دوست واقعی باشیم!
یکی دو ساعتی است با خودم درگیرم که این پست را بنویسم یانه وبعد دیدم بیشترین چیزی که مانع من می شود برای نوشتن، ترس از تبعات آن است. ترس از کج فهمی هاست و هجوم جملات سرزنش کننده ویک آن حالم از خودم بد شد که چرا اینهمه از قضاوت دیگران می ترسم؟ پس می نویسم...
می نویسم که پدرم را در اتاق احیای یک بیمارستان جاده ای از دست دادم و مادرم را در سی سی یوی یکی از مجهز ترین بیمارستان های تهران. واینها غیر از بارها وبارهایی است که برای جراحی های قلب مادرم وجراحی گلو و فک خواهرک وچه وچه وچه پایم به بیمارستان ها باز شده . می نویسم تا بدانید نوشته هایم از سر شکم سیری ودور بودن از موضوع نیست وبه اصطلاح کنار گود ننشسته ام وبگویم لنگش کن!
دیروز بود که پست آخر نازنین را دیدم. اولش که خواندم، سوختم از دردی که حس کرده بود ورنجی که کشیده بود. می فهمیدم، با همه پوست وگوشتم می فهمیدم که چه می گوید ودردش را در جانم حس می کردم. عصبانیتش را هم می فهمیدم وخیر خواهی اش را که عزیزان همه را عزیز خود پنداشته بود ومی خواست هرچه از دست بر می آید بکند تا مبادا عزیزی دیگری به این درد دچار شود. می فهمیدم و می دیدم چقدر عصبی است ونگران و چقدر احساس استیصال می کند وحس می کند دستش به جایی بند نیست.
پستش را چند بار خواندم وخواستم یک کامنت بلند بالا برایش بگذارم وبنویسم: می دانم چه می کشی و دردت را می فهمم وغصه هایت را درک می کنم. ولی نازنینم! این رسمش نیست که اگر دستت به جایی بند نبود کمر به رسوایی آدم ها ببندی وبا دید خودت قضاوتشان کنی! با دید رنج کشیده ات که بدیهی است در این شرایط وبا این اوضاع نمی تواند کاملاً منطقی فکر کند ووضعیت را ارزیابی کند.
می خواستم بنویسم اخلاقاً درست نیست که آبروی آدم ها را این چنین راحت به جوی بسپاری! بنویسم این دکترهایی که نام بردی واساساً همه پزشکان سالیان سال درس های سخت خوانده اند ومتخصصان، دوره های طولانی وسختی را طی کرده اند وجراحان زبده واسمی لابد بسیاری را با جادوی دستان خود شفا داده اند که تا این حد معروف شده اند! صد البته عوامل فرامتنی هم همیشه دخیل است ولی تا کجا؟
می خواستم بنویسم تو که وبلاگ پر بازدیدی داری با ۳-۲ هزار خواننده در روز اخلاقاً وظیفه داری که مراقب قلمت باشی تا مبادا آبرویی از کسانی بریزی که حتی نمی توانند بر علیه هویت مجازی تو اقامه دعوی کنند! مخصوصاً که می دانم دین وایمان هم داری وهمین چند وقت پیش بود که از " کاهل نماز" بودن خودت غصه دار بودی ومی خواستی بهتر و بیشتر رعایت کنی.
می خواستم بنویسم که هیچ بیمارستانی و هیچ مطبی حق ندارد مدارک پزشکی بیماری را لااقل تا چند سال امحا کند وتو می توانی بابت همین جریان از آنها شکایت کنی به جای اینکه لب به شکوه بگشایی و آبرویی بریزی. تو که حقوق خوانده ای وقانون می دانی...
می خواستم اینها را بنویسم وتصور می کردم بقیه خواننده ها هم همدردی کرده باشند وچنین چیزهایی را کم و زیاد نوشته باشند.ولی کامنت ها را دیدم واویلا!
پر بود از ناله ونفرین وجملاتی مثل بیشتر این پزشکان بی وجدان هستند وحرامشان باشد پولی که می گیرند واغلبشان بی سوادند وپشت بندش ناله ونفرین های بسیار وجملات وکلماتی که در عین ناباوری می خواندم ودر ذهنم می چرخید که چرا اینگونه؟ چرا اینهمه خاله زنکی؟ چرا مثل پیرزن هایی که به جای به کار انداختن عقل وچاره جویی همه چیز را حواله می کنند به قیامت وخدا وپیغمبر ونفرین می کنند و بد می خواهند برای طرف؟
چرا بیشتر دوستانش به جای اینکه آبی بریزند بر آتش دل سوخته اش وچاره بجویند وکمکش کنند اینهمه هیزم ریخته اند به آتش خشم نازنین ؟ چرا؟
این مملکت گل وبلبل است درست! ملت از نقص های قانون سوء استفاده می کنند درست! اصلاً خیلی چیزهای دیگر هم درست! پس تمدن کجا می رود؟ ما که خودمان بدتریم از همه آنهایی که بهشان انگ میزنیم! ما ملتی که وقتی پیش یک دکتر معروف می رویم پزش را به عالم و آدم می دهیم وبعد که چنین چیزی می خوانیم فریاد وا اسفاها سر می دهیم و چنین لب می گشاییم به نفرین های خاله زنکی! گیرم ظاهر جمله ها زیبا شده باشد ومدرن،ولی اصلشان همان جمله های صد سال پیش اندرونی است!
می دانید کلیت ماجرا من را یاد چی می اندازد؟آدم هایی که به نظرشان راننده تاکسی دارد کرایه اضافه ای ازشان می گیرد وآنوقت به جای اعتراض وپیگیری ماجرا پول را می اندازند جلوی راننده ومی گویند: از حلقومت نرود پایین!
نازنینم! خدا بیامرزاد مادر مهربانت را. آرام باش! فکر کن ومنطقی تصمیم بگیر .دست بر زانویت بگذار وبلند شو وبرو دنبال حقی که تصور می کنی از تو ضایع شده باشد. می دانم اینها برایت مادر نمی شود ولی شاید عزیز دیگری به این مصیبت ها گرفتار نشد.
