توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

درسفر بايد شناخت

 

به نظرم خوب بود همانطور كه كتابهايي داريم با عنوان مثلا آلماني در سفر،هندي در سفر و... مي شد از جلوي دانشگاه تهران كتاب هايي خريد با نام مثلا اصغر در سفر، لاله در سفر و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 19:2  توسط لاله  | 

بشنو از پير دانا

وقتي دو نفر ته ته مستي حرف هم را نفهمند، هيچوقت ديگر هم نمي فهمند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 23:17  توسط لاله 

خوش به حال بابا

الان داشتم با دانشجوي بيست سال پيش بابا حرف مي زدم، مي گفت ماهي يه بار با همدوره اي هاش كه هر كدوم چهره اي شدن براي خودشون دوره دوستانه دارن.

مي گفت هنوز بيشترين كسي كه حرفش رو مي زنن باباست.افتخار كردم وزار زدم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 21:52  توسط لاله  | 

١٠

 

امروز دهمين سالگرد ازدواج من است ودر جريانيد كه كل دنيا هم براي ما جشن گرفته! راستش مي خواستم كلي بنويسم برايتان وطبق قول سال پيش از جشن عروسي ام تعريف كنم برايتان ولي راستش الان وقت و وحوصله نوشتن ندارم.

اين را نوشتم كه توي رودر بايستي تان بمانم  و تنبلي را كنار بگذارم وبنويسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 19:39  توسط لاله  | 

انگشت هایم خودشان تصمیم می گیرند که چه بنویسند

 

- ممنون از همه شما دوستان مهربانم برای تبریک های تولد. ممنون از دوستان غیر مجازی ام که اینهمه خوبند ومهربان وخجالتم می دهند. خودم که نوشته هایشان را می خوانم ، می گویم این لاله عجب دختر باحالی هست ها! بروم با او دوست بشوم! به خدا. از بس لطف دارند به من ، خودم را موظف می دانم که یک پست روشنگرانه بنویسم که نه بابا از این خبرها نیست و ومن اصلاً به این خوبی ها نیستم. شکسته نفسی نمی کنم ها! جدی می گویم.خلاصه اینکه از ما گفتن بود!

- این روزها دیکته گفتن به پسرک وساختن جملات جذاب به یکی از دغدغه های خودم ودوستانم بدل شده. مخصوصاً که همه جمله ها هم باید مستند باشند ومثلاً اگر یاشار برای یاسمن یویو خریده باشد، باید حتما ما به ازای واقعی این دو شخصیت را از زیر سنگ هم شده پیدا کنیم تا خیالش راحت شود ودیکته بنویسد. یا اینکه اصلاً قبول ندارد که مامان دامن می دوزد، چون هیچوقت مادر را در حال دوختن دامن ندیده! و...

- از بس به آیدا و پروانه و گولو خندیدم حالا سرم آمده و سندروم" نیم ساعت بی وقفه حرف زدن راجع به خواهر زاده شیرین ودوست داشتنی ام" گرفته ام.

- آقای سگ ما چیزی نزدیک به 10 سال دارد ودر چشم ما هنوز همان سگ دو ساله شیطان ودوست داشتنی می آمد که بعد از رادیولوژی فهمیدیم ستون فقراتش مشکل پیدا کرده وباید هوایش  را بیشتر داشته باشیم ومثل پیرمردها با او برخورد کنیم که البته اقای سگ از آن پیرمردهای شیطان و پررو وبامزه است!

- موهایم بلند شده در حدی که می توانم ببافم. برای منی که سالهای طولانی موهای خیلی کوتاهی داشتم خیلی ذوق دارد.

- محل کار جدیدم نزدیک خانه قبلی است وهنوز گاهی از پارکینگش استفاده می کنم واز دیدن همسایه ها ونگهبان ها و... آنها از دیدن من بسیار مشعوف می شویم.

- خواهر همسرم را یادتان هست.؟همان که چند سالی بچه نداشت وبعد پسرش 7 ماهه به دنیا آمد؟ پسرک  3 ساله شده وبسیار دوست داشتنی و برادر چند ماهه ای هم دارد که او هم هفت ماهه به دنیا آمده!

- از حالا به دختر آیدا حسودی می کنم ومادر دختری شان.

- باز خان داداش ودردسر هایش!

- خواهرک خانه جدیدی خریده که بزرگتر از خانه قبلی است و خانمچه صاحب اتاق شده. هر کس می رود خانه شان دستش را می گیرد ومی برد "اتا".

در پی نوسانات شدید مالی آقای همسر یک ماشین معمولی خریده  و ما هر روز شاهد یک اجرای  آوازی از

" چقدر بیچاره ام من که چنین اتولی دارم" هستیم.

- محله جدیدمان به طرز عجیبی پر از گربه است وهمسایه ها به طرز غریبی با آنها مهربانند. دم  در بیشتر خانه ها ظرف آب وغذایی برای گربه ها هست  وگربه های محل به دنبال پیرمرد واحد کناری ما تا سر اتوبان می روند. همه اش می گویم جای پوران یا همان زن بابای خودمان خالی!

- از بس تلفن زنگ می زند تمرکزم به باد رفت. کلی می خواستم بنویسم ها!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 22:52  توسط لاله  | 

اسب حيوان نجيبي است

سي وشش سالگي خوبي بود.سال خودم،سال اسب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 18:10  توسط لاله  | 

مرتضي احمدي

از آن آدم هاي قديمي حسابي بود. روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 21:58  توسط لاله  | 

عاشقش شدم!

 

نانواي جواني كه دم تنور از خودش سلفي مي گرفت ودر جواب شاطر مي گفت كه مي خواهد بگذارد توي اينستاگرام.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 8:21  توسط لاله  | 

چگونه ممد درون خویش را شناختم؟

 

بابای من در زندگی نسبتاً کوتاهش موفق شد چند تا از کتاب هایی را که برای سالها ایده شان را در ذهن می پروراند به چاپ برساند.چند تا دفتر داشت که دایم در حال یادداشت کردن در آنها بود. مرتب برای کارهایش لیست می نوشت وایده هایش را یادداشت می کرد وخلاصه اینکه تا 55 سالگی که رفت به سان یک دانش آموز کوشا دایم دفتر وکتابش پهن بود!

مراحل نوشتن و ویرایش وچاپ وانتشار این کتاب ها را دقیق یادم هست. همیشه این طوری شروع می شد که بابا یک ایده در ذهن داشت. بعد دایم  درحواشی کتاب هایش و در آن دفترهایی که ذکرشان رفت هرچه را به ذهنش می رسید درباره سوژه مورد نظرش می نوشت و بعد شروع می کرد به جمع و جور کردنشان. سرعت این جمع جور کردن هم ارتباط تنگاتنگی داشت با کار وبیکاری بابا. 

قاعدتاً باید این طور می بود که هر گاه وقتش آزاد تر است واوقات فراغت بیشتری دارد بنشیند سر نوشتن کتاب ولی موضوع برعکس بود!  هر ترمی که بابا کلاس های زیادی برداشته بود وسرش حسابی شلوغ بود موتور کتاب نویسی اش هم به کار می افتاد. کله سحر و دم و ظهر و آخر شب و پشت چراغ قرمز و خلاصه هر جایی که دو دقیقه وقت گیر می آورد در حال نوشتن بود. تند وتند کارهایش را جمع وجور می کرد وکتاب را می رساند دست ناشر و می افتاد در پروسه ادیت و چاپ و...

ولی امان! امان از وقتی که درس نبود ودانشگاه نبود و تابستان بود وبه هر دلیلی تعداد کلاس ها کم بود و... کتاب های نیمه نوشته ودفتر های ایده می رفتند یک کناری وبابا چند روز یک بار به سختی نگاهشان می کرد وآنقدر جریان کش پیدا می کرد تا باز برسد به فصل پر کاری! 

در باره چیزهای دیگر هم همینطور بود. می گفت بی کاری بهتر از کم کاری است وپر کاری بهتر از هر دوی اینها وحالا دختر خلفش که شخص شخیص بنده باشم به طور کاملاً نا خود آگاه همین رویه را در پیش گرفته ام. حالا من که کتاب ننوشته ام وفعلاً هم قصد ندارم بنویسم ولی در باره بقیه زندگی همان طور هستم.  وقتی بی کارم وتنها شغلم خانه داری است تنبل می شوم وبی حوصله  وافسرده. همه کار می کنم ولی زورکی. شاید در ظاهر اینطور به نظر نیاید ها ولی خودم که می دانم. وقتی هم کار روتین و پاره وقت دارم یک کمی بهترم ولی به قول معروف از درصد کمی از مغزم وجسمم استفاده می کنم. باز هم در ظاهر این طور نیست ها. همه تحسینم می کنند وپر انرژی بودنم را می ستایند و... ولی باز خودم می دانم که دارم سمبل می کنم ولی... ولی وقتی دو سه تا کار با هم در دست دارم و در روز مجبورم چندین صفحه مطلب تولید کنم و صبح تا بعد از ظهر سر کار باشم و غروب تا شب هم با طراح صفحات بنشینم پای کار، تازه به قول معروف " ممد" درونم بیدار می شود ویک سره امر می کند وجولان می دهد و می شوم خبر نگاری فعال که در روز چند مصاحبه می کند وگزارش می نویسد وکارها را سر وقت تحویل می دهد و از آن طرف می شوم خانم خانه مرتبی که دایم می شوید ومی سابد و هر روز دو سه جور غذا می پزد و از طرف دیگر مادر وظیفه شناسی می شوم که در همه جلسه های مدرسه پسرش با تمام قوا شرکت می کند و نماینده می شود و پسرش را مرتب می برد کتابفروشی وهر شب برایش یک قصه طولانی می خواند و دایم در گیر ساختن کلمه ها و جمله های جدید است  و از آن یکی طرف همسر خوبی که شب ها با شوهرش فیلم می بیند  و با هم می روند پیاده روی و باشگاه و با آقای سگ هم مهربان تر می شوم وهر روز نان وسبزی تازه می خرم و  تکلیف های کلاس زبانم را سر وقت انجام می دهم و وضعیتی که بیا وببین!

اصلاً یک چیزی در وجود من هست که از بدو بدو لذت می برد. از خوردن ساندویچ و چای پشت فرمان و  داشتن کوله ای پر از ملزومات که اگر پایش افتاد  بشود با آن سفر هم رفت! از عجله وتند وتند به همه چیز رسیدن وشب از شدت خستگی غش کردن.اصلاً این جور وقت ها مهربان تر هم می شوم. برای همه دردل ها گوشی شنوا دارم وحوصله همه را دارم وهمه چیز گل وبلبل است اصلاً!

تازه اگر بدانید چند تا پست منتشر نشده دارم که نمی دانم چه مرگم است که منتشرشان نمی کنم. هر شب می نویسم ها. هرشب!

*

مژگان جان برایم همین جا نظر خصوصی می گذاری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 23:53  توسط لاله  | 

به قول پیرزن ها "دوپیس"

 

گاهی وقتها که به رابطه آدم ها و مخصوصاً زوج ها فکر می کننم ، به نظرم چیزی است شبیه رابطه کت ودامن. بعضی کت و دامن ها یک سره تک رنگ هستند وساده و همرنگ. سر تا پا مشکی یا صورتی یا هر رنگ دیگری که بدیهی است به هم می آیند . شاید جذابیت خاصی نداشته باشند ولی به هم می آیند. توی بعضی از این کت ودامن های ساده گاهی یکی شان نواری، مغزیی، تزیینی و خلاصه چیزکی دارد که کمی جذاب ترش می کند وباز هم به هم می آیند. یکی شان جذاب تر وچشم گیر تر می شود ولی به هم می آیند. 

گاهی کت یا دامن ممکن است گل گلی، چهار خانه، راه راه یا ... باشند. در این صورت معمولاً آن یکی متأثر از این یکی و ساده و به یکی از رنگ هایش است. باز یکی چشم نواز تر است و رهبر،  آن دیگری ساده و پیرو ولی باز به هم می آیند. 

گاهی وقتها کت ودامن هر دو از یک خانواده رنگی هستند ولی با غلظت کمتر وبیشتر. مثل آبی آسمانی وسورمه ای، سبز یشمی ومغز پسته ای... اینها هم ترکیبات خوب و آشنایی می سازند که به چشم همه آشنا می آید وشاید حتی تحسین برانگیز هم باشد.

گاهی وقتها هم هر کدامشان رنگی متفاوت دارند برای خودشان ولی هر دو ساده هستند. گاهی این دو رنگ ساده  در زمره رنگ هایی هستند که از دیر باز همه قبول کرده اند که به هم می آیند مثل قرمز و مشکی و گاهی وقتها هم اگر یک تکه از پارچه این یکی را خرج کار آن یکی بکنی ترکیب خوبی دست می دهد. اکثر آدم ها دوستش دارند ولااقل اینکه پسش نمی زنند.

اما...اما گاهی می شود که کت ودامن هر کدام سازی می زنند برای خودشان. یکی شان راه راه است و آن یکی چهار خانه. ممکن است هر دو رنگ های زنده و شاداب وطرح های خاص داشته باشند و به اصطلاح هر دو مدعی باشند. آن وقت است که کار سخت می شود. باید دو پارچه متفاوت با سلیقه ای خاص و بالاتر از حد معمول آدم ها انتخاب شود. دوختش باید به این پارچه های متفاوت بیاید. شاید خرج کار خاصی لازم داشته باشد. برش های جذاب می خواهد و هنر خیاطی و طراحی ویژه. سخت است ولی غیر ممکن نیست. کما اینکه بارها چنین لباس هایی را دیده ایم وزبان به تحسین هم گشوده ایم. خیلی بیشتر از کت ودامن های معمولی. گاهی هم چنین لباس جذابی را در ژورنال خیاطی دیده ایم ولی سفارش نداده ایم چون می ترسیم که بهمان نیاید یا اینکه دیگران آن را نپسندند. جسارت خاصی می خواهد که چنین لباسی داشته باشی و نه فقط یک بار ودوبار که برای مدت زیاد استفاده اش کنی وبه اصطلاح توی تنت بنشیند وذهنت هم به عنوان یک لباس  معمول قبولش کند. 

این جور وقت ها هم کت ودامن باید خوب به یکدیگر بیایند و هم اینکه بقیه آدم های حاضر در میهمانی قبل از اینکه بر اساس آموخته های قبلی  فورا در ذهن آن را لباس عجیبی ببینند یک کمی به ظرایفش دقت کنند وزیبایی هایش را ببینند. هر چند که چنین لباسی اگر واقعاً خوب از کار درآمده باشد وصاحبش هم با اطمینان از انتخابش تحت تأثیر حرف های کلیشه ای دیگران قرار نگیرد، کم کم همه به زیبایی اش پی خواهند برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 20:26  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر