توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

لب هاي تزريق شده ولباس هاي جينگول!

پسرك ودوستانش معتقد بودند كه هرچند "نارنجي " بسيار بد اخلاق ولوس واعصاب خرد كن بود ولي عوضش خوشگل بود!


برچسب‌ها: كروموزوم ايگرگ, پسرك
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 22:21  توسط لاله  | 

كامل كه جواب نداده!

روز اول مهر با پسرك رفتيم شهر موشها را ديديم.جايزه يك روز آزگار! درس وتحصيل.فيلم، دوست داشتني بود و بيشتر موش ها،شخصيت بودند نه تيپ واز همه جذاب تر اينكه از نوستالژي خرج نكرده بودند و داستانك هاي فرعي بامزه اي داشت و اشارات سياسي اش از قضا همسو بود.

شخصيت "اسمشو نبر" هم جذاب بود .يك لات تمام عيار خفن! يك جا توي بيشه نشانش مي داد كه دوستانش به باده گساري مشغول بودند وخودش هم نشسته بود پاي بساط قليان.

قليان كشيدنش مثل پتك خورد توي سرم.چنان تحقير آميز بود ومن آنقدر خجالت كشيدم كه نگو! يعني تا حالا هرچه اين آيداي طفلك در باب مضرات قليان گفته بود عمرا اينقدر تاثير نداشت كه اين صحنه! به خدا راست مي گويند كه كار فرهنگي جواب مي دهد!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 18:18  توسط لاله  | 

ولي دوست داشتني شده!

در خانه جديد همه يا در كلوزآپ هستند يا فوقش مديوم شات.از لانگ شات خبري نيست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 20:28  توسط لاله  | 

امروز تمام مي شود

توي خانه قديمي ايستاده ام تا آخرين تكه هاي اسباب را بار بزنند براي ولايت و دارم تند و تند ته اعتبار اينترنت را استفاده  مي كنم وحواسم هست كه پسرًك بار بر با صورت پر از جوش وسط بردن وسايل دايم مي رود توي رختشويخانه وبا تلفن پچ پچ مي كند وبعدش با نيرويي مضاعف مبل هاي قرمز را مي اندازد روي كولش  و مي رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:50  توسط لاله  | 

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

 

اين چند وقت كار وگرفتاري  و اسباب كشي بازي به من نشان داد كه دوستان خودم يك "اصغر" درون دارند و دوستان آقاي همسر يكي يك " اختر" درون!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 11:53  توسط لاله  | 

كم مانده پشت ماشينم بنويسم " سلطان غم مادر"!

 

هميشه فكر مي كردم چرا بيشتر كارگرهاي ساختماني، تاسيساتي ها، بار برها و... هر كدامشان يك جور آهنگ هاي خاصي را موقع كار گوش مي دهند تا اينكه تجربه اين چند وقت به من نشان داد كه " واقعا":

موقع بنايي  و بين گچ وخاك " ابراهيم تاتليس" مي چسبد وآهنگ هاي بندري، وقتي  با لوله وتاسيسات سر وكار داري  صداي " داريوش" عجيب دلنشين مي شود، موقع بار بردن با وانت هيچ چيز جاي " مهستي " را نمي گيرد واگر ماشين باري بزرگتر باشد كه " هايده" غوغا مي كند والبته در مواردي " حميرا " هم حرف هايي براي گفتن دارد.

اگر از آهنگ هاي نسل جديد تر هم خواسته باشيد كه تحقيقات من نشان داده " محسن چاوشي" در اوج است و" فرزاد فرزين " هم محبوبيت خاص خودش را دارد.ولي اصل كار همان ها هستند كه در پاراگراف قبل گفتم ودر كمال تعجب " ابي" جاي خاصي اين وسط ندارد.

لابد حكمتي دارد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 9:16  توسط لاله  | 

نام خانوادگي همه شان را موقع واريز پول به كارتشان ياد گرفتم

 

پانزده سال پيش،آن وقت ها كه هنوز "اتو زدن " مد بود، همكاري داشتم كه گاه گاهي از اين روش براي رسيدن به مقصد استفاده مي كرد.يك بار در حالي كه نمي دانست بخندد يا عصباني باشد برايمان تعريف كرد كه آن روز صبح ماشين مدل بالايي جلوي پايش نگه داشته كه پسر جوان ونسبتا خوش قيافه اي هم راننده اش بود.سوار مي شود وراه مي افتند واز هر دري حرف مي زنند وموقع پياده شدن ،به  همكارم مي گويد كه از او خيلي خوشش آمده ولطف كند شماره اش را قبول كند تا بيشتر با هم آشنا شوند.همكار من هم با يك كمي افاده قبول مي كند وشماره محل كار پسرك را مي گيرد و مي پرسد زنگ زدم بگويم مي خواهم با چه كسي حرف بزنم؟ پسر هم گفته بود زنگ زدي بگو با "هادي نقاش" كار دارم، آخه يه "هادي صافكار" هم داريم!

*

حالا شده حكايت اين روزهاي من.طي دو ماه گذشته نزديك ترينم معاشرانم، "صمد نقاش"،"ممد پاركتي"،"ممد كابينتي"،"ممد گچكار"،"واحد لوله كش"،"اصغر تاسيساتي"،"اصغر وانتي" وساير رفقا بوده اند.

*

همه شان دقيقا با همين اسم ها به من معرفي شده بودند وخودشان هم خيلي جدي پاي تلفن همين طور خودشان را معرفي مي كردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 9:6  توسط لاله  | 

به قول نويسنده ها، قائم به ذات

 

يكي دو ماه پيش سي دي شازده كوچولو را براي پسرك خريدم.تا به حال داستانش را برايش نخوانده بودم واصلا هيچوقت درباره اش با هم حرف نزده بوديم وخلاصه اينكه هيچ چيز از شازده كوچولو نمي دانست.

اولش كه ديد داستاني است كه يك آدم بزرگ تعريف مي كند وريتميك هم نيست اعتراض كرد.با هم توي ماشين بوديم.من رانندگي مي كردم وتوي ترافيك احمقانه همت گير افتاده بودم و حوصله نداشتم.يك كلمه گفتم گوش كن! چيزي نگفت وبي حوصله سر جايش نشست. 

بعد از چند دقيقه ديدم دارد با دقت گوش مي دهد وبعد تر كه تلفنم زنگ زد وصداي ضبط را كم كردم اعتراض كرد.تا آخر داستان را گوش داد وكيف كرد.خواست دوباره تكرارش كنم. جادوي شازده كوچولو اثر كرده بود...

قبل تر هم چنين تاثيري را رويش ديده بودم. با آهنگ يار دبستاني.بعضي چيزها هستند كه در ذاتشان جادويي دارند."آني" به دور از تبليغات وهياهو وجو گيري هاي مرسوم.جادويي كه در گذر زمان تاثير خود را از دست نمي دهد وهر بار وبر هر نسل همان تاثيري را دارد كه پيش تر هم داشته.جادويي بر خاسته از وجود خويش.


برچسب‌ها: پسرك
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 2:2  توسط لاله  | 

دنيا جاي قشنگي است

 

حالا بعد از اينكه دوبار آيدا را بعد از برگشتنش به ايران ديدم وبغل كردم وبوسيدم ، ديگر وقتش شده كه وعده هايم را ادا كنم كه دوستم سالم رفت وبرگشت  و هوا پيمايش سقوط نكرد و خار به پايش نرفت و خواهر زاده  دومش را هم ديد و...و از همه مهم تر اينكه غريبگي بعد از بيش از پنجاه روز نديدن يكديگر را نداشتيم.

خوش آمدي دوست شيرينم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 18:38  توسط لاله  | 

مي دانم مشنگانه به نظر مي آيد

 

امروز ياد خاطره اي افتادم از ١٧-١٦ سال پيش. خان داداش با گروهي كار تئاتر مي كرد.بين اين گروه دختر خانمي بود كه فرزند يكي از بازيگران مشهور واز قضا محبوب خانواده ما بود.اين دختر خانم ومادرش آنوقت ها توجه وعلاقه زيادي به خان داداش نشان مي دادند وبدشان نمي آمد كه خان داداش دامادشان باشد.

خان داداش هم دايم با خودش شش وبش مي كرد كه چه كند  وبالاخره هم ديد عاشق اين دختر خانم نيست وخلاصه اينكه وصلتي سر نگرفت!

چند سالي گذشت وخان داداش وآن خانم هر دو ازدواج كردند وبعد از چند سال هم از قضا پدر مشهور اين خانم يك ماهي قبل از بابا از دنيا رفت وهمه مان هم خيلي غصه خورديم وامروز داشتم فكر مي كردم كه خداراشكر اين وصلت سر نگرفت وگرنه طفلك خان داداش در عرض يك ماه هم پدرش را از دست داده بود وهم پدر خانمش را!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:29  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر