توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

یک پیشنهاد

 

همه ما نیک(!) می دانیم که از وقتی دور بین های دیجیتال آمده آلبوم های ما در همان جایی که بوده متوقف مانده وهزاران عکس در هاردها و تازگی ها گوشی هایمان ذخیره شده ولذت عکس دیدن بر باد رفته و هکذا!

پیشنهاد من چیز تازه ای نیست وشاید خیلی هایتان با آن آشنایی داشته باشید یا اصلا یکی در خانه تان داشته باشید ولی اگر ندارید بدانید که دستگاه کوچکی هست به نام قاب عکس دیجیتال که قیمتش هم از 200 تومان کمتر است. عکس ها را به صورت ثابت واسلاید شو وسایلنت وبا موزیک وخلاصه هر جور که بخواهید نشان می دهد. می گذارید هر جایی در خانه  یا دفتر کار که دلتان خواست وحالش را می برید.

راستش خودم 5 سالی هست که یکی از اینها دارم ولی فقط یکی دو ماه اول استفاده کرده بودم وگذاشته بودم کنار و  چون در خانه جدید دیگر دیوار عکس ندارم شروع کرده ام به استفاده و دیدم که خیلی کیف می دهد وحیفم آمد که به شما پیشنهاد ندهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 18:21  توسط لاله  | 

كلاس هفتم بودند!

 

-اون پسره رومي بيني؟مامانش مرده!

+ بروبابا! تو از كجامي دوني؟

*اين كلاًدوست داره همش هيجان انگيز باشه!

- به خدا مي دونم!

+(با شيطنت)اصلاً تو آمار مادر مردم رو از كجا داري؟

-تواينترنت بود به خدا!

*ايول عجب مادري!

+آمارش تواينترنت بوده!

- باباعجب خري هستين شما! مادرش هنرپيشه بوده، مرده.خاك توسر منحرفتون!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:14  توسط لاله  | 

مايه حيات و پدر خانواده هم كه كشك!

 

پسرك  داشت با مشق هاي جديدش سر وكله مي زد كه يكدفعه به سان ارشميدس از اتاقش پريد بيرون وكشف تازه اش را به سمع ونظرم رساند كه مامااااااااان من ديگه مي تونم اسم كوچيك "باب" اسفنجي رو بنويسم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 20:18  توسط لاله  | 

فکر می کنم یک دوست دیگر پیدا کردم

 

پسرک پارسال که رفته بود پیش دبستانی با هیچکدام از همکلاسی هایش دوست "صمیمی" نشده بود و این ماجرا نگرانم می کرد. دایم داشتم روابطش را کنکاش می کردم و فکر می کردم چرا این طور است؟ چرا بچه های دیگر دوستان صمیمی پیدا کرده اند و او نه؟ ولی خوب یک سر ماجرا هم این بوده که من هم نتوانسته بودم با هیچکدام از مامان ها ارتباط برقرار کنم. خانم های خیلی خوبی بودند ولی ارتباط خاصی بین ما شکل نمی گرفت و دایم اختلاف نظر داشتیم. آنها به همه چیز مدرسه اعتراض می کردند ومن از همه چیز راضی بودم.آنها یک گروه وایبری درست کرده بودند که قرار بود فقط درباره بچه ها ومشکلات و چاره هایشان با هم حرف بزنیم ولی این وسط سر وکله جوک های جنسی وقومی و... پیدا می شد و من گروه را ترک کردم.یک بار هم به مناسبت روز معلم قرار شد برای معلم ها هدیه بخریم وآن روز که حرف می زدیم از بین 12 تا مادر، سه چهارتایشان نبودند وهیچ کس هم به روی خودش نمی آورد که باید آنها را هم خبر کرد ومن که اصرار کردم کار را با نارضایتی انداختند گردن خودم  ودست آخر هم ناراضی بودند که چرا دسته گل را از فلان گل فروشی نگرفته ام!

صد البته که خانم های تحصیلکرده وبسیار خوب و متینی بودند که به نظر خودم از من مادر های بسیار بهتری بودند و برای بچه هایشان حسابی وقت می گذاشتند و بسیار هم شیک بودند وخلاصه اینکه مشکلمان این بود که فقط همسو نبودیم.

امسال که نشانی خانه مان تغییر کرد دیگر مدرسه قبلی دور شده بود وپسرک را جایی نزدیک تر به خانه ثبت نام کردم  که روز سوم با خوشحالی آمد خانه و اعلام کرد که یکی از همکلاسی هایش را خیلی دوست دارد. از فردایش هم همه اش حرف این همکلاسی بود وشرح شیطنت هایشان وطرفداری کردن هایشان وخلاصه اینکه اوضاع گل وبلبل بود ومامان، خوشحال! یک روز هم که رفته بودم دنبال پسرک با مادر همکلاسی اش آشنا شدم  واو هم  شرح علاقه پسرش را به پسرک برایم گفت واینکه از دوستی شان خوشحال است و دو سه روز بعدش هم بچه ها را بردیم پارک وتا بچه ها بازی کنند دو سه ساعتی با هم حرف زدیم ودر شگفت مانده بودم از اینهمه شباهت بین خودمان. از اینکه او هم در همین مدت کوتاه از مدرسه ای که با وسواس انتخابش کرده بود راضی بود و مشکلی نداشت که چرا دعای فرج هم به بچه یاد می دهند ومعتقد نبود که" به جای" دوازده امام باید از کورش کبیر حرف زد و او هم گزینه اولش اعتماد به اولیای مدرسه بود ودر همان دیدار اول برایم جوک نفرستاد واینکه او هم هنر خوانده بود واینکه به نظر او هم وضع مملکت ما اسفناک(!) نبود واینجا هنوز جای زندگی بود و اینکه مجلاتی را می خواند که من هم می خوانم واینکه وقتی بچه یک کولی که مادرش  کنار پارک دستمال کاغذی می فروخت، آمد که با پسر های ما بازی کند هیچ واکنشی نشان نداد. نه بچه اش را را از او دور کرد ونه با لبخند، غرق لذت در نیکو کاری اش شد!

با هم خیلی راحت بودیم. از آن جنس راحتی هایی که تکلف ندارد. بیست دقیقه ای آن وسط اصلا حرف نمی زدیم و فقط بچه ها را نگاه می کردیم که بازی می کردند وهوای هم را داشتند. ومن اصلا حس نمی کردم که باید حرفی بزنم.فقط یاد خانم مشاوری افتادم که یک بار وقتی نگرانی ام را برایش گفتم زل زد توی چشمانم وگفت: مگر تو که مامانش هستی چند تا دوست صمیمی  داری؟ مگر خود تو با موج روز جامعه همراهی؟ مگر طبق روز رفتار می کنی؟ پس چرا انتظار داری بچه ات غیر از این باشد؟

راست می گفت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 22:22  توسط لاله  | 

و الناز که چاق شده بود وخندان تر!

 

دیروز جبار را دیدم. بعد از مدتها.

احتمالاً برایتان تعریف نکرده ام که جبار مدت هاست دیگر از باشگاه رفته. از همان وقتی که عروسی کرد. از یک سال وخرده ای پیش.رفت که کنار همسر محبوبش زندگی کند و عاشقی. تا چند وقت جسته وگریخته از همشهری هایش خبرش را می گرفتم. که دارد خانه می سازد  واندوخته سالها کار در باشگاه را داده ویک وانت خریده و روی آن کار می کند وخبرهایی از این قبیل. تا اینکه چند وقت پیش کارگر جدیدی در باشگاه استخدام شد که به رسم معمول او هم از تیره ترکمن ها بود که با اسب ها زندگی کرده اند و زیر وبمشان را خوب می شناسند. 

کارگر جدید حسابی زبر وزرنگ بود وبعد از مدت کوتاهی هم شد سر کارگر اصطبل. یک بار بین حرفهای مربیان شنیدم که از او که "طاهر" نام داشت تعریف می کنند ومی گویند اینها خانوادگی همه فرز و چابک ودست وپا دار هستند .مگر جبار نبود؟ که من یک دفعه چشم هایم برق زد و پرسیدم مگر طاهر وجبار فامیل هستند که کاشف به عمل آمد پسر عمویند.

مربی ها را ول کردم ورفتم پیش طاهر وشروع کردم به تخلیه اطلاعاتی! فهمیدم که جبار همچنان با وانت کار می کند وصاحب یک دختر هم شده که پسر عموجان نام دخترش را نمی دانست.

کلی شاد شدم و دایم فکر می کردم جبار چه زود پدر شد و او و"الناز" چطور پدر ومادری خواهند بود  والناز 16 ساله نوجوانی و مادر بودن را چگونه پیوند می زند؟

برای عروسی جبار که نشده بود برویم ترکمن صحرا. آقای همسر بهانه آورده بود که راه دور است و برویم عروسی که چه بشود و از این حرف ها وبالاخره هم نرفتیم وفقط کادوی عروسی فرستادیم برایشان و من از ضیافت منحصر به فردی محروم ماندم.

القصه خبر دیگری از جبار نداشتم تا دیروز که راند اول مسابقات قهرمانی کشور در باشگاه دیگری برگزار شد و ماهم بعد از مسابقه رفتیم سمت اصطبل ها تا اسب های  مهمان از شهر های دیگر را ببینیم. میان آنهمه کار گر اصطبل که مثل شیر ژیان ایستاده بودند جلوی اسب های مربوطه تا به رسم نه چندان معمول کسی آسیبی  به این اسب ها نرساند، یک باره چشمم افتاد به جبار.داشت اسب مربی ما را تیمار می کرد. پرسیدم اینجا چه می کنی که گفت برای این سری مسابقات آمده چون فقط خودش زبان این اسب را می فهمد وبلد است وردی به گوشش بخواند که قهرمان شود!

از الناز گفت و از دخترش"سنا"ی چهار ماهه. وسط  آنهمه کار وشلوغی هم موبایلش را در آورده بود و دانه دانه فیلم های دخترکش را که بزنم به تخته از همین سن قد وبالای رشید زنان ترکمن را داشت، نشانم می داد. با غش غش خنده های دخترش از ته دل می خندید و روی یکی از فیلمها اصرار اکیدی داشت که دارد می گوید بابا! 

باز هم پر بود از شور زندگی وباز همه چیز برایش زیبا بود و باز عاشق بود و باز کیف می کرد از هر چه داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:12  توسط لاله  | 

هر چند كه گاهي جانم را به لبم مي رساند

 

مادر بودن خيلي خوب است، خيلي كيف دارد كه مادر يك پسر شش وسال ونيمه كلاس اولي باشي كه يك دندانش هم افتاده وهيچوقت آرام نمي آيد توي بغلت وهر بار مشتي، لگدي، جفتكي، چيزي چاشني اش  هست. پسري كه از بزرگ شدن هاي پسرانه فعلا زروكي حمام رفتن  را ياد گرفته وموهايش بوي بازي مي دهد وجفتك چاركش. پسري كه از همين الان ژن هاي مردانه اش را به رخ مي كشد ودر عين حواسش هست كه براي مامانش  خيار پوست بكند ونمك بزند هر چند كج وكوله وبرايم چاي نبات درست كند هر چند كه آبش سرد باشد...

مادر بودن خيلي كيف مي دهد ، خيلي...


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:25  توسط لاله  | 

لب هاي تزريق شده ولباس هاي جينگول!

پسرك ودوستانش معتقد بودند كه هرچند "نارنجي " بسيار بد اخلاق ولوس واعصاب خرد كن بود ولي عوضش خوشگل بود!


برچسب‌ها: كروموزوم ايگرگ, پسرک
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 22:21  توسط لاله  | 

كامل كه جواب نداده!

روز اول مهر با پسرك رفتيم شهر موشها را ديديم.جايزه يك روز آزگار! درس وتحصيل.فيلم، دوست داشتني بود و بيشتر موش ها،شخصيت بودند نه تيپ واز همه جذاب تر اينكه از نوستالژي خرج نكرده بودند و داستانك هاي فرعي بامزه اي داشت و اشارات سياسي اش از قضا همسو بود.

شخصيت "اسمشو نبر" هم جذاب بود .يك لات تمام عيار خفن! يك جا توي بيشه نشانش مي داد كه دوستانش به باده گساري مشغول بودند وخودش هم نشسته بود پاي بساط قليان.

قليان كشيدنش مثل پتك خورد توي سرم.چنان تحقير آميز بود ومن آنقدر خجالت كشيدم كه نگو! يعني تا حالا هرچه اين آيداي طفلك در باب مضرات قليان گفته بود عمرا اينقدر تاثير نداشت كه اين صحنه! به خدا راست مي گويند كه كار فرهنگي جواب مي دهد!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 18:18  توسط لاله  | 

ولي دوست داشتني شده!

در خانه جديد همه يا در كلوزآپ هستند يا فوقش مديوم شات.از لانگ شات خبري نيست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:28  توسط لاله  | 

امروز تمام مي شود

توي خانه قديمي ايستاده ام تا آخرين تكه هاي اسباب را بار بزنند براي ولايت و دارم تند و تند ته اعتبار اينترنت را استفاده  مي كنم وحواسم هست كه پسرًك بار بر با صورت پر از جوش وسط بردن وسايل دايم مي رود توي رختشويخانه وبا تلفن پچ پچ مي كند وبعدش با نيرويي مضاعف مبل هاي قرمز را مي اندازد روي كولش  و مي رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:50  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر