توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

خيلي هم حس خوبي داشت!

 

تولد پسرك چند روز ديگر است ولي ديروز در پاركي نزديك خانه مامان وبابا برايش تولد گرفته بودم با همكلاسي هايش.خيلي خوش گذشت.بچه ها كه آنقدر شيطنت كردند كه رسما خودشان را به هلاكت رساندند ومادر ها هم كلي با هم حرف زديم وخاطره گفتيم.همه چيز خوب بود ومادر ها دايم مي پرسيدند اين پارك با حال را از كجا پيدا كرده اي؟ چقدر دنج ودوست داشتني است!

از داخل زمين بازي برج مامان اينها را نشانشان دادم كه دم خونه مامانم ايناست ديگه! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:22  توسط لاله  | 

خسته ام،خيلي خسته ام ونمي دانم اين بار دنياست روي شانه هاي من كه خيلي سنگين شده يا منم كه كوچك شده ام.منم كه بي ظرفيت شده ام؟ مي دانم دردهاي زيادي هست در دنيا كه از درد هاي من خيلي بزرگ تر است ولي اين را هم مي دانم كه كم دغدغه هم مي شود زندگي كرد.

چرا من اينهمه احساس تنهايي مي كنم؟ چرا اينهمه آدم در دنيا هستند كه يك آخ مي گويند وهزار نفر مي ريزند دورشان.كه دردهايشان درد است وبزرگ است وخسته ورنج كشيده به نظر مي آيند ومن اين وسط آدم غرغرويي هستم كه از همه چيز ناراضي است و وهي بيخودي نق مي زند ومغز همه را مي خورد؟ به خدا من براي خيلي دردهايي كه به نظر بزرگ مي آيد چاره دارم ولي چرا؟ چرا اينهمه بيچاره ام گاهي؟ نكند به دام حلقه تحسين كنندگان دورم افتاده ام ونمي فهمم چقدر كوچك وبي خاصيتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:41  توسط لاله  | 

فكر مي كردم لااقل ٦-٥ سال براي اين بحث ها وقت دارم

 

پسرك كار بدي كرده و روي جدول تشويق وتنبيهش يك استيكر قرمز زده ام، چمباتمه زده روي تختش وسرش را نرم نرم مي كوبد به ديوار.

-من اگه جاي تو باشم سي دي هام رو جمع مي كنم ومي ذارم سر جاش عوض اين كار

-ولي تو جاي من نيستي ومن هم به جاي خودم دلم مي خواد رنج (!) بكشم

-هر جور راحتي ولي لطفا تنهايي رنج بكش.صداش منو آزار ميده

-آخه مي خوام تو هم رنج بكشي.انگار يادت رفته بچه ها چه حسي دارن وقتي تنبيه ميشن!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:46  توسط لاله  | 

خستگي ام در رفت ...

 

دنبال دردسر هاي خان داداش هستم.آقاي فلاني رييس دفتر آقاي بهماني وقتي آخرين امضا را مي زند سرش را بلند مي كند وبعد از مكثي طولاني مي گويد:كاش من هم يك خواهر داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:47  توسط لاله  | 

كاش روح آدم هيچوقت بزرگ نمي شد...هيچوقت!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:3  توسط لاله  | 

درسفر بايد شناخت

 

به نظرم خوب بود همانطور كه كتابهايي داريم با عنوان مثلا آلماني در سفر،هندي در سفر و... مي شد از جلوي دانشگاه تهران كتاب هايي خريد با نام مثلا اصغر در سفر، لاله در سفر و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 19:2  توسط لاله  | 

بشنو از پير دانا

وقتي دو نفر ته ته مستي حرف هم را نفهمند، هيچوقت ديگر هم نمي فهمند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 23:17  توسط لاله 

خوش به حال بابا

الان داشتم با دانشجوي بيست سال پيش بابا حرف مي زدم، مي گفت ماهي يه بار با همدوره اي هاش كه هر كدوم چهره اي شدن براي خودشون دوره دوستانه دارن.

مي گفت هنوز بيشترين كسي كه حرفش رو مي زنن باباست.افتخار كردم وزار زدم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 21:52  توسط لاله  | 

١٠

 

امروز دهمين سالگرد ازدواج من است ودر جريانيد كه كل دنيا هم براي ما جشن گرفته! راستش مي خواستم كلي بنويسم برايتان وطبق قول سال پيش از جشن عروسي ام تعريف كنم برايتان ولي راستش الان وقت و وحوصله نوشتن ندارم.

اين را نوشتم كه توي رودر بايستي تان بمانم  و تنبلي را كنار بگذارم وبنويسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:39  توسط لاله  | 

انگشت هایم خودشان تصمیم می گیرند که چه بنویسند

 

- ممنون از همه شما دوستان مهربانم برای تبریک های تولد. ممنون از دوستان غیر مجازی ام که اینهمه خوبند ومهربان وخجالتم می دهند. خودم که نوشته هایشان را می خوانم ، می گویم این لاله عجب دختر باحالی هست ها! بروم با او دوست بشوم! به خدا. از بس لطف دارند به من ، خودم را موظف می دانم که یک پست روشنگرانه بنویسم که نه بابا از این خبرها نیست و ومن اصلاً به این خوبی ها نیستم. شکسته نفسی نمی کنم ها! جدی می گویم.خلاصه اینکه از ما گفتن بود!

- این روزها دیکته گفتن به پسرک وساختن جملات جذاب به یکی از دغدغه های خودم ودوستانم بدل شده. مخصوصاً که همه جمله ها هم باید مستند باشند ومثلاً اگر یاشار برای یاسمن یویو خریده باشد، باید حتما ما به ازای واقعی این دو شخصیت را از زیر سنگ هم شده پیدا کنیم تا خیالش راحت شود ودیکته بنویسد. یا اینکه اصلاً قبول ندارد که مامان دامن می دوزد، چون هیچوقت مادر را در حال دوختن دامن ندیده! و...

- از بس به آیدا و پروانه و گولو خندیدم حالا سرم آمده و سندروم" نیم ساعت بی وقفه حرف زدن راجع به خواهر زاده شیرین ودوست داشتنی ام" گرفته ام.

- آقای سگ ما چیزی نزدیک به 10 سال دارد ودر چشم ما هنوز همان سگ دو ساله شیطان ودوست داشتنی می آمد که بعد از رادیولوژی فهمیدیم ستون فقراتش مشکل پیدا کرده وباید هوایش  را بیشتر داشته باشیم ومثل پیرمردها با او برخورد کنیم که البته اقای سگ از آن پیرمردهای شیطان و پررو وبامزه است!

- موهایم بلند شده در حدی که می توانم ببافم. برای منی که سالهای طولانی موهای خیلی کوتاهی داشتم خیلی ذوق دارد.

- محل کار جدیدم نزدیک خانه قبلی است وهنوز گاهی از پارکینگش استفاده می کنم واز دیدن همسایه ها ونگهبان ها و... آنها از دیدن من بسیار مشعوف می شویم.

- خواهر همسرم را یادتان هست.؟همان که چند سالی بچه نداشت وبعد پسرش 7 ماهه به دنیا آمد؟ پسرک  3 ساله شده وبسیار دوست داشتنی و برادر چند ماهه ای هم دارد که او هم هفت ماهه به دنیا آمده!

- از حالا به دختر آیدا حسودی می کنم ومادر دختری شان.

- باز خان داداش ودردسر هایش!

- خواهرک خانه جدیدی خریده که بزرگتر از خانه قبلی است و خانمچه صاحب اتاق شده. هر کس می رود خانه شان دستش را می گیرد ومی برد "اتا".

در پی نوسانات شدید مالی آقای همسر یک ماشین معمولی خریده  و ما هر روز شاهد یک اجرای  آوازی از

" چقدر بیچاره ام من که چنین اتولی دارم" هستیم.

- محله جدیدمان به طرز عجیبی پر از گربه است وهمسایه ها به طرز غریبی با آنها مهربانند. دم  در بیشتر خانه ها ظرف آب وغذایی برای گربه ها هست  وگربه های محل به دنبال پیرمرد واحد کناری ما تا سر اتوبان می روند. همه اش می گویم جای پوران یا همان زن بابای خودمان خالی!

- از بس تلفن زنگ می زند تمرکزم به باد رفت. کلی می خواستم بنویسم ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 22:52  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر