X
تبلیغات
توت فرنگی روی خامه

توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

حق داشت طفلک!

پشت سر بالایی چراغ قرمز اسفندیار داشتم "اندک اندک" گوش می دادم ومنتظر بودم تا چراغ سبز شود. روز  بارانی شلوغی بود وپلیس بدون توجه به سبز و قرمز شدن چراغ  راهنمایی ،ماشین ها را نگه داشته بود تا ترافیک طرف دیگر تقاطع  سبک شود.کنارم هم یک ماشین  حمل گوشت ایستاده بود و طبعاً با آن قد وبالای بلندش جلوی دید پشت سری ها را گرفته بود.

من هم برای خودم دلی دلی می کردم ومنتظر فرمان پلیس بودم که یک دفعه صدای بوق های ممتد ماشین پشت سری از آن حال وهوا بیرونم آورد. . صدای آهنگ را کم کردم وشیشه را دادم پایین که ببینم ماجرا چیست که دیدم  خانم مسن ومحترمی با عصبانیت از ماشین پشت سری پیاده شد وبا اعتراض گفت خانم چکار می کنی؟ هاج و واج پرسیدم چکار می کنم؟ جواب داد چراغ وپلیس رو که نمی بینم وچشمم به ماشین شماست که کی حرکت می کنه، اونوقت شما هم هی ترمز می کنی، هی نمی کنی و راه هم نمی افتی!

گیج شده بودم.پیاده شدم و گفتم من که تکون نخوردم از جام. شاید چراغ ترمزم ایراد داره! به هر حال عذر خواهی کردم و بر گشتم توی ماشن ودرست سه ثانیه بعد متوجه ماجرا شدم. همراه شهرام ناظری و پا روی ترمز ضرب گرفته بودم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 9:45  توسط لاله  | 

دوستان خودش که معتقدند از بد جنسی این را می گوید!

موهای طبیعی من خرمایی است، پوست گندمی دارم و چشم های یک کمی روشن و با این اوصاف در رده بندی آدم های تیره قرار نمی گیرم ولی از بچگی یکی از رویاهایم داشتن موهای بلوند بود. گمانم از همان وقتی که پشت جلد مجله های قدیمی بابا تبلیغ تلویزیون رنگی "بلر" را می دیدم که عکس یک خانم زیبا و موطلایی را انداخته بودند وکنارش نوشته بودند" موهای بلوند را ، بلوند ببینید!"

یادم هست که از بابا پرسیده بودم بلوند یعنی چه وقتی فهمیدم در جا آرزو کردم که شب بخوابم وصبح با موهای طلایی از خواب بیدار شوم که صد البته نشد! به هرحال این آرزو با من بود وبا وجود مامان سختگیرم که برداشتن سبیلی را هم تاب نمی آورد، چه برسد به بلوند کردن مو، تا سالها در حسرت موهای طلایی ماندم که ماندم ولی بالاخره آقای همسر سوار بر یک رنوی سیاه از راه رسید و من هم بلافاصله بعد از نامزدی موهایم را بلوند کردم وبه رویای دیرینه ام دست یافتم.

شگفتا که رنگ موی جدید چنان بر صورتم نشست که گویی از ازل در یکی از دهات آلمان غربی  زاده شده بودم و خودم خبر نداشتم! موی بلوند آنقدر به رنگ چشم وپوستم می آمد که از همان وقت بارها وبارها پیش امده که آدم های نا آشنا ذره ای هم به خود تردید راه ندهند که همین رنگ موی طبیعی من است.من هم حالی می بردم وکیف می کردم وتند وتند هم موهایم را رنگ می کردم در حدی که در طلایی کردن مو به درجه اجتهاد رسیدم وترکیباتی می سازم که بیا وببین!

البته یک بار اوایل عروسی خبط کردم و موهایم را  بسیار تیره و نزدیک به مشکی پر کلاغی کردم که از قضا هم بسیار به مذاق آقای همسر خوش آمد وبعد از آن همیشه التماس دعا داشت که یکبار دیگر موهایت را همان رنگی کن ولی زهی خیال باطل! بعد عمری از دست مامان جسته بودم و امکان نداشت بگذارم کسی جلو دار رویاهای کودکی ام باشد! مخصوصاً که از کلیه امور آرایشی همین رنگ مو را دوست دارم وبس.

القصه موهایم سالها بلوند بود و بود تا اوایل فروردین امسال که یکباره احساس خود همسر مهربان بینی ام زد بالا وطی یک اقدام انتحاری موهایی را که همین شب عید رنگ کرده بودم به دست مشاطه سپردم تا سیاهشان کند وکرد.

چشمتان روز بد نبیند. خودم که بعد از مدتی و هنوز خودم را نمی شناسم و نگاهم که در آینه به خودم می افتد یک آن تعجب می کنم وبعد افسرده می شوم.دوستان که با تعارف و رودر بایستی و به رسم ادب می گویند خوب شدی. تنوعه دیگه!

شوهر خواهرم که رک وپوست کنده می گوید این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟! وخواهرم در جواب همسرش در حالی که با لب ولوچه آویزان نگاهم می کند می گوید چشه ؟ خیلی هم خوشگله خواهرم!

مادر همسرم می گوید عیب نداره ! شوهرت خواسته دیگه!

همسایه ام می گوید سنت پایین اومده ها ولی خوب دیگه شکل خارجی ها نیستی!

دوست دیگرم می گوید: خوب شدی ها ولی دیگه خاص نیستی!

گولو هم که معتقد است شکل خارجی های تازه مسلمان شده ام!!

حالا فکر نکنید چیز خاصی بوده ام ها. طفلکی های رویشان نمی شود راست وحسینی بگویند که افتضاح شده ای! همگی هم متفق القول معتقدند که انگار کلاه گیس گذاشته ام سرم.

خودم هم که دوستش ندارم و برای فرا فکنی هم که شده رفته ام یکی دو تا تل گل گلی خریده ام و به حق کارهای نکرده یک ماتیک قرمز ،ولی افاقه نکرده که نکرده!  بدتر از همه اینکه همه لباس ها و روسری ها وگل سر هایم مطابق با ریخت وقیافه آن خانم خوشگل و بلوندی که قبل از من در این خانه زندگی می کرده، خریداری شده ومن موسیاه و روسیاه چیزی ندارم که به ریخت و روزم بیاید.

هر روز نگران آشناهایی هستم که قرار است اولین بار من را با این قیافه ببینند و چه بگویند  ومن پوزش خواهانه نگاهشان کنم ووعده شب عید 94 را بدهم به همه شان.

ولی با تمام این حرف ها ودر کمال تعجب وشگفتی  ناراضی نیستم فقط و فقط به این دلیل که آقای همسر بر خلاف همه دنیا معتقد است که با این رنگ مو بسیار شیک شده ام وبر خلاف عادت معمولش تا به حال بالغ بر 16 بار این مهم را به اطلاعم رسانده و خدا را شکر  که  " دولت صحبت آن مونس جان ما را بس"!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:42  توسط لاله  | 

بچه كانگورو از كيسه بيرون پريد


تمام ديشب تا امشب را با دوستانم همراه آرام ترين وصبورترين مادري كه تا به حال ديده ام،بوديم تا وقتي دخترش را به دنيا آورد.خوش به حال اين دختر كه چنين مادري دارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 23:45  توسط لاله  | 

مبارک

یکی دو روز دیگر بهار می رسد. بهاری که با آن آفتاب شوخ وشنگش یک نوع رهایی وبی پروایی در وجودم زنده می کند وامیدم می دهد به یک عالم حس های خوب. کاش 93 سال خوبی باشد برای همه مان. 

هفت سین را به رسم سالهای اخیر روز تولد پسرکم چیده ام و عجیب دلم می خواهد مثل مبارک که از آن بالا  بایک جور سرخوشی برآمده از دل هزار خنده وگریه سفره را نگاه می کند، به زندگی نگاه کنم.

عیدتان مبارک.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 19:8  توسط لاله  | 

6

شش ساله شده پسرم وبه لطف پدربزرگش وشعری كه برايش گفته هيچوقت تولدش در هياهوي عيد گم نمي شود. هر سال اين وقت ، كلي تلفن تبريك داريم.

البته مورد هم داشته ايم كه ٢٧ اسفند زنگ زده اندوبعد از حال واحوال يادشان آمده كه اسفند به طور معمول سي روزه نيست! 

قربان قدت بروم مادر كه آرام دل مني...

*

پی نوشت: این شعر ادامه هم دارد و در ادامه اش دقیقاً گفته شده که " سه روز مانده به عید" ولی چون کلی اسم در آن هست برایتان ننوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 11:27  توسط لاله  | 

گولوي٣٠ ساله

تولدت مبارك گولوي دوست داشتني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 18:57  توسط لاله 

خوشبختی یعنی

 خوشبختی یعنی داشتن پسرکی که میرود از روی میز توالت یک رنگ لاک را از بین کلی رنگ دیگر انتخاب میکند و می آید با دقت ناخن های مادرش را لاک می زند . . .


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 13:29  توسط لاله  | 

خوب می شوم...

از این عادت ها ندارم ولی  امروز عصر نشسته بودم  کف توالت وپاهایم را گرفته بودم توی بغلم وسر گذاشته بودم روی زانوهایم وقطره های اشکم می ریخت روی کفپوش زرشکی. بغضی که چند روز بود توی گلویم می رقصید وخودش را به در ودیوار می زد، شکسته بود ونمی توانستم جلوی اشک را بگیرم. می جوشید ومی آمد وهق هق هم نداشتم . فقط اشک های درشت بود که روی گونه هام می سرید. نشسته بودم کنار دستمال کاغذی وناخن گیر و ژل وعطر وشانه و مسواک و زار می زدم. برای همه نداشته هایم ... همه حماقت هایم وهمه حسن نیت هایی که به باد رفت... غمگین بودم از دست همه دنیا وبیشتر از همه از خودم. غصه با تمام زورش پیچیده بود توی مغزم وفشارش می داد. انگار امروز قصد کرده بود حتماً لهش کند.حجم تنهایی داشت خفه ام می کرد. خسته بودم. یکی دو ساعت پیش از آن بعد از دو روز رانندگی از راه رسیده بودم. جسمم خسته بود و روحم ویران...زار زدم و زار زدم. کشان کشان خودم را بردم بیرون تا هوایی به سرم بخورد. آدم ها را می دیدم وگریه ام می گرفت. وقتی داشتم سنجاق سر را حساب می کردم نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. صندوق دار با شگفتی نگاهم می کرد که این بغض وگریه کجا وسنجاق سر صورتی کجا؟

جنس بغضم با آن یکی که پریروز صبح توی سه راه آذری ترکیده بود،فرق می کرد ولی در هر دو زمان من بیچاره بودم.... خیلی وقت ها بیچاره ام. فر دا صبح خوب می شوم مثل همه فردا صبح های دیگر . بدون اینکه چیزی فرق کرده باشد ولی فردا صبح بهترم. می دانم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 22:8  توسط لاله  | 

چه کج رفتاری ای چرخ...

چند ساعت پیش با پوران حرف می زدم. یکی دیگر از گربه هایی را که به جانش بند بود از دست داده. بر خلاف آن یکی، شیون نمی کرد، هق هق نداشت ولی غم چنان در وجودش لانه کرده بود که صدایش کدر شده بود.گولو برایم از حال بد دیشبش و زاری هایش گفته بود وشنیده بودم چه گذشته بر او وحالا داشت با غمی عمیق که حالا حالا ها از جانش نخواهد رفت خود را سرزنش می کرد که مادر بدی است!

هیچ نداشتم به او بگویم جز دلداری های احمقانه ولی خدا... خدا تو بگو چرا؟ چرا اینطوری دلخوشی آدم ها را می گیری؟ لابد حکمت توست ولی سخت است به خدا!

خدا بین من وتو کلی حرف هست که خودت خوب می دانی... دعواهای ما سر دلخوشی های من بماند برای بعد ولی چرا با پوران این کار را می کنی؟ همین جا خواهش می کنم کمکش کنی. برای همه چیزهایی که خودت می دانی  و خودش وچند تایی اش را هم من... کمکش کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 12:54  توسط لاله  | 

خیالی و خیال انگیز

باور کنید خودم هم نمی دانم چرا نیستم ونمی نویسم؟ تنبلی؟ وقت نداشتن؟ چند روز بی اینتر نت سر کردن ، دایم سبک وسنگین کردن نوشته ها وترس از کنایه وقضاوت مغرضانه یا ...؟ واقعاً نمی دانم.

 فقط این را می دانم که وبلاگی خیالی در ذهن دارم که هر روز آپ می شود. گاه روزی چند بار. با نوشتار وجمله بندی دقیق. برایش در ذهن کامنت های موافق ومخالف هم می گذارم وبه بعضی هاشان جواب می دهم وبقیه را تأیید می کنم. گاهی در توضیح یک پست، پست دیگری هم می نویسم در این وبلاگ خیالی وقتی می خواهم ماجرایی را تعریف کنم لازم نیست کلی مقدمه وشرح وتفصیل و تاریخچه برایش بنویسم چون هر روز می نویسم ودوستانم  با زندگی من وافکار وایده هایم حسابی آشنایند!

 در این وبلاگ خیالی از خودم می نویسم ،پیرزن های گل منگلی همسایه ، ماجراهای خانمچه وپسرک، قاب های سینمایی که هر روز می بینم، دقیق شدن هایم به روابط آدم ها، کلاس زبانم، باشگاه ایروبیک و مربی دوست داشتنی ام، ، نگهبان ها ،پلیس سر چهار راه ،مدرسه پسرک ،آقا مجید ،ریحانه خانم ،مریم ،نفس ،سام ،مینا ،خانم خیامی ،آقای نجم آبادی ،مهسان جون ،آتوسا ،سودا ، زن عمویم ، زن دایی هایم ،خانه قدیمی واجدادی شوهر خاله ام،پیرمرد باحال باغبان ،پت ومتی که برای بریدن درخت ها آمده بودند،گل فروش چهار راه اسفندیار ،تاکسی خطی های دم خانه ،کارمند جدید فروشگاه شهروند ،خانم دوست آقای همسر ،مرد دوزنه ای که تازه کشفش کردم ،شهرام ها، ناظری وشب پره ،ماجراهای اتوبوس ،قصه های دیو ودلبری که در همسایگی ام زندگی می کنند و،فلاکس قرمزم ،کافه های جدید ، درهای قدیمی ، لباس فروشی باحالی که پیدا کرده ام ، باشگاه واسب ها ، مجله و آقای سلیمی ، شمال رفتن هایم با پروانه، غرغرهای برای عالم وآدم و...

کلی ماجرای بامزه هم پیش می آید که آنها را هم تعریف می کنم. کاش این وبلاگ خیالی با همه آرشیوش وکامنت هایش بود. دلم می خواهدش. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 11:5  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر