمام تر نشانم می داد. خانه خوش آدرسی که با محل کار چند تا از بهترین دوستانم فقط دقایقی فاصله داشت و با خانه یکی دیگرشان فقط یک خط بی آر تی  وچه عصر ها که همه شان از سرکار می آمدند اینجا و دور هم چای می خوردیم وکیف می کردیم. آنقدر کمد وگنجه داشت که خیلی وقت ها که اطرافیانم برای وسیله ای در خانه شان جا نداشتند آن را به من می سپردند تا برایشان نگه دارم.

حالا خانه ای خریده ایم با یک سوم مساحت این خانه در محله ای که چندان دوستش ندارم. حالا دیگر  کسی نمی تواند به راحتی با وسیله نقلیه عمومی به خانه ام بیاید. لااقل اینکه باید یک کوچه سر بالایی را پیاده گز کند. حالا دیگر اتاق خوابم جای کاناپه ندارد تا نصفی مان روی تخت ونصفی روی کاناپه ولو شویم و خزعبل بگوییم و بخندیم.

حالا دیگر وقتی فصل مدرسه شروع شود نمی توانیم شبها مهمان داشته باشیم چون دیگر اتاق پسرک ته راهرویی دور از نشیمن خانه نیست که صدا به گوشش نرسد و راحت بخوابد، حتی دیگر نمی توانیم شبها موسیقی گوش بدهیم.

حالا دیگر ویوی آشپز خانه من تا آن دور دست های شهر نیست و یکی از بزرگترین سر گرمی ها را با دوستانم از دست داده ایم. اینکه حدس بزنیم فلان خیابان و بهمان کوچه کدام است. حالا دیگر نمی توانم از بالکن خانه ایستگاه اتوبوس را ببینم واز آن بالا دست تکان دهم برای عزیزی که پیاده می شود تا برسد پیش من. 

حالا دیگر در اتاقم گنجه ای ندارم که از مهم ترین تفریح گاههای من ودوستانم باشد وجای قایم باشک پسرک و رفقایش.

حالا دیگر همه عکس هایم روی یک دیوار جا نمی شوند وچه بسا اصلاً جا نمی شوند. این روزها یک متر گرفته ام دستم و مرتب اثاث خانه را متر می کنم تا ببینم کدامشان کجای خانه جدید جا می شوند وکدامشان را باید ببخشم یا ببرم ولایت به خانه کودکی ها.

 این روزها دایم با بنا و نجار و نقاش و پارکت کار و... چانه می زنم تا جای بیشتری باز شود در خانه و بشود یک زندگی را در آن جا داد. دو ماه است که دایم کمد ها وکشوها را بیرون می ریزم وبسته بندی می کنم ومی بخشم واین طرف و آن طرف می فرستم تا بشود همه را جا داد.

 از همه بدتر غرغر های ونارضایتی های پسرک است که  اتاق جا دارش را از دست می دهد ومجبور است کمد اتاق جدید را با پدرش شریک شود چون پدرش دیگر اتاقی برای خودش ندارد. بعد از سالها دراور لباس های خانه من واقای همسر مشترک می شود ومجبور است کوه لوازم شخصی اش را تعدیل کند. 

این وسط آقای سگ بیچاره هم جایی دارد حد اکثر یک پنجم جای قبلی!

 یک چیز را می دانید؟ حسن این خانه فقط مساحتش نبود. خانه های فراوانی با این متراز و خیلی بزرگ تر از این خانه هستند ولی معماری خاصش همه چیز را عالی کرده بود. نوعی از معماری که در نظر اول بیننده را متوجه مساحتش نمی کرد وحتی شاید مثل روز اولی که خانواده همسرم برای دیدن اینجا آمده بودند توی ذوق می زد. یادم هست اولین بار که اینجا را دیدند با لب ولوچه آویزان از متراژ کم پذیرایی وتعداد زیاد سرویس ها وساختار تکه تکه خانه ایراد گرفته بودند ولی من که در اینجا زندگی کرده ام می فهمم که همه چیز در این خانخه برای آرامش و راحتی ساخته شد وحالا بیشتر از قبل متنفرم از خانه هایی با هال وپذیرایی درندشت واتاق خواب های کوچک بی هیچ سوراخ وسمبه ای.

مسئله دیگر همسایه های  فوق العاده ام هستند. پیر مرد و پیرزن های تحصیل کرده ای که همه دنیا را گشته اند ولی سنتی ترین همسایه بازی ها را دارند. آدم های اصیلی که به وقتش از آنها بیشتر خواهم نوشت بی ترس از خوردن انگ "پز دادن". هزار بار آمدم ماجراهایشان را بنویسم و هر بار ترسیدم از این اتهام. صد بار در مقابل اصرار دوستانم که می خواستند ماجرایی را که جلوی چشمشان اتفاق افتاده بنویسم، مقاومت کردم تا مجبور نباشم جواب بدهم به کامننت هایی را  از کل ماجرا فقط یک تکه خاص را که آن هم برای توضیح ماجرا ضروری بوده ، می گیرند و بر علیهش قیام می کنند تا مبادا چیزی بخوانند  که از حیطه حساب وکتاب ها وجهان خودشان دور است.

 اولین چیزی که در این خانه وقتی هنوز واردش نشده بودم نظرم را جلب کرد این بود که می دانستم ساکنینی دارد با اوضاع مالی خیلی خوب ولی در پارکینگ خانه همه ماشین ها خیلی معمولی بودند. خیلی خیلی معمولی ومن همانجا خواستم که همسایه این آدم ها باشم.

*

هرچه مصیبت نوشتم بس است دیگر! داد وبیداد هایم را کرده ام، اشک هایم را ریخته ام وحالا کم کم دارم با خانه جدید که اگر خدا بخواهد تا یکی دوهفته دیگر به آن نقل مکان می کنیم دوست می شوم.می دانم خانه ای که اینهمه برایش غر می زنم ،آرزوی خیلی های دیگر است وخداد را شکر که اجاره نشین نشده ام و... دوستانم خیلی کمکم کرده اند. دو تا یشان برنامه ماشین خریدنشان را جلو انداخته اند تا بتوانند راحت به خانه ام بیایند. یکی شان هر روز راهش را کج می کند واز خیابان خانه جدید می گذرد تا آشنا تر شود. آن یکی قرار است آینه ای زیبا برایم بسازد وآن دیگری کاتالوگ های کاغذ دیواری را ورق می زند تا دلباز ترینشان را برای خانه ام انتخاب کند. عاشق همه شان هستم. 

از این طرف هم همسایه ها فغان از جدایی را سر داده اند وسوای همه چیز دلگرمم می کنند که در دلهایشان جا دارم. خیلی کلیشه ای شد ولی واقعیت همین است که خیلی خوب است آدم هایی باشند که دوستت دارند.

در ضمن خیلی خیلی خوشحالم که هر چه بوده مالی بوده وهمه خانواده دور هم هستیم واطرافیانم زنده اند وسالم وهنوز جوانیم وشک ندارم که همه چیز دوباره درست می شود بهتر از قبل. این هم خیلی کلیشه ای شد ولی باز هم مطمئنم.

راستی! گفتم زنده وسالم. یک چیز دیگر هم برایتان تعریف کنم که قسم دروغ نخورده باشم. تعطیلات عید فطر بود ومن وسط اینهمه کار واسباب بستن وبنا و نجار ونقاش وترافیک وحشتناک شمال برنامه رفتن به ولایت را گذاشته بودم برای سالگرد بابا ولی دوست آقای همسر دعوتمان کرد به شمال خودشان واصرار شدید وما هم رفتیم و آنجا حادپه ای  برای آقای همسر پیش آمد که پایش شکست ولنگ لنگان آوردیمش تهران و جراحی وچند روزی بیمارستان و کارهای تازه ومسئولیت های جدید و گرفتاری های بیشتر برای من که خدا را شکر الان همه چیز مرتب شده واوضاع تحت کنترل است! غیر از اینکه آیدا هنوز از فرنگ بر نگشته!

انگشت هایم درد گرفت دیگر! بقیه اش را بعدا برایتان می نویسم.در ضمن گلایه هایم را به دل نگیرید. درد دل کردم برایتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 19:15  توسط لاله  | 

نتيجه هرچه باشد!

به قول عادل چقدر خوبيم ما!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:18  توسط لاله  | 

دايم هم شاكي است كه چرا مثل سوباسا بازي نمي كنند!

وسط بازي ايران - نيجريه هست وگزارشگر دايم اعلام مي كند كه چند دقيقه از بازي مانده.انگار مي خواهد نتيجه بازي همين طور بدون گل تمام شود وتيم ما گل نخورد لااقل.

پسرك با كلافگي مي گويد فكر كنم يا جيش داره يا دلش براي خانواده اش تنگ شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 0:53  توسط لاله  | 

انگار دستم را می گیرد ویک راست می برد به 11 سالگی

درآمد آلبوم "دود عود" شجریان و پرویز مشکاتیان برای من خود خود بابایم است.

بعد از ظهر های کشدار کودکی و بابا که روی زمین نشسته بود پشت میز کوتاهش و این آهنگ را گوش می داد و مشق های تمام نشدنی اش را می نوشت، عینک قهوه ای کائوچویی وخود نویسش ودرخت بید که گیس هایش را داده بود دست نسیم نوازشگر بهار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 11:52  توسط لاله 

یادش بود زنش قهوه من را دوست دارد ودستورش را مو به مو می پرسید...

 

در نوجوانی ها وجوان تری هایم گاهی وقتها که قوم وخویشی، دوستی یا هر کسی که ساکن بلاد کفر بود وسفری می آمد ایران، بین حرف ها وتعریف هایشان همیشه صحبت از زندگی کردن پارتنر ها قبل از ازدواج بود.

همیشه کنار شگفتی یک سو نگرانه جهان سومی از وفور نعمت و زرق و برق و امکانات و احترام به آدم ها وهمه چیز بر اساس اصول و چه و چه ، یکی هم این بود که آنجا آدم ها سالیان سال با هم زندگی می کنند و بعد اگر دلشان خواست ازدواج می کند وهمیشه بعد از تمام شدن این حرف صدای خنده حضار بود و"دیگر چه فرقی می کند "ها و سر تکان دادن ها ونچ نچ کردن ها ومزه پرانی ها. 

همیشه فکر می کردم چرا چنین کاری می کنند وچرا از همان وقتی که یکدیگر را مناسب تشخیص دادند ازدواج نمی کنند؟ سالهای بعد که بزرگ شدم و ازدواج کردم و کلی تجربه ازدواج و طلاق وزندگی های خوب وبد دیدم دیگر می دانستم که چرا. می دانستم که این آدم ها سالها زندگی می کنندو زیر وبم یکدیگر را با زندگی زیر یک سقف می شناسند  ودر موقعیت های مختلف سنجیده می شوند و آنوقت با چشم باز با هم "ازدواج" می کنند وخیلی خوب می داندن که ازدواج تعهدی است برای همه عمر در غم ها وشادی ها ودیگر می دانند که می توانند در کنار جفتشان خوش وشاد باشند.بدیهی است که گاهی هم این طور نباشد ولی قاعده بر این است.

اینها را می دانستم وفهمیده بودم ولی به معنای واقعی درک نمی کردم. رویه منفی اش را زیاد دیده بودم ومی بینم. آدم هایی که سالها بعد از ازدواج تازه خودشان را می شناسند ومی فهمند ایده آلشان اساساً یک چیز دیگری بوده یا تازه می فهمند که الفبای زندگی مشترک را هم نشناخته اند ونمی دانند چه می خواهند وچه چیزهایی می توانند ارائه بدهند. 

تحمل کردن های زیاد را دیدم وخیانت های بسیاری  وظاهر سازی ها وگاهی منفجر شدن ها  وگاهی هم پذیرفتن سر نوشت محتوم را. در کمال شگفتی هم باید بنویسم که زوج هایی کمتر از انگشتان یک دست می شناسم که  به جای تحمل وخیانت وظاهر سازی و روزمرگی ، دارند تلاش می کنند تا با جفت خودشان نه فقط سازگار، که شاد باشند!برایشان دعا کنید!

راستش همه اینها را نوشتم تا ماجرایی را برایتان تعریف کنم. من و آقای همسر  چند سال پیش با زن وشوهری آشنا شدیم  که 12-10 سالی از ما بزرگتر بودند ولی تازه ازدواج کرده بودند. سالها پپیش از آن دوستی داشتند وبعد زندگی مشترک و بعد تر ازدواج. حسابی هم عاشق ومعشوق بودند. مرد پسر یک خانواده اصیل واستخواندار  و خیلی قدیمی تهران بود واز 6 سالگی فرستاده بودندش لندن درس بخواند وتحصیلات عالیه داشت و ثروت خانوادگی  ودر اواسط دهه پنجم زندگی خیلی جذاب وخوش تیپ هم بود. 

زن هم خانم چهل ساله زیبایی بود. در 17 سالگی و بعد از مرگ پدرش  ویک دعوای جانانه با مادرش از خانه زده بود بیرون کار کرده بود و روی پای خودش ایستاه بود و شرکتی ودم ودستگاهی به هم زده بود  وبعد از چند سال هم همه را رها کرده بود  واز ایران رفته بود تا به آرزوی قدیمی اش یعنی "مدل " شدن برسد که با آن اندام فوق العاده موفقیتش دور از انتظار هم نبود. 

در خارج از ایران آشنا شده بودند و دوستی داشتند و بعد هر دو برگشتند به وطن وچند سالی با هم زندگی کردند و ازدواج.

قبول دارم که عاشق هر کدام از این آدم ها شدن کار خیلی سختی نیست!

ما یک روز آفتابی توی باشگاه با آنها آشنا شدیم. زن سوار بر اسبش بود ومرد با یک دو بین حرفه ای تند وتند از او عکس می انداخت. اولین بار هم که رفتیم خانه شان  شگفت زده شده بودم از این حجم عظیم عکس های تکی زن که به دیوارها بود. خانه زیبایی داشتند و روحیه شادی. اولین بار که آمدند خانه مان اول  یک ساعتی دو نفری مثل یچه های شیطان و کنجکاو تمام سوراخ وسمبه های خانه را گشتند وبعد اعلام کرند که از این به بعد در خانه ما به رنگ لوازممان لباس خواهند پوشید وجالب اینجا که هر بار هم رعایت کردند. قصد بچه دار شدن داشتند و نقشه های دور ودراز برای زندگی.

2-3 سالی همه چیز خوب بود وگل وبلبل تا اینکه خانم خانه به یک بیماری سخت دچار شد ودر عرض مدت کوتاهی اندام هایش به صورت دوره ای از کار می افتاد ومغزش درگیر شده بود و وزنش هر روز اضافه می شد و توانایی بچه دار شدنش از دست رفت و تحت تأثیر دارو ها عصبی شد و بد خلق و یک طورهایی افتاد گوشه خانه. بیماری اش گاهی بهتر می شد. آنقدر خوب که با وجود اضافه وزنش می توانست باز هم سوارکاری کند ولی روحیه افسرده اش به جا بود. حق هم داشت طفلک. آن ادم فعال وپر انرژی کجا واین زن بیمار وناتوان کجا؟

اوایل شروع بیماری بدیهی وطبیعی بود که شوهر خودش را به آب وآتش بزند وهرچه از دستش بر می آید برای زنش بکند ولی حالا بعد از چند سال...

حالا بعد از چند سال زن بیمارتر شده وناتوان تر وعصبی تر وچاق تر وافسرده تر وشوهر مهربان تر وهول تر وحمایتگر تر. برای سالگرد ازدواجشان رفته بودیم خانه شان . شوهر با دسته ای رز سرخ آمد وکیک سفید وصورتی و یک ساعتی طول کشید تا زن سر حال بیاید وبنشیند پشت میز.

با مرد توی آشپز خانه سالاد درست می کردیم وحرف می زدیم ودرد ودل می کرد و بدون هیچ ظاهر سازی سوال می کرد که چه بکند برای همسرش تا حال روحی اش بهتر شود و جواب من را به عنوان یک زن می خواست. شب هم توی خانه اقای همسر برایم تعریف کرد که زن اشک ریخته وگفته  چرا باید این طور بشود وشوهر بیچاره ام تا کی باید با من بسازد و چقدر حمایتم می کند وکاش خوب می شدم  تا لااقل این مرد مهربان نفسی بکشد زیر بار اینهمه مشکل جسمی و روحی برای زنی که حوصله خدمتکار هم ندارد.

برای هم تعریف می کردیم وسر تکان می دادیم و این بار با همه وجود درک کردم که تعهد برای همه عمر در غم ها وشادی ها یعنی چه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:17  توسط لاله  | 

خواستم درباره زن ها هم بنویسم یادم افتاد قبلاً نوشته ام!

- مرد میان سالی است. 2-41 ساله.  مربی سوارکاری است. هر روز یک رنگ لباس می پوشد وحسابی به تیپ خودش می رسد. همسر دارد ویک پسر 14 ساله. عادت دارد که توی باشگاه راه برود وسر به سر دخترهای جوان بگذارد و شوخی های خارج از عرف بکند با هر زنی  که حتی ذره ای پذیرا باشد.
راه بدهد، شوخی ها به تماس های فیزیکی هم می رسد و همه اینها را بگذارید کنار کاپ های قهرمانی، همیشه عده ای از جنس مونث دور وبرش راه می روند و هر کدام سعی در دلربایی بیشتری دارند.

جالب اینجاست که در دور همی ها دایم تأکید دارد که این دخترها دیوانه ام کرده اند ولحظه ای راحتم نمی گذارند واز همه بد تر اینکه همسرش در دیدارهای چند ماه یک بار با حسرت می گوید بیچاره  شده ایم. مرد خوش تیپ هم دردسر است . دخترها دست از سرش بر نمی دارند!

- مرد دوم کمی جوان تر است. 39 ساله.تیپش خیلی خوب نیست ولی وضعیت مالی اش عالی است. شرکتی دارد و دم و دستگاهی و از خودش شنیده ام که می گوید منشی  باید خوشگل باشد که صبح به صبح روح آدم تازه شود!دوست دختر و زن صیغه ای و... آنوقت همسرش خودش را تکه پاره کرده با چندین جراحی زیبایی وهر روز یک رنگ ویک مدل و هر بار هم با نگرانی می گوید که شوهر پولدار دردسر است به خدا! زن ها ودخترها ولش نمی کنند که!

- مرد سوم 50 سالی دارد. 26 سال است ازدواج کرده همسر و وسه فرزند دارد ویک همسر صیغه ای. موقع ازدواج بچه هایش که می رسد تصمیم می گیرد چند سالی مرد خانواده شود و بچه ها را با آبرو روانه خانه بخت کند وبعد باز برود پی دلش. زن صیغه ای به این راحتی ها راضی نمی شود وتهدید می کند ودست آخر کار به کلانتری می کشد. همسر اول مرد و مادر بچه هایش در دادخواست می نویسد که همسرم پولدار است وجوان و این خانم دست از سرش بر نمی دارد!

- مرد چهارم 3-42 ساله است و معتاد. بعد از اختلافات بسیار و یک بچه 8-7 ساله هنوز همسر اول را طلاق نداده دختر دیگری را عقد می کند و کار اعتیاد که بالا می گیرد، برای والدینش شرط می گذارد که اگر می خواهید ترک کنم فلان دختر محله را هم برایم بگیرید. مادرش در جواب فقط به اختلاف سنی 20 ساله او ودختر مورد نظر اشاره می کند ونه چیز دیگری! بعد هم پشت سر پسر با افتخار می گوید که پسرم خوش تیپه دخترها همه می خوان باهاش باشن!

- پنجمی خیلی جوان تر است. 8-27 ساله. چند سالی خارج از ایران بوده وسیصد تا عکس جوگیر وذوق زده با زیبارویان مایو پوش اروپایی فرستاده و بعد از چند سال آمده ایران و با سلام وصلوات ازدواج کرده. هنوز با دوست دخترهای اروپایی در ارتباط است وهمسرش محجوبانه می گوید که طول می کشه تا این دخترها دست از سرش بر دارن. هرچی باشه مردهای شرقی براشون جذابیت دارن!

- ششمی مرد 52 ساله ای است با همسری محجبه. در یک عروسی مختلط دختر خاله همسر را می بیند با لباس دکولته. ذوق زده جلو می پرد وسلام وعلیک می کند وبعد از دقایق طولانی بر می گردد سر میز همسرش و می گوید وای! این چه لباسی بود فلانی پوشیده بود وهمه جایش را انداخته بود بیرون؟ آدم شرمش می شود! بعد همسرش لبخند زده بود و روسری اش را مرتب کرده بود وخودش را چسبانده بود به شوهر!

*

یک طرف قضیه مردهای وقیحی هستند که هزار جور سیگنال به طرف مقابل می دهند وبعد از اینکه توجه گرفتند ابرو در هم می کشند که ای وای که زن ها ودخترها خراب شده اند ودست از سر ما بر نمی دارند ولی آن طرف قضیه بیشتر وااسفاها دارد. زن هایی که نمی دانم همین قدر احمقند یا خودشان را زده اند به خریت؟

 فرض را هم که بگذاریم بر ناگزیری صرف،یک جاهایی واقعا لازم نیست اظهار نظر کنند. به جای تأیید وذوق کردن لااقل می توانند ساکت بمانند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:3  توسط لاله  | 

پدر و مادرها غش کرده بودند از خنده!

هفته پیش رفته بودم مدرسه پسرک برای شرکت در کلاس لگو. قرار بود همه پدر ومادرها بیایند وسازه های فرزندانشان را ببینند. مثل همه جلسه ها تعدادی آمده بودند وتعدادی نه. این که روی تعداد تأکید می کنم برای پست بعدی است که قرار است بنویسم!

نشسته بودیم و فینگیلی ها را نگاه می کردیم که با تمام سفارش های مربی وسعی خودشان برای ساکت و مودب بودن نمی توانستند سرجایشان بنشینند و دایم ورجه وورجه می کردند. مربی به روال همیشگی کلاس هایشان شروع کرد به تعریف کردن ماجرایی تا بچه ها  مشکل ماجرا را با ساختن یک سازه به درد بخور حل کنند. ماجرا درباره پدر بزرگ ومادر بزرگ پیری بود ک در انجام کارهایشان ناتوانند. مربی از مادر بزرگ وپدربزرگ مثالی گفت وگفت وبعد صدای یکی یکی شان درآمد که مادر بزرگ و پدر بزرگ ما که این طوری نیستند! و از پدربزرگ ها ومادر بزرگ های سرحالشان تعریف کردند. بعد مربی گفت خوب بچه ها از کجا می فهمیم یکی پیر شده که چند تایشان با هم گفتند مثلاً موها و ریش هایشان سفید می شود. بعد پسرک داد زد خانم ها که ریش ندارند! بعد آن یکی داد زد چرا دارند ولی می رن آرایشگاه! باز یکی داد زد موهاشونم رنگ می کنن!

مربی بی خیال پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های آنها شد و از پدر بزرگ و مادر بزرگ خیالی حرف زد که پیر هستند وچشم هایشان کم سو شده و دست هایشان می لرزد ودرست نمی توانند راه بروند وگوششان هم سنگین است. بعد پرسید برای اینها چکار می شود کرد ؟ باز یکی داد زد هیچی.باید برن تو رختخواب بخوابن همش.کاری نمیشه کرد براشون!

باز پسرک داد زد باید خدمتکار بگیرن و مربی توضیح داد که قرار است یک سازه لگویی کمکشان کند. باز پسرک داد زد خوب با لگو ربات خدمتکار می سازم براشون. باز آن یکی داد زد اه! این پسرک  هم که همش ربات می سازه! من خودم یه هشت پا می سازم همه کارهاشونو بکنه!

بالاخره مشغول ساختن شدند در حالی که آرام وقرار نداشتند ودایم توی سر وکله هم می زدند. چند دقیقه بعد پسرک تا وسط زمین بازی خم شد که لگویی را بردارد که یکی از همکلاسی ها داد زد بچه ها شورت پسرک نارنجیه! وای وای باب اسفنجی هم هست! آن یکی داد زد من شورت بن تن دارم. دیگری داد زد مال من اسپایدر منه از آنتالیا خریدیم! پسرک داد زد این شورت منو  مامانم از ایران خریده ولی یکی دیگه دارم که از شمال خریده!

مربی گفت بذار سازه هاتونو چک کنم تا شاید دست از بحث جذاب شورت بردارند که یکی شروع کرد به زدن آن یکی وگفت من لگوی سفید می خوام بهم نمیده. بعد تا مربی دعوای آنها را صاف کند همه یک باره حواسشان جمع شد به کپه لگوی سفیدی که تا لحظه ای پیش نگاهش هم نمی کردند بعد همگی باهم شروع کردند به دعوا سر لگوهای سفید و وسط جفتک چارکش ها باز شورت پسرک پیدا شد و همکلاسی دیگری داد زد اصلاً بیا شورت گل گلی صورتی بپوش بعد به مردانگی پسرک برخورد و رفت سمتش برای دعوا بعد باز همه شان ریختند سر هم!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:9  توسط لاله  | 

صد البته كه بيشتر وقت ها اينطور نيست!

سرماي شديدي خورده ام  وهمه بدنم درد مي كند و دماغم همچون ناودان آويزان است وصدايم هم مثل آلن دلون شده ولي خوب در خانه شلوغ ما با وجود رفت وآمدها ويك پسر شش ساله شيطان ، استراحت اساسي يك كمي دور از ذهن به نظر مي رسد.هرچند كه همين پسرك شيطان اين چند روزه حسابي مراقبم بوده وبرايم شير نشاسته درست كرده وچاي آبليمو عسل وهمه را هم تا آخر به خوردم داده.بماند كه بعد از هر كدامشان ،آشپزخانه نياز به يك تميز كردن حرفه اي داشته ولي مهم نيت است ديگر!

امروز هم كلي كار داشتم وپسرك را هم كه از مدرسه آوردم خانه،يك مهمان منتظرم بود . تا نهار بخوريم و مهمانم برود وتميز كاري كنم حسابي خسته شدم.پسرك داشت لباس هاي روي بند را جمع مي كرد ومن جارو مي كردم كه يك دفعه جارو را گذاشتم كنار وگفتم مامان من مي خوام يك كمي  دراز بكشم.يك دقيقه بعد با بالش وپتو دم كاناپه ايستاده بود وگفت مامان تو بخواب ، من كارها رو مي كنم و در كمال شگفتي جارو كرد وآشغال ها را برد و دم در را دستمال كشيد. اين وسط كه ديد من پتو را پيچيده ام دور خودم لباسهاي روي بند را ريخت جلوي من كه اينها را تا كن لطفا.

بعد از چند دقيقه هم آمد ولباس ها با يك چشم غره مادرانه(!) وارسي كرد وبرد گذاشت توي كشوها وگنجه ها.وقتي هم در را براي آقاي همسر باز كرد، از همان جا تذكر داد كه كفش را بيرون در بياورد چون تازه دستمال كشيده.اين وسط ها دايم به من سر مي زد ومي گفت راحت بخوابم چون خودش مراقب همه چيز هست!

خيلي كيف داد.خيلي...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 22:42  توسط لاله  | 

ب- کمپلکس

می دانید! حس هایی هست در دنیا که توصیف خیلی دقیقی ندارد و امان از وقتی که دچارش شوید. حتی برای خودتان هم نمی توانید درست ودرمان توضیح بدهید که چه شده و به عبارت صریح تر چه مرگتان است؟!

من که تا دلتان بخواهد از این حس ها دارم. حس تنبلی در عین فعال بودن که  لااقل سه هفته در ماه درگیرم می کند. دایم در جنب وجوشم واگر از بیرون نگاه کنی کلی کار مفید و غیر مفید هم انجام می دهم ولی خودم می دانم که تنبلی کرده ام وآنطور که دلم می خواسته از مغزم و بدنم کار نکشیده ام. درگیر چالشی جدی وعمیق نشده ام وبا نفوذ در هزار توی یک مسئله آن را حل نکرده ام. یک طورهایی به قول معروف خیس نشده ام!

یکی دیگر از حس های احمقانه ام این است که فکر می کنم عالم و آدم با من رو دربایستی دارند وهرکس از من تعریف می کند و خوشش می آید وحس مثبتی به من دارد ودلش می خواهد با من رفت وآمد کند و هرچیز دیگر، فکر می کنم که خوب! این آدم هنوز لاله واقعی را نشناخته ونمی داند چه آدم مزخرفی هستم! این حس هم تقریباً دو هفته در ماه در گیرم می کند وبدیهی است که لا اقل  یک هفته اش با حس قبلی هم پوشانی دارد.

حس دیگری هم هست که به صورت مزمن وکاملا زیر پوستی یک بند داخل سرم وول می خورد و آن حس چیزی نیست جز عذاب وجدان واحساس گناه در مورد هرچیزی . هر اتفاق بدی که دور وبرم می افتد هرچند بی ربط به من به فکرم  وا می دارد که اگر فلان کار را کرده بودی و فلان جا از خودت می گذشتی، این طوری نمی شد.

اصلاً نمی دانم چرا دارم اینها را می نویسم. به گمانم برای این که از نوشتن حس اصلی فرار کنم. حسی که خودم اسمش را گذاشتم احساس خود ب-کمپلکس بینی! حسی که سالهاست بیچاره ام کرده. حس می کنم مثل ب- کمپلکس یا حداکثر مولتی ویتامین هستم.خوب و مفید با مزه ای قبل تحمل وحتی گاهی دوست داشتنی که  جسم را تقویت می کند و به تبع ان حال روحی را بهتر می کند و وقتی مشکل وناراحتی حادی نداشته باشی همه چیز را بهتر می کند واصلاً آدم دوست دارد از اینها توی قفسه دارو ها و کیفش داشته باشد وپوست وموی آدم را خوب می کند وخیلی هم دوست داشتنی است اما...

اما در حقیقت چیز خاصی نیست وکار خاصی نمی کند! اگر  ناخوشی خاصی بگیری دیگر ویتامین ها وب- کمپلکس را نگاه نمی کنی ومی روی سراغ یک داروی درست ودرمان وحاضری مزه بد دارو ودرد تزریق و هر چه از این دست را تحمل کنی تا دوباره سلامت شوی.

این حس سالهاست  که مرا از درون می خورد. این که چیز خاص و ویژه ای نیستم. از هر چیز به قدر متوسط دارم. تحصیلات، هوش، پشتکار، آزادگی، قیافه، کله خرابی ،خانه داری، مهربانی، نویسندگی، مادری، همسری، روابط عمومی و... هزار چیز دیگر. در همه اینها متوسطم شاید در بعضی هاشان متوسط رو به بالا ولی در هیچ کدام خاص و ویژه نیستم. شاخص نیستم. تا تهش نرفته ام. خوره نیستم.

هزار دستاویز کوتاه دارم شاید از ترس اینکه وقتی صد تایشان را از دست می دهم نهصد تای دیگر باشند ولی به جای همه اینها دلم یک دستاویز بلند می خواست. دلم می خواست یک جای زندگیم خیلی بلند بود. کوه بود ودره بود. کوهی که بالا رفتن از آن نفس بگیرد  و از پشتش هیچ چیز معلوم نباشد و دره ای که گاهی بشود در قعرش نشست کنار رودخانه و آتشی درست کرد. ول حالا یک دشت مسطحم. پر از گل ومصفا  ولی مسطح با حداقل ناهمواری و افقی که از دور دست پیداست وقابل پیش بینی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 11:37  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر