توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

امروز تمام مي شود

توي خانه قديمي ايستاده ام تا آخرين تكه هاي اسباب را بار بزنند براي ولايت و دارم تند و تند ته اعتبار اينترنت را استفاده  مي كنم وحواسم هست كه پسرًك بار بر با صورت پر از جوش وسط بردن وسايل دايم مي رود توي رختشويخانه وبا تلفن پچ پچ مي كند وبعدش با نيرويي مضاعف مبل هاي قرمز را مي اندازد روي كولش  و مي رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:50  توسط لاله  | 

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

 

اين چند وقت كار وگرفتاري  و اسباب كشي بازي به من نشان داد كه دوستان خودم يك "اصغر" درون دارند و دوستان آقاي همسر يكي يك " اختر" درون!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 11:53  توسط لاله  | 

كم مانده پشت ماشينم بنويسم " سلطان غم مادر"!

 

هميشه فكر مي كردم چرا بيشتر كارگرهاي ساختماني، تاسيساتي ها، بار برها و... هر كدامشان يك جور آهنگ هاي خاصي را موقع كار گوش مي دهند تا اينكه تجربه اين چند وقت به من نشان داد كه " واقعا":

موقع بنايي  و بين گچ وخاك " ابراهيم تاتليس" مي چسبد وآهنگ هاي بندري، وقتي  با لوله وتاسيسات سر وكار داري  صداي " داريوش" عجيب دلنشين مي شود، موقع بار بردن با وانت هيچ چيز جاي " مهستي " را نمي گيرد واگر ماشين باري بزرگتر باشد كه " هايده" غوغا مي كند والبته در مواردي " حميرا " هم حرف هايي براي گفتن دارد.

اگر از آهنگ هاي نسل جديد تر هم خواسته باشيد كه تحقيقات من نشان داده " محسن چاوشي" در اوج است و" فرزاد فرزين " هم محبوبيت خاص خودش را دارد.ولي اصل كار همان ها هستند كه در پاراگراف قبل گفتم ودر كمال تعجب " ابي" جاي خاصي اين وسط ندارد.

لابد حكمتي دارد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 9:16  توسط لاله  | 

نام خانوادگي همه شان را موقع واريز پول به كارتشان ياد گرفتم

 

پانزده سال پيش،آن وقت ها كه هنوز "اتو زدن " مد بود، همكاري داشتم كه گاه گاهي از اين روش براي رسيدن به مقصد استفاده مي كرد.يك بار در حالي كه نمي دانست بخندد يا عصباني باشد برايمان تعريف كرد كه آن روز صبح ماشين مدل بالايي جلوي پايش نگه داشته كه پسر جوان ونسبتا خوش قيافه اي هم راننده اش بود.سوار مي شود وراه مي افتند واز هر دري حرف مي زنند وموقع پياده شدن ،به  همكارم مي گويد كه از او خيلي خوشش آمده ولطف كند شماره اش را قبول كند تا بيشتر با هم آشنا شوند.همكار من هم با يك كمي افاده قبول مي كند وشماره محل كار پسرك را مي گيرد و مي پرسد زنگ زدم بگويم مي خواهم با چه كسي حرف بزنم؟ پسر هم گفته بود زنگ زدي بگو با "هادي نقاش" كار دارم، آخه يه "هادي صافكار" هم داريم!

*

حالا شده حكايت اين روزهاي من.طي دو ماه گذشته نزديك ترينم معاشرانم، "صمد نقاش"،"ممد پاركتي"،"ممد كابينتي"،"ممد گچكار"،"واحد لوله كش"،"اصغر تاسيساتي"،"اصغر وانتي" وساير رفقا بوده اند.

*

همه شان دقيقا با همين اسم ها به من معرفي شده بودند وخودشان هم خيلي جدي پاي تلفن همين طور خودشان را معرفي مي كردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 9:6  توسط لاله  | 

به قول نويسنده ها، قائم به ذات

 

يكي دو ماه پيش سي دي شازده كوچولو را براي پسرك خريدم.تا به حال داستانش را برايش نخوانده بودم واصلا هيچوقت درباره اش با هم حرف نزده بوديم وخلاصه اينكه هيچ چيز از شازده كوچولو نمي دانست.

اولش كه ديد داستاني است كه يك آدم بزرگ تعريف مي كند وريتميك هم نيست اعتراض كرد.با هم توي ماشين بوديم.من رانندگي مي كردم وتوي ترافيك احمقانه همت گير افتاده بودم و حوصله نداشتم.يك كلمه گفتم گوش كن! چيزي نگفت وبي حوصله سر جايش نشست. 

بعد از چند دقيقه ديدم دارد با دقت گوش مي دهد وبعد تر كه تلفنم زنگ زد وصداي ضبط را كم كردم اعتراض كرد.تا آخر داستان را گوش داد وكيف كرد.خواست دوباره تكرارش كنم. جادوي شازده كوچولو اثر كرده بود...

قبل تر هم چنين تاثيري را رويش ديده بودم. با آهنگ يار دبستاني.بعضي چيزها هستند كه در ذاتشان جادويي دارند."آني" به دور از تبليغات وهياهو وجو گيري هاي مرسوم.جادويي كه در گذر زمان تاثير خود را از دست نمي دهد وهر بار وبر هر نسل همان تاثيري را دارد كه پيش تر هم داشته.جادويي بر خاسته از وجود خويش.


برچسب‌ها: پسرك
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 2:2  توسط لاله  | 

دنيا جاي قشنگي است

 

حالا بعد از اينكه دوبار آيدا را بعد از برگشتنش به ايران ديدم وبغل كردم وبوسيدم ، ديگر وقتش شده كه وعده هايم را ادا كنم كه دوستم سالم رفت وبرگشت  و هوا پيمايش سقوط نكرد و خار به پايش نرفت و خواهر زاده  دومش را هم ديد و...و از همه مهم تر اينكه غريبگي بعد از بيش از پنجاه روز نديدن يكديگر را نداشتيم.

خوش آمدي دوست شيرينم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 18:38  توسط لاله  | 

مي دانم مشنگانه به نظر مي آيد

 

امروز ياد خاطره اي افتادم از ١٧-١٦ سال پيش. خان داداش با گروهي كار تئاتر مي كرد.بين اين گروه دختر خانمي بود كه فرزند يكي از بازيگران مشهور واز قضا محبوب خانواده ما بود.اين دختر خانم ومادرش آنوقت ها توجه وعلاقه زيادي به خان داداش نشان مي دادند وبدشان نمي آمد كه خان داداش دامادشان باشد.

خان داداش هم دايم با خودش شش وبش مي كرد كه چه كند  وبالاخره هم ديد عاشق اين دختر خانم نيست وخلاصه اينكه وصلتي سر نگرفت!

چند سالي گذشت وخان داداش وآن خانم هر دو ازدواج كردند وبعد از چند سال هم از قضا پدر مشهور اين خانم يك ماهي قبل از بابا از دنيا رفت وهمه مان هم خيلي غصه خورديم وامروز داشتم فكر مي كردم كه خداراشكر اين وصلت سر نگرفت وگرنه طفلك خان داداش در عرض يك ماه هم پدرش را از دست داده بود وهم پدر خانمش را!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:29  توسط لاله  | 

کلا می خواستم چیز دیگری بنویسم!

 

خوب، مدت های مدیدی است که اینجا نیامده ام وچیزی ننوشته ام و نظرها را هم تایید نکرده ام. تا حدی که برای یکی از خواننده ها این سوال پیش آمده که نکند نقطه ضعفی دارم که کامنت ها را تایید نمی کنم!! ومن هرچه فکر کردم چه نقطه ضعفی در دنیا وجود دارد که خودش را در جواب ندادن به کامنت ها نمایان می کند، چیزی نیافتم!

 در این مدت که ننوشتم شاید بیشتر از صد پست در ذهنم نوشتم که خیلی هاشان هم پست های به نظر خودم جذاب وبحث بر انگیزی بودند ولی ننوشتم ومهم ترین دلیلش هم نه کمبود وقت، نه کامنت گذاران مردم آزار، نه نداشتن اینترنت و... که "حال نداشتن" بوده.جا دارد از همین جا از همه عزیزانی که به وبلاگم سر می زدند تا شاید پست جدیدی نوشته باشم عذر خواهی کنم.

البته که این چند وقت غیبتم اصلاً وابداً به آرامی وبی اتفاق وخوش و خرم نگذشته وحسابی هم گرفتار بوده ام. امروز سر حوصله ام و اگر تا آخر همین طور بماند و زنگ تلفن و زنگ در با هم مسابقه نگذارند و پسرک یاد دغدغه های فلسفی اش نیفتد و سوالات تمام نشدنی اش را شروع نکند و خلاصه اینکه ابر وباد ومه وخورشید و فلک دست به دست هم ندهند کلی تعریف دارم برایتان.

اول اینکه آقای همسر طی یک سری شاهکارهای بی بدیل اقتصادی  تا مرز ورشکستگی پیش رفت وحاصلش علاوه بر تمام ضربه های ریز ریز ، از دست دادن خانه خوشگلمان بود. خانه ای که خدا را شکر حالا که از دستش داده ام دیگر نوشتن درباره آن به زعم برخی از دوستان "پز دادن" محسوب نمی شود. خانه ای بزرگ با اتاق ها و سرویس های متعدد. ساختار تو در تو با اندرونی و بیرونی وسوراخ وسمبه های بسیار وکمد وگنجه های فراوان وسقف بلند وپنجره های بزرگ که طلوع وغروب خورشید را بر بلندای شهر خاکستری به زیبایی هرچه تمام تر نشانم می داد. خانه خوش آدرسی که با محل کار چند تا از بهترین دوستانم فقط دقایقی فاصله داشت و با خانه یکی دیگرشان فقط یک خط بی آر تی  وچه عصر ها که همه شان از سرکار می آمدند اینجا و دور هم چای می خوردیم وکیف می کردیم. آنقدر کمد وگنجه داشت که خیلی وقت ها که اطرافیانم برای وسیله ای در خانه شان جا نداشتند آن را به من می سپردند تا برایشان نگه دارم.

حالا خانه ای خریده ایم با یک سوم مساحت این خانه در محله ای که چندان دوستش ندارم. حالا دیگر  کسی نمی تواند به راحتی با وسیله نقلیه عمومی به خانه ام بیاید. لااقل اینکه باید یک کوچه سر بالایی را پیاده گز کند. حالا دیگر اتاق خوابم جای کاناپه ندارد تا نصفی مان روی تخت ونصفی روی کاناپه ولو شویم و خزعبل بگوییم و بخندیم.

حالا دیگر وقتی فصل مدرسه شروع شود نمی توانیم شبها مهمان داشته باشیم چون دیگر اتاق پسرک ته راهرویی دور از نشیمن خانه نیست که صدا به گوشش نرسد و راحت بخوابد، حتی دیگر نمی توانیم شبها موسیقی گوش بدهیم.

حالا دیگر ویوی آشپز خانه من تا آن دور دست های شهر نیست و یکی از بزرگترین سر گرمی ها را با دوستانم از دست داده ایم. اینکه حدس بزنیم فلان خیابان و بهمان کوچه کدام است. حالا دیگر نمی توانم از بالکن خانه ایستگاه اتوبوس را ببینم واز آن بالا دست تکان دهم برای عزیزی که پیاده می شود تا برسد پیش من. 

حالا دیگر در اتاقم گنجه ای ندارم که از مهم ترین تفریح گاههای من ودوستانم باشد وجای قایم باشک پسرک و رفقایش.

حالا دیگر همه عکس هایم روی یک دیوار جا نمی شوند وچه بسا اصلاً جا نمی شوند. این روزها یک متر گرفته ام دستم و مرتب اثاث خانه را متر می کنم تا ببینم کدامشان کجای خانه جدید جا می شوند وکدامشان را باید ببخشم یا ببرم ولایت به خانه کودکی ها.

 این روزها دایم با بنا و نجار و نقاش و پارکت کار و... چانه می زنم تا جای بیشتری باز شود در خانه و بشود یک زندگی را در آن جا داد. دو ماه است که دایم کمد ها وکشوها را بیرون می ریزم وبسته بندی می کنم ومی بخشم واین طرف و آن طرف می فرستم تا بشود همه را جا داد.

 از همه بدتر غرغر های ونارضایتی های پسرک است که  اتاق جا دارش را از دست می دهد ومجبور است کمد اتاق جدید را با پدرش شریک شود چون پدرش دیگر اتاقی برای خودش ندارد. بعد از سالها دراور لباس های خانه من واقای همسر مشترک می شود ومجبور است کوه لوازم شخصی اش را تعدیل کند. 

این وسط آقای سگ بیچاره هم جایی دارد حد اکثر یک پنجم جای قبلی!

 یک چیز را می دانید؟ حسن این خانه فقط مساحتش نبود. خانه های فراوانی با این متراز و خیلی بزرگ تر از این خانه هستند ولی معماری خاصش همه چیز را عالی کرده بود. نوعی از معماری که در نظر اول بیننده را متوجه مساحتش نمی کرد وحتی شاید مثل روز اولی که خانواده همسرم برای دیدن اینجا آمده بودند توی ذوق می زد. یادم هست اولین بار که اینجا را دیدند با لب ولوچه آویزان از متراژ کم پذیرایی وتعداد زیاد سرویس ها وساختار تکه تکه خانه ایراد گرفته بودند ولی من که در اینجا زندگی کرده ام می فهمم که همه چیز در این خانخه برای آرامش و راحتی ساخته شد وحالا بیشتر از قبل متنفرم از خانه هایی با هال وپذیرایی درندشت واتاق خواب های کوچک بی هیچ سوراخ وسمبه ای.

مسئله دیگر همسایه های  فوق العاده ام هستند. پیر مرد و پیرزن های تحصیل کرده ای که همه دنیا را گشته اند ولی سنتی ترین همسایه بازی ها را دارند. آدم های اصیلی که به وقتش از آنها بیشتر خواهم نوشت بی ترس از خوردن انگ "پز دادن". هزار بار آمدم ماجراهایشان را بنویسم و هر بار ترسیدم از این اتهام. صد بار در مقابل اصرار دوستانم که می خواستند ماجرایی را که جلوی چشمشان اتفاق افتاده بنویسم، مقاومت کردم تا مجبور نباشم جواب بدهم به کامننت هایی را  از کل ماجرا فقط یک تکه خاص را که آن هم برای توضیح ماجرا ضروری بوده ، می گیرند و بر علیهش قیام می کنند تا مبادا چیزی بخوانند  که از حیطه حساب وکتاب ها وجهان خودشان دور است.

 اولین چیزی که در این خانه وقتی هنوز واردش نشده بودم نظرم را جلب کرد این بود که می دانستم ساکنینی دارد با اوضاع مالی خیلی خوب ولی در پارکینگ خانه همه ماشین ها خیلی معمولی بودند. خیلی خیلی معمولی ومن همانجا خواستم که همسایه این آدم ها باشم.

*

هرچه مصیبت نوشتم بس است دیگر! داد وبیداد هایم را کرده ام، اشک هایم را ریخته ام وحالا کم کم دارم با خانه جدید که اگر خدا بخواهد تا یکی دوهفته دیگر به آن نقل مکان می کنیم دوست می شوم.می دانم خانه ای که اینهمه برایش غر می زنم ،آرزوی خیلی های دیگر است وخداد را شکر که اجاره نشین نشده ام و... دوستانم خیلی کمکم کرده اند. دو تا یشان برنامه ماشین خریدنشان را جلو انداخته اند تا بتوانند راحت به خانه ام بیایند. یکی شان هر روز راهش را کج می کند واز خیابان خانه جدید می گذرد تا آشنا تر شود. آن یکی قرار است آینه ای زیبا برایم بسازد وآن دیگری کاتالوگ های کاغذ دیواری را ورق می زند تا دلباز ترینشان را برای خانه ام انتخاب کند. عاشق همه شان هستم. 

از این طرف هم همسایه ها فغان از جدایی را سر داده اند وسوای همه چیز دلگرمم می کنند که در دلهایشان جا دارم. خیلی کلیشه ای شد ولی واقعیت همین است که خیلی خوب است آدم هایی باشند که دوستت دارند.

در ضمن خیلی خیلی خوشحالم که هر چه بوده مالی بوده وهمه خانواده دور هم هستیم واطرافیانم زنده اند وسالم وهنوز جوانیم وشک ندارم که همه چیز دوباره درست می شود بهتر از قبل. این هم خیلی کلیشه ای شد ولی باز هم مطمئنم.

راستی! گفتم زنده وسالم. یک چیز دیگر هم برایتان تعریف کنم که قسم دروغ نخورده باشم. تعطیلات عید فطر بود ومن وسط اینهمه کار واسباب بستن وبنا و نجار ونقاش وترافیک وحشتناک شمال برنامه رفتن به ولایت را گذاشته بودم برای سالگرد بابا ولی دوست آقای همسر دعوتمان کرد به شمال خودشان واصرار شدید وما هم رفتیم و آنجا حادپه ای  برای آقای همسر پیش آمد که پایش شکست ولنگ لنگان آوردیمش تهران و جراحی وچند روزی بیمارستان و کارهای تازه ومسئولیت های جدید و گرفتاری های بیشتر برای من که خدا را شکر الان همه چیز مرتب شده واوضاع تحت کنترل است! غیر از اینکه آیدا هنوز از فرنگ بر نگشته!

انگشت هایم درد گرفت دیگر! بقیه اش را بعدا برایتان می نویسم.در ضمن گلایه هایم را به دل نگیرید. درد دل کردم برایتان.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 19:15  توسط لاله  | 

نتيجه هرچه باشد!

به قول عادل چقدر خوبيم ما!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 22:18  توسط لاله  | 

دايم هم شاكي است كه چرا مثل سوباسا بازي نمي كنند!

وسط بازي ايران - نيجريه هست وگزارشگر دايم اعلام مي كند كه چند دقيقه از بازي مانده.انگار مي خواهد نتيجه بازي همين طور بدون گل تمام شود وتيم ما گل نخورد لااقل.

پسرك با كلافگي مي گويد فكر كنم يا جيش داره يا دلش براي خانواده اش تنگ شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 0:53  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر