توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

نتيجه هرچه باشد!

به قول عادل چقدر خوبيم ما!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:18  توسط لاله  | 

دايم هم شاكي است كه چرا مثل سوباسا بازي نمي كنند!

وسط بازي ايران - نيجريه هست وگزارشگر دايم اعلام مي كند كه چند دقيقه از بازي مانده.انگار مي خواهد نتيجه بازي همين طور بدون گل تمام شود وتيم ما گل نخورد لااقل.

پسرك با كلافگي مي گويد فكر كنم يا جيش داره يا دلش براي خانواده اش تنگ شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 0:53  توسط لاله  | 

انگار دستم را می گیرد ویک راست می برد به 11 سالگی

درآمد آلبوم "دود عود" شجریان و پرویز مشکاتیان برای من خود خود بابایم است.

بعد از ظهر های کشدار کودکی و بابا که روی زمین نشسته بود پشت میز کوتاهش و این آهنگ را گوش می داد و مشق های تمام نشدنی اش را می نوشت، عینک قهوه ای کائوچویی وخود نویسش ودرخت بید که گیس هایش را داده بود دست نسیم نوازشگر بهار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 11:52  توسط لاله 

یادش بود زنش قهوه من را دوست دارد ودستورش را مو به مو می پرسید...

 

در نوجوانی ها وجوان تری هایم گاهی وقتها که قوم وخویشی، دوستی یا هر کسی که ساکن بلاد کفر بود وسفری می آمد ایران، بین حرف ها وتعریف هایشان همیشه صحبت از زندگی کردن پارتنر ها قبل از ازدواج بود.

همیشه کنار شگفتی یک سو نگرانه جهان سومی از وفور نعمت و زرق و برق و امکانات و احترام به آدم ها وهمه چیز بر اساس اصول و چه و چه ، یکی هم این بود که آنجا آدم ها سالیان سال با هم زندگی می کنند و بعد اگر دلشان خواست ازدواج می کند وهمیشه بعد از تمام شدن این حرف صدای خنده حضار بود و"دیگر چه فرقی می کند "ها و سر تکان دادن ها ونچ نچ کردن ها ومزه پرانی ها. 

همیشه فکر می کردم چرا چنین کاری می کنند وچرا از همان وقتی که یکدیگر را مناسب تشخیص دادند ازدواج نمی کنند؟ سالهای بعد که بزرگ شدم و ازدواج کردم و کلی تجربه ازدواج و طلاق وزندگی های خوب وبد دیدم دیگر می دانستم که چرا. می دانستم که این آدم ها سالها زندگی می کنندو زیر وبم یکدیگر را با زندگی زیر یک سقف می شناسند  ودر موقعیت های مختلف سنجیده می شوند و آنوقت با چشم باز با هم "ازدواج" می کنند وخیلی خوب می داندن که ازدواج تعهدی است برای همه عمر در غم ها وشادی ها ودیگر می دانند که می توانند در کنار جفتشان خوش وشاد باشند.بدیهی است که گاهی هم این طور نباشد ولی قاعده بر این است.

اینها را می دانستم وفهمیده بودم ولی به معنای واقعی درک نمی کردم. رویه منفی اش را زیاد دیده بودم ومی بینم. آدم هایی که سالها بعد از ازدواج تازه خودشان را می شناسند ومی فهمند ایده آلشان اساساً یک چیز دیگری بوده یا تازه می فهمند که الفبای زندگی مشترک را هم نشناخته اند ونمی دانند چه می خواهند وچه چیزهایی می توانند ارائه بدهند. 

تحمل کردن های زیاد را دیدم وخیانت های بسیاری  وظاهر سازی ها وگاهی منفجر شدن ها  وگاهی هم پذیرفتن سر نوشت محتوم را. در کمال شگفتی هم باید بنویسم که زوج هایی کمتر از انگشتان یک دست می شناسم که  به جای تحمل وخیانت وظاهر سازی و روزمرگی ، دارند تلاش می کنند تا با جفت خودشان نه فقط سازگار، که شاد باشند!برایشان دعا کنید!

راستش همه اینها را نوشتم تا ماجرایی را برایتان تعریف کنم. من و آقای همسر  چند سال پیش با زن وشوهری آشنا شدیم  که 12-10 سالی از ما بزرگتر بودند ولی تازه ازدواج کرده بودند. سالها پپیش از آن دوستی داشتند وبعد زندگی مشترک و بعد تر ازدواج. حسابی هم عاشق ومعشوق بودند. مرد پسر یک خانواده اصیل واستخواندار  و خیلی قدیمی تهران بود واز 6 سالگی فرستاده بودندش لندن درس بخواند وتحصیلات عالیه داشت و ثروت خانوادگی  ودر اواسط دهه پنجم زندگی خیلی جذاب وخوش تیپ هم بود. 

زن هم خانم چهل ساله زیبایی بود. در 17 سالگی و بعد از مرگ پدرش  ویک دعوای جانانه با مادرش از خانه زده بود بیرون کار کرده بود و روی پای خودش ایستاه بود و شرکتی ودم ودستگاهی به هم زده بود  وبعد از چند سال هم همه را رها کرده بود  واز ایران رفته بود تا به آرزوی قدیمی اش یعنی "مدل " شدن برسد که با آن اندام فوق العاده موفقیتش دور از انتظار هم نبود. 

در خارج از ایران آشنا شده بودند و دوستی داشتند و بعد هر دو برگشتند به وطن وچند سالی با هم زندگی کردند و ازدواج.

قبول دارم که عاشق هر کدام از این آدم ها شدن کار خیلی سختی نیست!

ما یک روز آفتابی توی باشگاه با آنها آشنا شدیم. زن سوار بر اسبش بود ومرد با یک دو بین حرفه ای تند وتند از او عکس می انداخت. اولین بار هم که رفتیم خانه شان  شگفت زده شده بودم از این حجم عظیم عکس های تکی زن که به دیوارها بود. خانه زیبایی داشتند و روحیه شادی. اولین بار که آمدند خانه مان اول  یک ساعتی دو نفری مثل یچه های شیطان و کنجکاو تمام سوراخ وسمبه های خانه را گشتند وبعد اعلام کرند که از این به بعد در خانه ما به رنگ لوازممان لباس خواهند پوشید وجالب اینجا که هر بار هم رعایت کردند. قصد بچه دار شدن داشتند و نقشه های دور ودراز برای زندگی.

2-3 سالی همه چیز خوب بود وگل وبلبل تا اینکه خانم خانه به یک بیماری سخت دچار شد ودر عرض مدت کوتاهی اندام هایش به صورت دوره ای از کار می افتاد ومغزش درگیر شده بود و وزنش هر روز اضافه می شد و توانایی بچه دار شدنش از دست رفت و تحت تأثیر دارو ها عصبی شد و بد خلق و یک طورهایی افتاد گوشه خانه. بیماری اش گاهی بهتر می شد. آنقدر خوب که با وجود اضافه وزنش می توانست باز هم سوارکاری کند ولی روحیه افسرده اش به جا بود. حق هم داشت طفلک. آن ادم فعال وپر انرژی کجا واین زن بیمار وناتوان کجا؟

اوایل شروع بیماری بدیهی وطبیعی بود که شوهر خودش را به آب وآتش بزند وهرچه از دستش بر می آید برای زنش بکند ولی حالا بعد از چند سال...

حالا بعد از چند سال زن بیمارتر شده وناتوان تر وعصبی تر وچاق تر وافسرده تر وشوهر مهربان تر وهول تر وحمایتگر تر. برای سالگرد ازدواجشان رفته بودیم خانه شان . شوهر با دسته ای رز سرخ آمد وکیک سفید وصورتی و یک ساعتی طول کشید تا زن سر حال بیاید وبنشیند پشت میز.

با مرد توی آشپز خانه سالاد درست می کردیم وحرف می زدیم ودرد ودل می کرد و بدون هیچ ظاهر سازی سوال می کرد که چه بکند برای همسرش تا حال روحی اش بهتر شود و جواب من را به عنوان یک زن می خواست. شب هم توی خانه اقای همسر برایم تعریف کرد که زن اشک ریخته وگفته  چرا باید این طور بشود وشوهر بیچاره ام تا کی باید با من بسازد و چقدر حمایتم می کند وکاش خوب می شدم  تا لااقل این مرد مهربان نفسی بکشد زیر بار اینهمه مشکل جسمی و روحی برای زنی که حوصله خدمتکار هم ندارد.

برای هم تعریف می کردیم وسر تکان می دادیم و این بار با همه وجود درک کردم که تعهد برای همه عمر در غم ها وشادی ها یعنی چه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:17  توسط لاله  | 

خواستم درباره زن ها هم بنویسم یادم افتاد قبلاً نوشته ام!

- مرد میان سالی است. 2-41 ساله.  مربی سوارکاری است. هر روز یک رنگ لباس می پوشد وحسابی به تیپ خودش می رسد. همسر دارد ویک پسر 14 ساله. عادت دارد که توی باشگاه راه برود وسر به سر دخترهای جوان بگذارد و شوخی های خارج از عرف بکند با هر زنی  که حتی ذره ای پذیرا باشد.
راه بدهد، شوخی ها به تماس های فیزیکی هم می رسد و همه اینها را بگذارید کنار کاپ های قهرمانی، همیشه عده ای از جنس مونث دور وبرش راه می روند و هر کدام سعی در دلربایی بیشتری دارند.

جالب اینجاست که در دور همی ها دایم تأکید دارد که این دخترها دیوانه ام کرده اند ولحظه ای راحتم نمی گذارند واز همه بد تر اینکه همسرش در دیدارهای چند ماه یک بار با حسرت می گوید بیچاره  شده ایم. مرد خوش تیپ هم دردسر است . دخترها دست از سرش بر نمی دارند!

- مرد دوم کمی جوان تر است. 39 ساله.تیپش خیلی خوب نیست ولی وضعیت مالی اش عالی است. شرکتی دارد و دم و دستگاهی و از خودش شنیده ام که می گوید منشی  باید خوشگل باشد که صبح به صبح روح آدم تازه شود!دوست دختر و زن صیغه ای و... آنوقت همسرش خودش را تکه پاره کرده با چندین جراحی زیبایی وهر روز یک رنگ ویک مدل و هر بار هم با نگرانی می گوید که شوهر پولدار دردسر است به خدا! زن ها ودخترها ولش نمی کنند که!

- مرد سوم 50 سالی دارد. 26 سال است ازدواج کرده همسر و وسه فرزند دارد ویک همسر صیغه ای. موقع ازدواج بچه هایش که می رسد تصمیم می گیرد چند سالی مرد خانواده شود و بچه ها را با آبرو روانه خانه بخت کند وبعد باز برود پی دلش. زن صیغه ای به این راحتی ها راضی نمی شود وتهدید می کند ودست آخر کار به کلانتری می کشد. همسر اول مرد و مادر بچه هایش در دادخواست می نویسد که همسرم پولدار است وجوان و این خانم دست از سرش بر نمی دارد!

- مرد چهارم 3-42 ساله است و معتاد. بعد از اختلافات بسیار و یک بچه 8-7 ساله هنوز همسر اول را طلاق نداده دختر دیگری را عقد می کند و کار اعتیاد که بالا می گیرد، برای والدینش شرط می گذارد که اگر می خواهید ترک کنم فلان دختر محله را هم برایم بگیرید. مادرش در جواب فقط به اختلاف سنی 20 ساله او ودختر مورد نظر اشاره می کند ونه چیز دیگری! بعد هم پشت سر پسر با افتخار می گوید که پسرم خوش تیپه دخترها همه می خوان باهاش باشن!

- پنجمی خیلی جوان تر است. 8-27 ساله. چند سالی خارج از ایران بوده وسیصد تا عکس جوگیر وذوق زده با زیبارویان مایو پوش اروپایی فرستاده و بعد از چند سال آمده ایران و با سلام وصلوات ازدواج کرده. هنوز با دوست دخترهای اروپایی در ارتباط است وهمسرش محجوبانه می گوید که طول می کشه تا این دخترها دست از سرش بر دارن. هرچی باشه مردهای شرقی براشون جذابیت دارن!

- ششمی مرد 52 ساله ای است با همسری محجبه. در یک عروسی مختلط دختر خاله همسر را می بیند با لباس دکولته. ذوق زده جلو می پرد وسلام وعلیک می کند وبعد از دقایق طولانی بر می گردد سر میز همسرش و می گوید وای! این چه لباسی بود فلانی پوشیده بود وهمه جایش را انداخته بود بیرون؟ آدم شرمش می شود! بعد همسرش لبخند زده بود و روسری اش را مرتب کرده بود وخودش را چسبانده بود به شوهر!

*

یک طرف قضیه مردهای وقیحی هستند که هزار جور سیگنال به طرف مقابل می دهند وبعد از اینکه توجه گرفتند ابرو در هم می کشند که ای وای که زن ها ودخترها خراب شده اند ودست از سر ما بر نمی دارند ولی آن طرف قضیه بیشتر وااسفاها دارد. زن هایی که نمی دانم همین قدر احمقند یا خودشان را زده اند به خریت؟

 فرض را هم که بگذاریم بر ناگزیری صرف،یک جاهایی واقعا لازم نیست اظهار نظر کنند. به جای تأیید وذوق کردن لااقل می توانند ساکت بمانند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:3  توسط لاله  | 

پدر و مادرها غش کرده بودند از خنده!

هفته پیش رفته بودم مدرسه پسرک برای شرکت در کلاس لگو. قرار بود همه پدر ومادرها بیایند وسازه های فرزندانشان را ببینند. مثل همه جلسه ها تعدادی آمده بودند وتعدادی نه. این که روی تعداد تأکید می کنم برای پست بعدی است که قرار است بنویسم!

نشسته بودیم و فینگیلی ها را نگاه می کردیم که با تمام سفارش های مربی وسعی خودشان برای ساکت و مودب بودن نمی توانستند سرجایشان بنشینند و دایم ورجه وورجه می کردند. مربی به روال همیشگی کلاس هایشان شروع کرد به تعریف کردن ماجرایی تا بچه ها  مشکل ماجرا را با ساختن یک سازه به درد بخور حل کنند. ماجرا درباره پدر بزرگ ومادر بزرگ پیری بود ک در انجام کارهایشان ناتوانند. مربی از مادر بزرگ وپدربزرگ مثالی گفت وگفت وبعد صدای یکی یکی شان درآمد که مادر بزرگ و پدر بزرگ ما که این طوری نیستند! و از پدربزرگ ها ومادر بزرگ های سرحالشان تعریف کردند. بعد مربی گفت خوب بچه ها از کجا می فهمیم یکی پیر شده که چند تایشان با هم گفتند مثلاً موها و ریش هایشان سفید می شود. بعد پسرک داد زد خانم ها که ریش ندارند! بعد آن یکی داد زد چرا دارند ولی می رن آرایشگاه! باز یکی داد زد موهاشونم رنگ می کنن!

مربی بی خیال پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های آنها شد و از پدر بزرگ و مادر بزرگ خیالی حرف زد که پیر هستند وچشم هایشان کم سو شده و دست هایشان می لرزد ودرست نمی توانند راه بروند وگوششان هم سنگین است. بعد پرسید برای اینها چکار می شود کرد ؟ باز یکی داد زد هیچی.باید برن تو رختخواب بخوابن همش.کاری نمیشه کرد براشون!

باز پسرک داد زد باید خدمتکار بگیرن و مربی توضیح داد که قرار است یک سازه لگویی کمکشان کند. باز پسرک داد زد خوب با لگو ربات خدمتکار می سازم براشون. باز آن یکی داد زد اه! این پسرک  هم که همش ربات می سازه! من خودم یه هشت پا می سازم همه کارهاشونو بکنه!

بالاخره مشغول ساختن شدند در حالی که آرام وقرار نداشتند ودایم توی سر وکله هم می زدند. چند دقیقه بعد پسرک تا وسط زمین بازی خم شد که لگویی را بردارد که یکی از همکلاسی ها داد زد بچه ها شورت پسرک نارنجیه! وای وای باب اسفنجی هم هست! آن یکی داد زد من شورت بن تن دارم. دیگری داد زد مال من اسپایدر منه از آنتالیا خریدیم! پسرک داد زد این شورت منو  مامانم از ایران خریده ولی یکی دیگه دارم که از شمال خریده!

مربی گفت بذار سازه هاتونو چک کنم تا شاید دست از بحث جذاب شورت بردارند که یکی شروع کرد به زدن آن یکی وگفت من لگوی سفید می خوام بهم نمیده. بعد تا مربی دعوای آنها را صاف کند همه یک باره حواسشان جمع شد به کپه لگوی سفیدی که تا لحظه ای پیش نگاهش هم نمی کردند بعد همگی باهم شروع کردند به دعوا سر لگوهای سفید و وسط جفتک چارکش ها باز شورت پسرک پیدا شد و همکلاسی دیگری داد زد اصلاً بیا شورت گل گلی صورتی بپوش بعد به مردانگی پسرک برخورد و رفت سمتش برای دعوا بعد باز همه شان ریختند سر هم!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:9  توسط لاله  | 

صد البته كه بيشتر وقت ها اينطور نيست!

سرماي شديدي خورده ام  وهمه بدنم درد مي كند و دماغم همچون ناودان آويزان است وصدايم هم مثل آلن دلون شده ولي خوب در خانه شلوغ ما با وجود رفت وآمدها ويك پسر شش ساله شيطان ، استراحت اساسي يك كمي دور از ذهن به نظر مي رسد.هرچند كه همين پسرك شيطان اين چند روزه حسابي مراقبم بوده وبرايم شير نشاسته درست كرده وچاي آبليمو عسل وهمه را هم تا آخر به خوردم داده.بماند كه بعد از هر كدامشان ،آشپزخانه نياز به يك تميز كردن حرفه اي داشته ولي مهم نيت است ديگر!

امروز هم كلي كار داشتم وپسرك را هم كه از مدرسه آوردم خانه،يك مهمان منتظرم بود . تا نهار بخوريم و مهمانم برود وتميز كاري كنم حسابي خسته شدم.پسرك داشت لباس هاي روي بند را جمع مي كرد ومن جارو مي كردم كه يك دفعه جارو را گذاشتم كنار وگفتم مامان من مي خوام يك كمي  دراز بكشم.يك دقيقه بعد با بالش وپتو دم كاناپه ايستاده بود وگفت مامان تو بخواب ، من كارها رو مي كنم و در كمال شگفتي جارو كرد وآشغال ها را برد و دم در را دستمال كشيد. اين وسط كه ديد من پتو را پيچيده ام دور خودم لباسهاي روي بند را ريخت جلوي من كه اينها را تا كن لطفا.

بعد از چند دقيقه هم آمد ولباس ها با يك چشم غره مادرانه(!) وارسي كرد وبرد گذاشت توي كشوها وگنجه ها.وقتي هم در را براي آقاي همسر باز كرد، از همان جا تذكر داد كه كفش را بيرون در بياورد چون تازه دستمال كشيده.اين وسط ها دايم به من سر مي زد ومي گفت راحت بخوابم چون خودش مراقب همه چيز هست!

خيلي كيف داد.خيلي...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 22:42  توسط لاله  | 

ب- کمپلکس

می دانید! حس هایی هست در دنیا که توصیف خیلی دقیقی ندارد و امان از وقتی که دچارش شوید. حتی برای خودتان هم نمی توانید درست ودرمان توضیح بدهید که چه شده و به عبارت صریح تر چه مرگتان است؟!

من که تا دلتان بخواهد از این حس ها دارم. حس تنبلی در عین فعال بودن که  لااقل سه هفته در ماه درگیرم می کند. دایم در جنب وجوشم واگر از بیرون نگاه کنی کلی کار مفید و غیر مفید هم انجام می دهم ولی خودم می دانم که تنبلی کرده ام وآنطور که دلم می خواسته از مغزم و بدنم کار نکشیده ام. درگیر چالشی جدی وعمیق نشده ام وبا نفوذ در هزار توی یک مسئله آن را حل نکرده ام. یک طورهایی به قول معروف خیس نشده ام!

یکی دیگر از حس های احمقانه ام این است که فکر می کنم عالم و آدم با من رو دربایستی دارند وهرکس از من تعریف می کند و خوشش می آید وحس مثبتی به من دارد ودلش می خواهد با من رفت وآمد کند و هرچیز دیگر، فکر می کنم که خوب! این آدم هنوز لاله واقعی را نشناخته ونمی داند چه آدم مزخرفی هستم! این حس هم تقریباً دو هفته در ماه در گیرم می کند وبدیهی است که لا اقل  یک هفته اش با حس قبلی هم پوشانی دارد.

حس دیگری هم هست که به صورت مزمن وکاملا زیر پوستی یک بند داخل سرم وول می خورد و آن حس چیزی نیست جز عذاب وجدان واحساس گناه در مورد هرچیزی . هر اتفاق بدی که دور وبرم می افتد هرچند بی ربط به من به فکرم  وا می دارد که اگر فلان کار را کرده بودی و فلان جا از خودت می گذشتی، این طوری نمی شد.

اصلاً نمی دانم چرا دارم اینها را می نویسم. به گمانم برای این که از نوشتن حس اصلی فرار کنم. حسی که خودم اسمش را گذاشتم احساس خود ب-کمپلکس بینی! حسی که سالهاست بیچاره ام کرده. حس می کنم مثل ب- کمپلکس یا حداکثر مولتی ویتامین هستم.خوب و مفید با مزه ای قبل تحمل وحتی گاهی دوست داشتنی که  جسم را تقویت می کند و به تبع ان حال روحی را بهتر می کند و وقتی مشکل وناراحتی حادی نداشته باشی همه چیز را بهتر می کند واصلاً آدم دوست دارد از اینها توی قفسه دارو ها و کیفش داشته باشد وپوست وموی آدم را خوب می کند وخیلی هم دوست داشتنی است اما...

اما در حقیقت چیز خاصی نیست وکار خاصی نمی کند! اگر  ناخوشی خاصی بگیری دیگر ویتامین ها وب- کمپلکس را نگاه نمی کنی ومی روی سراغ یک داروی درست ودرمان وحاضری مزه بد دارو ودرد تزریق و هر چه از این دست را تحمل کنی تا دوباره سلامت شوی.

این حس سالهاست  که مرا از درون می خورد. این که چیز خاص و ویژه ای نیستم. از هر چیز به قدر متوسط دارم. تحصیلات، هوش، پشتکار، آزادگی، قیافه، کله خرابی ،خانه داری، مهربانی، نویسندگی، مادری، همسری، روابط عمومی و... هزار چیز دیگر. در همه اینها متوسطم شاید در بعضی هاشان متوسط رو به بالا ولی در هیچ کدام خاص و ویژه نیستم. شاخص نیستم. تا تهش نرفته ام. خوره نیستم.

هزار دستاویز کوتاه دارم شاید از ترس اینکه وقتی صد تایشان را از دست می دهم نهصد تای دیگر باشند ولی به جای همه اینها دلم یک دستاویز بلند می خواست. دلم می خواست یک جای زندگیم خیلی بلند بود. کوه بود ودره بود. کوهی که بالا رفتن از آن نفس بگیرد  و از پشتش هیچ چیز معلوم نباشد و دره ای که گاهی بشود در قعرش نشست کنار رودخانه و آتشی درست کرد. ول حالا یک دشت مسطحم. پر از گل ومصفا  ولی مسطح با حداقل ناهمواری و افقی که از دور دست پیداست وقابل پیش بینی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 11:37  توسط لاله  | 

ژست هلال احمري ها را گرفته بود وسط زلزله!


حالم بد بود وگلاب به رويتان كله ام را كرده بودم توي توالت فرنگي ويك بند بالا مي آوردم ومعده محترم هم بي خيال نمي شد كه نمي شد! فقط گاهي بين حمله هاي تهوع چند دقيقه خيلي كوتاه به من فرصت مي داد كه اين دقايق كوتاه را هم ترجيح مي دادم همان جا دم در توالت بگذرانم واز شدت ضعف همانجا دراز مي كشيدم.

پسرك وآقاي همسر هم دور سرم مي چرخيدند وهر كدام به روش خودشان مي خواستند كمك كنند.پسرك يك بالش آورد تا بگذارم زير سرم و آقاي همسر گفت باباجان بالش رو نيار دم دستشويي.پسرك هم  با لحن معترضي جواب داد بابا چرا متوجه نيستي؟ شرايط اضطراريه!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 18:6  توسط لاله  | 

قدیم ها بود چینی برای مهمون، ملامین برای خونه...

توی شهر کتاب لابه لای قفسه ها چرخ می زدم که به شنیدن صدایی که از فروشنده کمک می خواست سر بر گرداندم. زنی هم سن وسال خودم  از فروشنده می خواست تا قفسه رمان های  ایرانی را  که درست جلوی چشمش بود،نشانش دهد وتوضیح داد که می خواهد به مناسبت روز مادر برای مادرش که زنی است خانه دار یک رمان بخرد ودنبال از این(!) رمان های ایرانی می گردد.یک جور با اشمئزازی هم حرف می زد که مجبور است از اینها بخرد برای مادرش و خودش از اینها نمی خواند و... آنوقت نصف کتابها را با سوژه هایشان می شناخت!

 از این جور کمک خواستن ها را توی کتابفروشی ها خیلی زیاد دیده ام. همه شان وانمود می کنند که فقط کتاب های روشنفکرانه می خوانند و این رمان های بازاری را برای کسی دیگر می خواهند. دیگرانی را هم دیده ام که وانمود می کنند فقط موزیک ناب گوش می دهند و آنوقت با شنیدن آهنگ های خالتور چشم هایشان برق می زند وتا تهش را هم حفظند!

وبلاگ هایی را هم دیده ام که سالی یک بار در مورد یک موضوع اجتماعی یا سیاسی روز، اظهار نظر می کنند وپشت بندش می گویند به خودم قول داده بودم که اینجا(!) از سیاست ننویسم ها ولی نشد!

وبلاگ های دیگری را هم می شناسم که وقتی می خواهند از دست مادر شوهر وخواهر شوهرشان بنالند قبلش توضیح می دهند که اصلا! همچین آدم چیپی نیستند واز قضا امروز دلشان یک کمی خاله زنکی می خواهد!

آن یکی دایم از خودش تعریف می کنند که فلان است وبهمان است وخاص است ومتفاوت است و درگیر چشم وهمچشمی های عوامانه نیست و آنوقت روز عروسی خواهر همسرش لباس سفید می پوشد و تور سر می کند ومی گوید قصد شیطنت داشته!

یکی دیگر دستور غذا می گذارد و قبلش سی خط توجیه می آورد که آشپزی قسمت مهمی از زندگی اش نیست ها!

آن دیگری که مثل همه آدم ها غم ها وشادی ها کوچک وبزرگ دارد در زندگیش، به تصور اینکه غمگین بودن با کلاس تر و روشنفکرانه تر است ، فقط از غم ها می گوید وبغض ها ولبخند های تلخ!

آن یکی کل سریال های خاله زنکی ماهواره ای را حفظ است و چهار تا در میان جمله های روزمره اش اشاره دارد به ماجرایی دراین سریال ها وبعد دایم می گوید : اون سریاله چی بود؟  توش فلان اتفاق افتاد...؟!

...

بدیهی است که می شود یک لیست بلند بالا از این موارد درست کرد و همه مان هم با چنین آدم هایی برخورد داشته ایم یا چنین آدم هایی بوده ایم. فقط کاش راحت تر بودند و بودیم و می پذیرفتیم که همه آدم ها یک وجه خاله زنک و راحت طلب وجواد(!) در درونشان دارند و واقعاً لازم نیست دایم "وانمود" کنیم که وجه عمده واصلی شخصیتمان که از قضا بسیار فرهیخته و به دور از هر گونه چیپ بازی دنیوی است را نشانتان نداده ایم  وگذاشته ایم برای جاها و آدم های لایق تر و تا حالا و هرچه تا به حال دیده اید آن قسمتی بوده که دم دستی استفاده می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 14:16  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر