X
تبلیغات
توت فرنگی روی خامه

توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

ژست هلال احمري ها را گرفته بود وسط زلزله!


حالم بد بود وگلاب به رويتان كله ام را كرده بودم توي توالت فرنگي ويك بند بالا مي آوردم ومعده محترم هم بي خيال نمي شد كه نمي شد! فقط گاهي بين حمله هاي تهوع چند دقيقه خيلي كوتاه به من فرصت مي داد كه اين دقايق كوتاه را هم ترجيح مي دادم همان جا دم در توالت بگذرانم واز شدت ضعف همانجا دراز مي كشيدم.

پسرك وآقاي همسر هم دور سرم مي چرخيدند وهر كدام به روش خودشان مي خواستند كمك كنند.پسرك يك بالش آورد تا بگذارم زير سرم و آقاي همسر گفت باباجان بالش رو نيار دم دستشويي.پسرك هم  با لحن معترضي جواب داد بابا چرا متوجه نيستي؟ شرايط اضطراريه!


برچسب‌ها: پسرك
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 18:6  توسط لاله  | 

قدیم ها بود چینی برای مهمون، ملامین برای خونه...

توی شهر کتاب لابه لای قفسه ها چرخ می زدم که به شنیدن صدایی که از فروشنده کمک می خواست سر بر گرداندم. زنی هم سن وسال خودم  از فروشنده می خواست تا قفسه رمان های  ایرانی را  که درست جلوی چشمش بود،نشانش دهد وتوضیح داد که می خواهد به مناسبت روز مادر برای مادرش که زنی است خانه دار یک رمان بخرد ودنبال از این(!) رمان های ایرانی می گردد.یک جور با اشمئزازی هم حرف می زد که مجبور است از اینها بخرد برای مادرش و خودش از اینها نمی خواند و... آنوقت نصف کتابها را با سوژه هایشان می شناخت!

 از این جور کمک خواستن ها را توی کتابفروشی ها خیلی زیاد دیده ام. همه شان وانمود می کنند که فقط کتاب های روشنفکرانه می خوانند و این رمان های بازاری را برای کسی دیگر می خواهند. دیگرانی را هم دیده ام که وانمود می کنند فقط موزیک ناب گوش می دهند و آنوقت با شنیدن آهنگ های خالتور چشم هایشان برق می زند وتا تهش را هم حفظند!

وبلاگ هایی را هم دیده ام که سالی یک بار در مورد یک موضوع اجتماعی یا سیاسی روز، اظهار نظر می کنند وپشت بندش می گویند به خودم قول داده بودم که اینجا(!) از سیاست ننویسم ها ولی نشد!

وبلاگ های دیگری را هم می شناسم که وقتی می خواهند از دست مادر شوهر وخواهر شوهرشان بنالند قبلش توضیح می دهند که اصلا! همچین آدم چیپی نیستند واز قضا امروز دلشان یک کمی خاله زنکی می خواهد!

آن یکی دایم از خودش تعریف می کنند که فلان است وبهمان است وخاص است ومتفاوت است و درگیر چشم وهمچشمی های عوامانه نیست و آنوقت روز عروسی خواهر همسرش لباس سفید می پوشد و تور سر می کند ومی گوید قصد شیطنت داشته!

یکی دیگر دستور غذا می گذارد و قبلش سی خط توجیه می آورد که آشپزی قسمت مهمی از زندگی اش نیست ها!

آن دیگری که مثل همه آدم ها غم ها وشادی ها کوچک وبزرگ دارد در زندگیش، به تصور اینکه غمگین بودن با کلاس تر و روشنفکرانه تر است ، فقط از غم ها می گوید وبغض ها ولبخند های تلخ!

آن یکی کل سریال های خاله زنکی ماهواره ای را حفظ است و چهار تا در میان جمله های روزمره اش اشاره دارد به ماجرایی دراین سریال ها وبعد دایم می گوید : اون سریاله چی بود؟  توش فلان اتفاق افتاد...؟!

...

بدیهی است که می شود یک لیست بلند بالا از این موارد درست کرد و همه مان هم با چنین آدم هایی برخورد داشته ایم یا چنین آدم هایی بوده ایم. فقط کاش راحت تر بودند و بودیم و می پذیرفتیم که همه آدم ها یک وجه خاله زنک و راحت طلب وجواد(!) در درونشان دارند و واقعاً لازم نیست دایم "وانمود" کنیم که وجه عمده واصلی شخصیتمان که از قضا بسیار فرهیخته و به دور از هر گونه چیپ بازی دنیوی است را نشانتان نداده ایم  وگذاشته ایم برای جاها و آدم های لایق تر و تا حالا و هرچه تا به حال دیده اید آن قسمتی بوده که دم دستی استفاده می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:16  توسط لاله  | 

حق داشت طفلک!

پشت سر بالایی چراغ قرمز اسفندیار داشتم "اندک اندک" گوش می دادم ومنتظر بودم تا چراغ سبز شود. روز  بارانی شلوغی بود وپلیس بدون توجه به سبز و قرمز شدن چراغ  راهنمایی ،ماشین ها را نگه داشته بود تا ترافیک طرف دیگر تقاطع  سبک شود.کنارم هم یک ماشین  حمل گوشت ایستاده بود و طبعاً با آن قد وبالای بلندش جلوی دید پشت سری ها را گرفته بود.

من هم برای خودم دلی دلی می کردم ومنتظر فرمان پلیس بودم که یک دفعه صدای بوق های ممتد ماشین پشت سری از آن حال وهوا بیرونم آورد. . صدای آهنگ را کم کردم وشیشه را دادم پایین که ببینم ماجرا چیست که دیدم  خانم مسن ومحترمی با عصبانیت از ماشین پشت سری پیاده شد وبا اعتراض گفت خانم چکار می کنی؟ هاج و واج پرسیدم چکار می کنم؟ جواب داد چراغ وپلیس رو که نمی بینم وچشمم به ماشین شماست که کی حرکت می کنه، اونوقت شما هم هی ترمز می کنی، هی نمی کنی و راه هم نمی افتی!

گیج شده بودم.پیاده شدم و گفتم من که تکون نخوردم از جام. شاید چراغ ترمزم ایراد داره! به هر حال عذر خواهی کردم و بر گشتم توی ماشن ودرست سه ثانیه بعد متوجه ماجرا شدم. همراه شهرام ناظری و پا روی ترمز ضرب گرفته بودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 9:45  توسط لاله  | 

دوستان خودش که معتقدند از بد جنسی این را می گوید!

موهای طبیعی من خرمایی است، پوست گندمی دارم و چشم های یک کمی روشن و با این اوصاف در رده بندی آدم های تیره قرار نمی گیرم ولی از بچگی یکی از رویاهایم داشتن موهای بلوند بود. گمانم از همان وقتی که پشت جلد مجله های قدیمی بابا تبلیغ تلویزیون رنگی "بلر" را می دیدم که عکس یک خانم زیبا و موطلایی را انداخته بودند وکنارش نوشته بودند" موهای بلوند را ، بلوند ببینید!"

یادم هست که از بابا پرسیده بودم بلوند یعنی چه وقتی فهمیدم در جا آرزو کردم که شب بخوابم وصبح با موهای طلایی از خواب بیدار شوم که صد البته نشد! به هرحال این آرزو با من بود وبا وجود مامان سختگیرم که برداشتن سبیلی را هم تاب نمی آورد، چه برسد به بلوند کردن مو، تا سالها در حسرت موهای طلایی ماندم که ماندم ولی بالاخره آقای همسر سوار بر یک رنوی سیاه از راه رسید و من هم بلافاصله بعد از نامزدی موهایم را بلوند کردم وبه رویای دیرینه ام دست یافتم.

شگفتا که رنگ موی جدید چنان بر صورتم نشست که گویی از ازل در یکی از دهات آلمان غربی  زاده شده بودم و خودم خبر نداشتم! موی بلوند آنقدر به رنگ چشم وپوستم می آمد که از همان وقت بارها وبارها پیش امده که آدم های نا آشنا ذره ای هم به خود تردید راه ندهند که همین رنگ موی طبیعی من است.من هم حالی می بردم وکیف می کردم وتند وتند هم موهایم را رنگ می کردم در حدی که در طلایی کردن مو به درجه اجتهاد رسیدم وترکیباتی می سازم که بیا وببین!

البته یک بار اوایل عروسی خبط کردم و موهایم را  بسیار تیره و نزدیک به مشکی پر کلاغی کردم که از قضا هم بسیار به مذاق آقای همسر خوش آمد وبعد از آن همیشه التماس دعا داشت که یکبار دیگر موهایت را همان رنگی کن ولی زهی خیال باطل! بعد عمری از دست مامان جسته بودم و امکان نداشت بگذارم کسی جلو دار رویاهای کودکی ام باشد! مخصوصاً که از کلیه امور آرایشی همین رنگ مو را دوست دارم وبس.

القصه موهایم سالها بلوند بود و بود تا اوایل فروردین امسال که یکباره احساس خود همسر مهربان بینی ام زد بالا وطی یک اقدام انتحاری موهایی را که همین شب عید رنگ کرده بودم به دست مشاطه سپردم تا سیاهشان کند وکرد.

چشمتان روز بد نبیند. خودم که بعد از مدتی و هنوز خودم را نمی شناسم و نگاهم که در آینه به خودم می افتد یک آن تعجب می کنم وبعد افسرده می شوم.دوستان که با تعارف و رودر بایستی و به رسم ادب می گویند خوب شدی. تنوعه دیگه!

شوهر خواهرم که رک وپوست کنده می گوید این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟! وخواهرم در جواب همسرش در حالی که با لب ولوچه آویزان نگاهم می کند می گوید چشه ؟ خیلی هم خوشگله خواهرم!

مادر همسرم می گوید عیب نداره ! شوهرت خواسته دیگه!

همسایه ام می گوید سنت پایین اومده ها ولی خوب دیگه شکل خارجی ها نیستی!

دوست دیگرم می گوید: خوب شدی ها ولی دیگه خاص نیستی!

گولو هم که معتقد است شکل خارجی های تازه مسلمان شده ام!!

حالا فکر نکنید چیز خاصی بوده ام ها. طفلکی های رویشان نمی شود راست وحسینی بگویند که افتضاح شده ای! همگی هم متفق القول معتقدند که انگار کلاه گیس گذاشته ام سرم.

خودم هم که دوستش ندارم و برای فرا فکنی هم که شده رفته ام یکی دو تا تل گل گلی خریده ام و به حق کارهای نکرده یک ماتیک قرمز ،ولی افاقه نکرده که نکرده!  بدتر از همه اینکه همه لباس ها و روسری ها وگل سر هایم مطابق با ریخت وقیافه آن خانم خوشگل و بلوندی که قبل از من در این خانه زندگی می کرده، خریداری شده ومن موسیاه و روسیاه چیزی ندارم که به ریخت و روزم بیاید.

هر روز نگران آشناهایی هستم که قرار است اولین بار من را با این قیافه ببینند و چه بگویند  ومن پوزش خواهانه نگاهشان کنم ووعده شب عید 94 را بدهم به همه شان.

ولی با تمام این حرف ها ودر کمال تعجب وشگفتی  ناراضی نیستم فقط و فقط به این دلیل که آقای همسر بر خلاف همه دنیا معتقد است که با این رنگ مو بسیار شیک شده ام وبر خلاف عادت معمولش تا به حال بالغ بر 16 بار این مهم را به اطلاعم رسانده و خدا را شکر  که  " دولت صحبت آن مونس جان ما را بس"!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:42  توسط لاله  | 

بچه كانگورو از كيسه بيرون پريد


تمام ديشب تا امشب را با دوستانم همراه آرام ترين وصبورترين مادري كه تا به حال ديده ام،بوديم تا وقتي دخترش را به دنيا آورد.خوش به حال اين دختر كه چنين مادري دارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 23:45  توسط لاله  | 

مبارک

یکی دو روز دیگر بهار می رسد. بهاری که با آن آفتاب شوخ وشنگش یک نوع رهایی وبی پروایی در وجودم زنده می کند وامیدم می دهد به یک عالم حس های خوب. کاش 93 سال خوبی باشد برای همه مان. 

هفت سین را به رسم سالهای اخیر روز تولد پسرکم چیده ام و عجیب دلم می خواهد مثل مبارک که از آن بالا  بایک جور سرخوشی برآمده از دل هزار خنده وگریه سفره را نگاه می کند، به زندگی نگاه کنم.

عیدتان مبارک.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 19:8  توسط لاله  | 

6

شش ساله شده پسرم وبه لطف پدربزرگش وشعری كه برايش گفته هيچوقت تولدش در هياهوي عيد گم نمي شود. هر سال اين وقت ، كلي تلفن تبريك داريم.

البته مورد هم داشته ايم كه ٢٧ اسفند زنگ زده اندوبعد از حال واحوال يادشان آمده كه اسفند به طور معمول سي روزه نيست! 

قربان قدت بروم مادر كه آرام دل مني...

*

پی نوشت: این شعر ادامه هم دارد و در ادامه اش دقیقاً گفته شده که " سه روز مانده به عید" ولی چون کلی اسم در آن هست برایتان ننوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 11:27  توسط لاله  | 

گولوي٣٠ ساله

تولدت مبارك گولوي دوست داشتني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:57  توسط لاله 

خوشبختی یعنی

 خوشبختی یعنی داشتن پسرکی که میرود از روی میز توالت یک رنگ لاک را از بین کلی رنگ دیگر انتخاب میکند و می آید با دقت ناخن های مادرش را لاک می زند . . .


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 13:29  توسط لاله  | 

خوب می شوم...

از این عادت ها ندارم ولی  امروز عصر نشسته بودم  کف توالت وپاهایم را گرفته بودم توی بغلم وسر گذاشته بودم روی زانوهایم وقطره های اشکم می ریخت روی کفپوش زرشکی. بغضی که چند روز بود توی گلویم می رقصید وخودش را به در ودیوار می زد، شکسته بود ونمی توانستم جلوی اشک را بگیرم. می جوشید ومی آمد وهق هق هم نداشتم . فقط اشک های درشت بود که روی گونه هام می سرید. نشسته بودم کنار دستمال کاغذی وناخن گیر و ژل وعطر وشانه و مسواک و زار می زدم. برای همه نداشته هایم ... همه حماقت هایم وهمه حسن نیت هایی که به باد رفت... غمگین بودم از دست همه دنیا وبیشتر از همه از خودم. غصه با تمام زورش پیچیده بود توی مغزم وفشارش می داد. انگار امروز قصد کرده بود حتماً لهش کند.حجم تنهایی داشت خفه ام می کرد. خسته بودم. یکی دو ساعت پیش از آن بعد از دو روز رانندگی از راه رسیده بودم. جسمم خسته بود و روحم ویران...زار زدم و زار زدم. کشان کشان خودم را بردم بیرون تا هوایی به سرم بخورد. آدم ها را می دیدم وگریه ام می گرفت. وقتی داشتم سنجاق سر را حساب می کردم نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. صندوق دار با شگفتی نگاهم می کرد که این بغض وگریه کجا وسنجاق سر صورتی کجا؟

جنس بغضم با آن یکی که پریروز صبح توی سه راه آذری ترکیده بود،فرق می کرد ولی در هر دو زمان من بیچاره بودم.... خیلی وقت ها بیچاره ام. فر دا صبح خوب می شوم مثل همه فردا صبح های دیگر . بدون اینکه چیزی فرق کرده باشد ولی فردا صبح بهترم. می دانم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 22:8  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر