آنچه نمی توان با آشنایان گفت...
دایم جلوی خودم را می گیرم، دایم مقاومت می کنم و می خواهم ننویسم. ننویسم حال بد وگند این روزهایم را ونمی شود. لامصب تمام نمی شود ومن بیهوده انتظار پایانش را می کشم وخوشبینانه خودم را گول می زنم که دوره کوتاهی است وتمام می شود، تمام می شود و... هنوز تمام که نه، شروع شده تازه!
جراحی پدر شوهر معظم سر سلسله ماجرا ها وحس هایی است که ساده لوحانه فکر می کردم تمام شده وهرچه بوده مال اول زندگی بوده وآن روزها که خام بودیم ودر میانه زندگی پرورده نشده بودم وچه وچه و زهی خیال باطل!
همه چیز همان است که بود.تا وقتی پرمان به پر هم گیر نکرده وهرکس زندگی خودش را می کند وهمه می توانند برنامه هایشان را مدیریت کنند و همه چیز گل وبلبل است، اوضاع عادی است وهمه چیز در حد گوشه وکنایه ها و رفتارهای عادی خانواده شوهر است در مملکت ما که همگان می دانیم هنر نزد ایرانیان است وبس وبالاخص اینگونه هنرها!
ولی کافی است کوچکترین نسیمی بیاید وخالی به ابروی خاندان گرامی آقای همسر وبه ویژه پدر ایشان بیندازد که همین نسیم ملایم، توفانی می شود که طومار هرچه زن وشوهر وروابط همسری وهرچه ساخته بودیم را بر چشم بر هم زدنی بر باد می دهد.
این جور وقت هاست که کلی از خاطره های گذشته جلوی چشمم زنده می شود ویادم می افتد که سالهای اول زندگی چه کشیده ام از دست این جماعت ونماینده تام الاختیارشان که از قضا آقای همسر من هم هست ویادم می آید که وقت گرفتاری من همه شان گم وگور بودند و آقای همسر هم جز همان چند ماه اول، موجود بی طاقتی بود که تاب اینهمه فشار را نداشت وخسته می شد از حل گرفتاری های این همسر پرمشکل وتوانایی هایش یک صدم حالا هم نبود وچه وچه...
یادم می آید که بابایم رفته بود ومادرم رفته بود وخان داداش گرفتار بود وزن داداش خانم زده بود به سیم آخر وخواهرکم یتیم وبی پناه مانده بود و فامیل ها انگار موجودات گنگی بودند که هیچ نمی دانستند و فرزند چند ماهه ای را در بغل داشتم وهمه چیز هم بر دوش خودم بود وجز کنایه هایی مبنی بر اینکه بلد نیستی زندگی ات را جمع کنی نمی شنیدم وتنها بودم وتنها زیر بار حرف ها وسرزنش ها وچشم غره های آقای همسر و...
بگذارید فقط یک قسمت خیلی کوچکش را برایتان تعریف کنم: بابا رفته بود وشبی که خبر مرگش را شندم ضجه می زدم ودیوانه وار حرف می زدم وحرف می زدم...چند ماه بعد مامان رفت. مرگ او هم ناگهانی بود ولی فضا فضای مرگ بود ومن وخواهرک انگار در خلاء زندگی می کردیم. شبی که مامان رفت، دیوانه بودم، گریه نمی کردم وبه فکر سامان دادن به اوضاعی بودم که حسابی به هم ریخته بود. همه چیز را خودم باید جمع می کردم، خودم. به جایش برایتان تعریف خواهم کرد که پیکر مادرم را با چه آژان کشی رساندیم به کنار خاک بابا! در همچین اوضاعی خنده های عصبی می کردم ونشسته بودم وسط نگاه های متعجب خانواده همسر وآگهی ختم مادرم را با مارگزیده طراحی می کردم و...چند ماه بعد می دانید از مادر شوهر 50 ساله ام که 50 سال تجربه زندگی داشت، چه شنیدم؟ به من گفت تو پدرت را بیشتر از مادرت دوست داشتی. در مرگ مادرت ناراحت نبودی ومی خندیدی!
آقای همسر هم در تمام مدت ، نه که کاری نکند ولی اصلاً کاری را نکرد که حقش بود بکند و کمکی نکرد که واقعاً اینهمه بار روی دوشم نباشد وتمام مدت غر زد وغر زد واز به هم خوردن آرامشش نالید وبچه داری را تمام وکمال انداخت گردن من که این را هم جز گرفتاری هایم می دانست و... وحالا... حالا پدر همان خانواده عمل قلب کرده. عمل عروق . مادر من چند بار دریچه های قلبش را عمل کرده عملی بسیار سخت تر از عمل عروق وخیلی خوب حالت ها وحد توانایی یک بیمار قلبی را می شناسم وخیلی خوب اداهای پدر شوهرم را تشخیص می دهم وعجبا که پسرش این روزها غلام حلقه بگوشی است در خدمت خانواده پدری که به حکم نانوشته این سرزمین، خانواده اصلی مردان است وبس!
این روزها ریز ودرشت آن خانه بر عهده همسرم است که بقیه با همه ادعاهایشان گویا افلیجانی ناتوانند که چشم به در دارند تا ناجی شان مشکی آب بیاورد برای تشنگی در آن صحرای برهوت لابد!
به هر بهانه ای وهر ساعتی از شبانه روز آنجاست ودر خدمت. او که از برنامه های خودش هیچگاه عدول نکرده وهیچوقت هیچ برنامه ای را برای من به هم نریخته این روزهاً پسرک تازه بالغی است که صبح ها می رود سر کار ودیگر هیچ کاری ندارد در دنیا جز اینکه رگ غیرتش را برای حفظ و نگهداری خانواده اش قلمبه کند وتوجیه های صد من یه غاز بیاورد برای من ودلایلی به واقع مسخره وخنده دار برود آنجا ومن وپسرک را پر کند به ته دایره هستی اش واز همه بدتر اینکه این کارها را با لذتی وصف ناشدنی انجام می دهد که گویی تا به حال پای در بند بوده وحالا از بند رسته وپر می کشد به سوی مهد بچگی ها!
این حرف ها را صد ها بار برای خودم تکرار کرده ام. طی سالیان زندگی وبعد از 10 سال بودن با این خانواده قانون هایشان را خیلی خوب می شناسم که مهمترینشان این است که فقط ما آدمیم وبس و اول ما! مصلحت اندیشی کوتوله وار وخودخواهی شگرفشان را هم می شناسم وخیلی خوب می دانم که هیچگاه نباید انتظار افق های فکری باز تر را از انها داشته باشم یا انتظار داشته باشم تفاوت آدم ها را بفهمند واز همه مهمتر این نکته را که: " آدم ها می توانند برای هم همه کار کنند وبه هم احترام بگذارند، بدون اینکه پای منفعتی جز محبت در میان باشد".
همه اینها راخوب می دانم ولی هنوز هم از همسرم انتظار دیگری دارم.انتظاری که می دانم هیچگاه بر آورده نخواهد شد...
حالا که بهترم از ادامه قصه زندگی برایتان می نویسم. تا کجا نوشته بودم؟انگار تا ۱۵ سالگی ام.بله! تا ۱۵ سالگی ام. نوروز ۷۲ که بابا بزرگم از پیش ما رفت. طفلک از سالها پیش برای مکه ثبت نام کرده بود وقرار بود همان سال برود. اصلاً رفته بود برای معاینات پیش از سفر حج که سرطان ریه اش را تشخیص دادند که لابد حاصل سالها کشیدن سیگار "زر" بود و"اشنو ویژه".
کل پروسه تشخیص بیماری ودر بستر افتادن ومرگ بابا بزرگ به ۱۵ روز هم نکشید وچه خوشبخت بود که همه این پروسه در نوروز اتفاق افتاد وهمه آدم های دوست داشتنی اش آمدند کنارش و۱۵ روز تمام بر سر بسترش نشستند وهمه را سیر دید و رفت. صحنه های جسته گریخته ای از آن روزها یادم هست. مامان را یادم هست که با دقت و وسواس ریش پدر شوهر محبوبش را می تراشید ونوازشش می کرد ودم گوشش می گفت نروی ما را با " ماگو" تنها بگذاری!
زن عمویم را یادم هست. همسر همان عمو که برای ویارانه مامان دور از چشم ماگو آلبالو خشکه می خرید. یادم هست که لب ور می چید ونمی گذاشت دخترهای دو قلویش به بابا بزرگ نزدیک شوند وحرف هیچ کس هم در گوشش نمی رفت که سرطان مسری نیست.آخرش هم مامان به عنوان عروس بزرگ خانه با چند تا چشم غره حساب کار را داد دستش!
پسر عموهایم را یادم هست. پسرهای همان خان عمو که قاچاقچی های طلا در آب های خزر غرقش کرده بودند. یادم هست که بند کرده بودند به بابا بزرگ که در آخرین روزهای عمرش بازی ورق یاد بگیرد وخان داداش هم به عنوان رهبر گروه در همان بستر بیماری سر به سر بابا بزرگ می گذاشت که زگهواره تا گور دانش بجوی!
بقیه خاطره ها مربوط به بعد از مرگ بابا بزرگ است. غیر از زاری ها وشیون ها که تعریف ندارد، آنجا برای اولین بار خیلی از خویشاوندان پدرم را دیدم.
برایتان نوشته بودم که وقتی بابا ۵ ساله بود با خانواده اش از بلاد ترکستان به دیار گیلان کوچ کرده بودند وبا وضعیت مخابرات آن روزها وراه دشوار وسفرهای سخت وکم ، ارتباط ها آنقدر کم شده بود که تقریباً به صفر رسیده بود. ولی آمدند. برای مرگ بابا بزرگ که زمانی کدخدای دهشان بود وبزرگ قومشان ، همه امدند تا باشند در عزای مرد بزرگ ومحبوبشان که به زعم آنها هنوز میان گیلانی ها غریب بود ودر غربت جان داد. آمدند با رسم های قشنگشان، با گوسفند هایی که آورده بودند تا ذبح شود برای نهار وشام عزادارها ونوحه های سوزناک ترکی شان.
خواندنشان چنان سوزی داشت که همه را به گریه ای از ته دل وا داشته بود ومن این نوحه های سوزناک را دیگر نشنیدم تا شب هفت بابا...
یادم هست دایی بابا، همان که به خاطر خطایی که هیچوقت هم دقیقاً نفهمیدیم که چه بود از بلاد ترکستان فرار کرده بود وخانواده خواهرش را هم مجبور کرده بود که به دنبالش بیایند ، وسط عزادارها راه می رفت ومی گفت: اگر من هم بمیرم ، مردم این طور می آیند واین طور عزاداری می کنند؟ خوش به حال مش عباس...
*
خوش به حال مش عباس که حالا هم پسرهایش را کنار خود دارد وهم عروس محبوبش را...
ادامه دارد
اگر کفش و لباس شیک نپوشی، اگر در 8 مهمانی یک دست لباس را بپوشی، اگر رستوران نروی، اگر مجبور باشی توی خانه ابرویت را با دست های خودت برداری، اگر کلاس نروی، اگر هدیه نخری، اگر مهمانی نگیری،اگر حسابی گرفتار باشی و مجبور به سگ دو زدن در سیستم پیچ در پیچ اداری این مملکت، اگر در محل کارت به زبان بازها بیشتر اهمیت می دهند یا حتی اگر از زور بی پولی یک شب فقط نان خالی بخوری یا حتی گرسنه بخوابی و... بهتر از این است که عزت نفست را زیر پا بگذاری. برای دور وبری های خودت، همسرت، فرزندانت، برادر و خواهر وعروس وداماد وخاله و رییس و...
اینها که می گویم از سر شکم سیری نیست.من عروس یک خانواده بازاری هستم.(ماجرایش را تعریف می کنم)خانواده ای که در آن شوخی بر سر پول وکلی حرف های دیگر امری است عادی ومرسوم ومن این چیز عادی ومرسوم را نمی توانم بپذیرم ونپذیرفته ام وتازه توانسته ام تا حدی این مسئله ساده را به اطرافیانم بفهمانم، کلی تاوان داده ام. لج کرده ام، کلی خرج های به ظاهر واجب را انجام نداده م وکلی کارهای عجیب وغریب کرده ام، چون نمی توانم به شوهرم دایم بگویم به من پول بده ومعتقدم خودش باید بداند، چون دوست ندارم اگر کسی شش ماه هم مهمان خانه من است ، دست توی جیبش کند وچون ترجیح می دهم به خودم فشار بیاورم و چون تا به حال هرچه درآورده ام ریخته ام توی خانه وخرج کرده ام وبا وجودی که هزار بارپشیمان شدم ولی دست بر نداشتم چون مهمترین چیز دنیا برای من عزت نفسم است.در محل کار وروابط فامیلی وبین هر گرفتاری دیگری هم همین طور بوده ام.
برایم سخت است تحمل فامیلی که چند بار برای انجام کاری برای برادرم می خواهد با من تماس بگیرد وزنگ نمی زند وهربار میس کال می اندازد که چه؟ که چون کار خودش نیست قرانی هم خرج نکند!
برایم سخت است تحمل دختری که با زرنگی وسط هیر و ویری که حساب وکتاب از دست همه خارج شده تند وتند خرج های کوچک خودش را لایی می کشد وبارش را هرچند برای یک مدت خیلی کوتاه می بندد.
برایم سخت است تحمل خانمی که شوهرش هر روز برای خرج های ریز ودرشت نق می زند ووقتی در فروشگاهی، داروخانه ای جایی می بیند که مردش دارد بی حساب برای خود خرج می کند ، به جای اعتراض، تند وتند ملزومات خودش را می خرد وبه چشم غره شوهر لبخند می زند.
برایم سخت است تحمل زنی که هزار نق وغر همسرش را به جان می خرد تا برای مهمانی جدید، لباس جدید داشته باشد.
برایم سخت است تحمل مادری که تا فرزند وعروس وداماد در راه خانه اش زنگ می زنند که چیزی لازم نداری، یک لیست بلند بالا ردیف می کند.
برایم سخت است تحمل پدری که از همه عواطف پدر وفرزندی استفاده می کند تا سرویس بیشتری بگیرد.
برایم سخت است تحمل معلمی که به هزار زبان به شاگردانش می گوید که برایش پول هدیه بیاورند. برایم سخت است تحمل کارمندی که برای پول بیشتر وخدمات بیشتر برای رییسش خود شیرینی می کند وخود را حقیر وچاکر میکند.
زیادند.خیلی زیاد...قبول دارم وهزاران بار دیده ام که چنین آدم هایی همیشه بی دردسر تر وراحت تر از اطرافیان سرویس می گیرند وبه جای راه سخت وطولانی منطق وحساب وکتاب وتربیت درست آدم های دور وبرشان ومشخص کردن درست جایگاهشان، راه ساده وکوتاه زیر پا گذاشتن عزت نفس را برگزیده اند.دیده ام که آدم هایی اینچنین همیشه وخیلی زود هرچه را می خواهند به دست می آورند ولی تکلیف آن عزت نفس بیچاره چه می شود؟ پیش خودشان چه حسی دارند؟ واقعاً سرویس گرفتن را به احترام عمیق ترجیح می دهند؟ واقعاً این روابط بیمار را دوست دارند؟
نمی دانم!
می دانم که زندگی این روزها سخت شده وپر دردسر، می دانم که همه بی حوصله اند وکلافه ولی این را هم می دانم که می شود، می شود خیلی چیزها را زیر پا گذاشت تا عزت نفس را حفظ کرد. حفظ این خصوصیت هزینه دارد ومن یکی همیشه تلاش کرده ام به هر قیمتی هزینه اش را بپردازم . با خانواده، با کارفرما، با دوست ورفیق، با قاضی دادگاه،با هزار توهای اداری، با آدم هایی که در ازای یک خواهش کوچک، هزار کارم را راه می انداختندو...
ترجیح می دهم معترض باشم وطلبکار و بی پول وبی سرویس وتحت فشار ودر حال بدو بدو و رنده کشیدن روی اعصاب خودم تا گردنی کج کنم ولبخندی بزنم وخواهش بی جایی کنم تا کارم راه بیفتد...