X
تبلیغات
توت فرنگی روی خامه

توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

دوست واقعی باشیم!

یکی دو ساعتی است با خودم درگیرم که این پست را بنویسم یانه وبعد دیدم بیشترین چیزی که مانع من می شود برای نوشتن، ترس از تبعات آن است. ترس از کج فهمی هاست و هجوم جملات سرزنش کننده ویک آن حالم از خودم بد شد که چرا اینهمه از قضاوت دیگران می ترسم؟ پس می نویسم...

می نویسم که پدرم را در اتاق احیای یک بیمارستان جاده ای از دست دادم و مادرم را در سی سی یوی یکی از مجهز ترین بیمارستان های تهران. واینها غیر از بارها وبارهایی است که برای جراحی های قلب مادرم وجراحی گلو و فک خواهرک وچه وچه وچه پایم به بیمارستان ها باز شده . می نویسم تا بدانید نوشته هایم از سر شکم سیری ودور بودن از موضوع نیست وبه اصطلاح کنار گود ننشسته ام وبگویم لنگش کن!

دیروز بود که پست آخر نازنین را دیدم. اولش که خواندم، سوختم از دردی که حس کرده بود ورنجی که کشیده بود. می فهمیدم، با همه پوست وگوشتم می فهمیدم که چه می گوید ودردش را در جانم حس می کردم. عصبانیتش را هم می فهمیدم وخیر خواهی اش را که عزیزان همه را عزیز خود پنداشته بود ومی خواست هرچه از دست بر می آید بکند تا مبادا عزیزی دیگری به این درد دچار شود. می فهمیدم و می دیدم چقدر عصبی است ونگران و چقدر احساس استیصال می کند وحس می کند دستش به جایی بند نیست.

پستش را چند بار خواندم وخواستم یک کامنت بلند بالا برایش بگذارم وبنویسم: می دانم چه می کشی و دردت را می فهمم وغصه هایت را درک می کنم. ولی  نازنینم! این رسمش نیست که اگر دستت به جایی بند نبود کمر به رسوایی آدم ها ببندی وبا دید خودت قضاوتشان کنی! با دید رنج کشیده ات که بدیهی است در این شرایط وبا این اوضاع نمی تواند کاملاً منطقی فکر کند ووضعیت را ارزیابی کند.

می خواستم بنویسم  اخلاقاً درست نیست که آبروی آدم ها را این چنین راحت به جوی بسپاری! بنویسم این دکترهایی که نام بردی واساساً همه پزشکان سالیان سال درس های سخت خوانده اند ومتخصصان، دوره های طولانی وسختی را طی کرده اند وجراحان زبده واسمی لابد بسیاری را با جادوی دستان خود شفا داده اند که تا این حد معروف شده اند! صد البته عوامل فرامتنی هم همیشه دخیل است ولی تا کجا؟

می خواستم بنویسم تو که وبلاگ پر بازدیدی داری با ۳-۲ هزار خواننده در روز اخلاقاً وظیفه داری که مراقب قلمت باشی تا مبادا آبرویی از کسانی بریزی که حتی نمی توانند بر علیه هویت مجازی تو اقامه دعوی کنند! مخصوصاً که می دانم  دین وایمان هم داری وهمین چند وقت پیش بود که از " کاهل نماز" بودن خودت غصه دار بودی ومی خواستی بهتر و بیشتر رعایت کنی.

می خواستم بنویسم که هیچ بیمارستانی و هیچ مطبی حق ندارد مدارک پزشکی بیماری را لااقل تا چند سال امحا کند وتو می توانی بابت همین جریان از آنها شکایت کنی به جای اینکه لب به شکوه بگشایی و آبرویی بریزی. تو که حقوق خوانده ای وقانون می دانی...

می خواستم اینها را بنویسم وتصور می کردم بقیه خواننده ها هم همدردی کرده باشند وچنین چیزهایی را کم و زیاد نوشته باشند.ولی کامنت ها را دیدم واویلا!

پر بود از ناله ونفرین وجملاتی مثل بیشتر این پزشکان بی وجدان هستند وحرامشان باشد پولی که می گیرند واغلبشان بی سوادند  وپشت بندش ناله ونفرین های بسیار وجملات وکلماتی که در عین ناباوری می خواندم ودر ذهنم می چرخید که چرا اینگونه؟ چرا اینهمه خاله زنکی؟ چرا مثل پیرزن هایی که به جای به کار انداختن عقل وچاره جویی همه چیز را حواله می کنند به قیامت وخدا وپیغمبر ونفرین می کنند و بد می خواهند برای طرف؟

چرا بیشتر دوستانش به جای اینکه آبی بریزند بر آتش دل سوخته اش وچاره بجویند وکمکش کنند اینهمه هیزم ریخته اند به آتش خشم نازنین ؟ چرا؟

این مملکت گل وبلبل است درست! ملت از نقص های قانون سوء استفاده می کنند درست! اصلاً خیلی چیزهای دیگر هم درست! پس تمدن کجا می رود؟ ما که خودمان بدتریم از همه آنهایی که بهشان انگ میزنیم! ما ملتی که وقتی پیش یک دکتر معروف می رویم پزش را به عالم و آدم می دهیم وبعد که چنین چیزی می خوانیم فریاد وا اسفاها سر می دهیم و چنین لب می گشاییم به نفرین های خاله زنکی! گیرم ظاهر جمله ها زیبا شده باشد ومدرن،ولی اصلشان همان جمله های صد سال پیش اندرونی است!

می دانید کلیت ماجرا من را یاد چی می اندازد؟آدم هایی که به نظرشان راننده تاکسی دارد کرایه اضافه ای ازشان می گیرد وآنوقت به جای اعتراض وپیگیری ماجرا پول را می اندازند جلوی راننده ومی گویند: از حلقومت نرود پایین!

نازنینم! خدا بیامرزاد مادر مهربانت را. آرام باش! فکر کن ومنطقی تصمیم بگیر .دست بر زانویت بگذار وبلند شو وبرو دنبال حقی که تصور می کنی از تو ضایع شده باشد. می دانم اینها برایت مادر نمی شود ولی شاید عزیز دیگری به این مصیبت ها گرفتار نشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 14:17  توسط لاله  | 

این به آن در!

 

دارم  برای آیدا از خانمی تعریف می کنم که همین دیشب با او آشنا شده ام.از خودش می گویم واز خانه منحصر به فردش و عکس های فوق العاده اش و... تا می رسم به آنجا که یک بیماری خاصی هم داشت گویا!

از اینجا مکالمات آیدا ومن را بخوانید:

- نپرسیدی مریضی اش چی بود؟

- نه! فکر کردم شاید نخواد درباره اش حرف بزنه.

- مگه نمی گی خودش شروع کرده به تعریف کردن؟ لابد دوست داشته در این مورد با تو گپ بزنه دیگه!نذاشتی حرف بزنه طفلک حرف هاش موند تو دلش.

- راست می گی ولی راستش خجالت کشیدم درباره مریضی اش چیزی بگم. انگار خجالت می کشیدم که خدا به من سلامتی داده وبه اون نداده!

- خب! عوضش به تو عقل نداده دیگه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 17:25  توسط لاله  | 

وقتی کائنات شوخی شان می گیرد!

 

 اسم  آقای همسر را در گوشی ام به نام خودش ذخیره کرده ام، بی پیشوند وپسوند و راستش را بخواهید گاهی که می دیدم یک کسی نام همسرش را با متعلقات بسیار عشقولانه  از قبیل "آقامون" ، جان دلم"، "عشقم" ، عسلم"،" گنج من"، امید زندگی" و... سیو کرده یک جورهایی احساس حسرت می کردم و وعقده " خود کم زن بینی" ام می زد بالا.

 از آن بدتر وقتی بود که می دیدم "مردی" نام همسرش یا شماره خانه اش را با کلماتی بسیار رمانتیک در گوشی اش دارد واین وقتها عقده" خود کم محبوب شوهر بینی" ام کار دستم می داد. االبته همه اینها وقتی است که ور مشنگم رو باشد که بیشتر وقتها هست ولی در معدود اوقاتی که ور منطقی ام برایم تصمیم می گیرد پیش خودم فکر می کنم که نوشتن این  القاب واسم های رمانتیک علاوه بر اینکه به علاقه بین دو نفر بستگی دارد، به عادت ها وخلقیاتشان هم مربوط می شوذد ولزوماً کسی که نام همسرش را " امید زندگی" سیو کرده ، بیشتر از من مردش را دوست ندارد وبالعکس.

ولی راستش را بخواهید دیگر به این فکر نکرده بودم که ممکن است  گاهی کلاً بی ربط باشد تا ماجرایی که دیروز بعد از ظهر پیش آمد.

 تلفنم زنگ زد وشماره ناآشنایی را روی صفحه دیدم. جواب دادم . دوستم بود که می خواست بیاید دیدنم وتعریف کرد که خط خودش قطع شده و وفعلاً خط دوم همسرش را استفاده می کند.

آمد خانه مان با قیافه ای آشفته ونالان. قبل از آن هم چند باری برایم از اختلافات خودش وهمسرش گفته بود واینکه اوضاع واحوال خانه شان خوب نیست .می دانستم طبقه بالای خانواده پدری همسرش زندگی می کنند ورابطه شان  هم با هم خوب نیست.گریه می کرد وتعریف می کرد که همسرش دایم خانه مادرش است وتوی خانه بند نمی شود ودایم ازخانه فراری است.هر روز جنگ ودعوا دارندو درست زمانی که داشت می گفت خانه مان تبدیل شده به یک جهنم واقعی، گوشی اش و در واقع گوشی همسرش زنگ خورد. روی صفحه درشت نوشته بود" بهشت"!

دوستم هول تلفن را جواب داد که شوهرش است و آمده طبقه خودشان و دارد زنگ می زند!

*

 در ضمن همه این القاب توسط شخص بنده در گوشی های ملت مشاهده شده است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:4  توسط لاله  | 

بقای عمر تو باشد آیدا

مادربزرگ آیدا به رحمت خدا رفته. غصه می خورد که نمی دانم چطور به مادرم در غیاب دختر بزرگش وخواهرانش دلداری بدهم.

آدم دلش دختر می خواهد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:12  توسط لاله  | 

اصطلاح بهتری پیدا نکردم برایش!

من چشم های سالمی دارم. با دید ده دهم. تابلوها را از فاصله دور می خوانم ومطالعه در نور کم مشکلی برایم ایجاد نمی کند ولی خوب اینها دلیل نمی شود که "سوتی های بینایی" نداشته باشم!

البته می دانم که چنین اصطلاحی به طور دقیق در فرهنگ لغات قدیمی وجدید وجود ندارد ولی خوب خودتان بگویید برای ماجراهایی که چند خط پایین تر خواهید خواند چه نام دیگری با مسما تر است؟

- از خیابان تخت طاووس رد می شدم که دیدم یک عکس بسیار بزرگ از خ*امنه*ای  گذاشته اند وکنارش درشت نوشته اند "کیک عسلی"! تازه در آن رد شدن سریع پشت فرمان احساس کردم نوشته کیک با عسلی! ایراد نگارشی شان را هم در دلم گرفتم ودر ضمن چشم هایم چهار تا شد که این چه ربطی دارد به آن؟

دوباره که رد می شدم دیدم نوشته "لبیک یا علی"!

- از بلوار پهنی در یک شهر شمالی می گذشتم. تابلویی را دیدم که خیلی خیلی درشت رویش نوشته بودند " ناتوانی جنسی"! در یک لحظه ذهنم شروع کرد به پردازش که یعنی چه؟ مردم این شهر کم جمعیت در این مسئله خاص آنقدر مشکل دارند که باید مرکزی با چنین تابلوی بزرگی باشد که بهشان خدمات ارائه بدهد؟ اصلاً شرم وحیا کجا رفته؟ لابد این شبکه های ماه*واره ای با تبلیغات گسترده شان کاری کرده اند که چنین چیزی دیگر برای روحیه شرقی وسنتی ایرانی هم قبحی ندارد!

خلاصه در ذهنم بافتم وبافتم ولی این بار چون خودم  رانندگی نمی کردم توانستم برگردم ونوشته را دوباره وبا دقت بیشتری بخوانم. نوشته بود"نانوایی حسنی"!

- این یکی دیگر اشتباه من نیست. ایراد از رعایت نکردن نشانه های نگارشی است. باز از یک بلوار پهن دیگر در یک شهر دیگر شمالی رد می شدم که نوشته درشت وچند خطی را دیدم که خط اولش چنین بود:

"وقف نربان فرش است"!

پیش خودم فکر کردم یعنی چه؟ یعنی اگر نردبانی داشته باشیم باید به جایش یک فرش، وقف کنیم؟ تازه اگر هم منظورشان این باشد که مثلاً باید بنویسند خمس یا زکات نردبان، فرش است! بعد تر هم مگر نردبان چقدر می ارزد که در ازای داشتنش باید یک فرش داد به بیت المال!
می دانید که ذهن من هم در لحظه داستان سرایی می کند برای خودش! این بار فرصت داشتیم که یک کمی به عقب برگردیم وتابلو را بخوانیم. اگر با نشانه های نگارشی درست ودر حقیقت فقط با اضافه کردن یک ویرگول ویک نقطه  وقرار دادن تعداد درست کلمات در یک سطر می نوشتند می شد:

" وقف، نردبان فرش است به عرش."

- صد البته سوتی های بینایی بیشتری دارم ولی در لحظه همین ها به خاطرم آمد.‍

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:6  توسط لاله  | 

روز مادر

رفته ام مهد کودک دنبال پسرک. به محض دیدنم یک ورق کاغذ می گیرد جلوی صورتم. یک نقاشی کشیده از زنی با موهای صورتی ودستانی بزرگ وبالایش  نوشته: 

I LOVE YOU MOM

ذوق می کنم وبا اشتیاق می گویم مرسی مامان از نقاشی قشنگت. این نوشته هم کار خودته؟

خیلی بی تفاوت جواب می دهد: آره بابا! ولی مربیا  بهمون گفتن مامانتونو نقاشی کنین واین نوشته های اینگیلیسی رو هم نوشتن رو وایت برد وگفتن از روش بنویسین!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:41  توسط لاله  | 

سقف آسمان

گاهی خسته می شوم. گاهی می خواهم دست از نگه داشتن سقف آسمان بردارم. بعد از مدتها تردید ودودلی رهایش می کنم به این امید که روی سرم خراب شود ولی نمی شود فقط کوتاه می شود و نفسم را تنگ می کند تا... تا دوباره برخیزم  و با دستهای لرزان خودم نگاهش  دارم ونگذارم هیچ کس ببیند این لرزش مداوم را.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 10:49  توسط لاله 

از نشانه های آخر زمان!

دیروز را در باغ مصفای پدر شوهر گرامی گذراندم در معیت خاندان شوهر. خوش گذشت.

عصری نشسته بودیم میان گل وسبزه وصفا می کردیم.آقایان آن طرف باغ به چیدن گوجه سبز مشغول بودند ومن وخواهر شوهر به آماده سازی قلیان. مادر شوهرم گفت چرا به جای اینکه ذغالت را فوت کنی ،آن را نمی اندازی در ذغال گردان؟ جواب دادم که ذغال چرخاندن بلد نیستم! گفت ذغال ها را بریز وبده به من.

ریختم ودادم ومادر شوهر به سان پوری بنایی در فیلم قیصر ذغال ها را گرداند وچند تا ذغال سرخ وآماده تحویل قلیانمان داد. حظ وافر بردیم وبه مادر شوهرم گفتم: این هم از نشانه های آخر زمان است دیگر! قدیم ها مادر شوهر می نشست صدر مجلس وعروس آتش می گرداند وقلیان را علم می کرد وبساطش را می چید وچاقش می کرد ومی داد دست مادر شوهر وحالا...

خنده شیرینی کرد ودر نگاهش دیدم که خستگی اش در رفت.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:26  توسط لاله  | 

ما ز ياران چشم ياري داريم!

 

دفعه پيش كه از شما دوستان خوبم خواستم اسم براي خواهرزاده ام پيشنهاد كنيد،با مهرباني تان غافلگير وذوق زده ام كرديد وحالا دلم مي خواهد اين تجربه دوست داشتني را تكرار كنم!

دنبال مدرسه مي گردم براي پسرك. مهر ماه امسال مي رود پيش دبستاني.اصرار دارم براي پيش دبستاني بفرستمش مدرسه ونمي خواهم ديگر مهد برود.كلي مدرسه پيدا كرده ام ولي راستش مي خواهم اگر كسي تجربه ملموسي دارد كمكم كند.

دولتي وغير انتفاعي بودنش مهم نيست. مي خواهم "خوب" باشد.ضمن اينكه بار آموزشي مناسبي داشته باشد وحسابي به درس هاي وفعاليت هاي غير درسي و ورزشي وتكنولوژيكي  بچه ها اهميت  بدهد، فشار آموزشي اش ديوانه كننده نباشد.بچه ها را با شرايط خيلي خاص دستچين نكرده باشد،اگر آزمون ورودي دارد عجيب وغريب نباشد و...

خودتان بهتر مي دانيد ديگر! لزوماً دنبال مدرسه اسم ورسم دار نيستم.فكر مي كنم بچه ها در مدرسه علاوه بر درس خواندن بايد " زندگي" كنند و از همه مهم تر هم اينكه طرف هاي ميرداماد باشد.

*

در ضمن قرار شد اسم فينگيل خانم را بگذاريم "مهشيد"!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:8  توسط لاله  | 

رویت هم نشود بگویی با دومی کافه هم رفته اید!

از دیگر مصادیق بارز لذت این است که دوستی که هفته ای چند بار یکدیگر را می بینید، لطف کند وبچه ات را نگه دارد تا بروی به دیدن دوستی که چند سال است او را ندیده ای!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:6  توسط لاله  |