توت فرنگی روی خامه

آنچه نمی توان با آشنایان گفت...

یادم نیست چخوف بود یا برنارد شاو

 

دیشب داشتم برای پسرک قصه می گفتم.موضوع قصه ها را معمولا خودش تعیین می کند. معمولا اژدهایی هست و جنگی وقدرت نمایی واز این حرف ها. دیشب هم تحت تأثیر مطلبی که از مجله دانستنیها برایش خوانده بودم خواست که قصه درباره قبیله باستانی زنانی باشد که نمی گذاشتند هیچ مردی وارد حریمشان شود و آنها را می کشتند.

قصه را شروع کردم ودر میانه های قصه هم خنجری بستم به کمر مرد باهوش داستان که از خودش در مقابل زنی که عاشقش شده ولی می خواهد او را بکشد، دفاع کند. گفتم وگفتم وقصه به هم بافتم واین وسط ها چاهی هم بود که مرد عاشق ،معشوقش را انداخت آن تو و از بالای چاه آنقدر با او حرف زد تا توانست او را متحول کند!

بالاخره قصه را به خوبی وخوشی تمام کردم وداشتم شب بخیر می گفتم که پسرک گفت مامان پس اون خنجره چی شد؟

- خب لازم نشد ازش استفاده کنه!

- پس چرا اصلا داشت؟

- خب خیلی چیزهای دیگه هم داشت. همه رو که استفاده نمی کنه.

- آخه از چیزهای دیگه اش حرف نزدی. گفتی خنجر داره ومن هم هی منتظر بودم که خنجره چی میشه. الان هم به نظرم قصه ات تموم نشده. همش می ترسم خانمه از چاه دربیاد وبا اون خنجر آقاهه رو بکشه!

- نه اینطوری نیست. خانمه دیگه متحول شده!

-  ولی تا وقتی اون خنجره هست من می ترسم . شاید اصلا بیاد بالا خنجره رو ببینه وهمه چیز یادش بره...

 تا بالاخره رضایت داد امشب قسمت دوم داستان را بگویم وتکلیف این خنجر را معلوم کنم!

*

حالا سوای این دیالوگ محکوم کننده، کلی خجالت کشیدم که پای قصه گویی ام لنگ زده. آن هم بدجور. یاد آن نویسنده بزرگی افتادم که به عنوان یکی از مهمترین قواعد داستان نویسی گفته بود: اگر در قصه تان مثلا از تفنگی حرف زدید که به دیوار تکیه داده شده، حتماً باید تا آخر داستان از آن تفنگ استفاده ای بشود!

 


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 9:18  توسط لاله  | 

تحت لیسانس لاله!

 

می دانم همه شما این حالت را تجربه کرده اید که فکری در سرتان بیفتد وتا عملی کردنش آرام وقرار نداشته باشید. رروزی 10 بار در ذهن نقشه بکشید و همه چیز را بالا و پایین کنید وهزار بار نتیجه کار را پیش خودتان مجسم کنید و...

من الان در این حالت هستم! نه که فکر کنید پروژه خاصی در ذهن دارم ها. نه. خیلی ساده تر از این حرف هاست. اصلا بگذارید از اول تعریف کنم.

در جریان هستید که من علاقه خاصی به تعویض وسایل منزل ندارم  و از آنها نیستم که دست ودلم برای فرش و پرده ومبلمان و ظرف و ظروف جدید بلرزد. با همین تفکر بود که مبلمان من با وجود چندین بار تعویض خانه همچنان پا برجا بود و چه مبلمان با برکتی هم بود. آنها را برای جهیزیه و تقریبا متناسب با اولین خانه مان که یک خانه 60 متری بسیار بد نقشه بود خریده بودیم. بعدش یک خانه 80 متری باز هم بد نقشه خریدیم وبعدش یک خانه 90 وخرده ای متری خوش نقشه وبعدش هم که خانه دوست داشتنی ام را داشتیم.( یک دقیقه سکوت به احترام خانه از دست رفته!)

القصه این مبل ها به همراه یک میز ناهار خوری چهار نفره  و یک بوفه که بیچاره دایم به گوشه های پنهان خانه تبعید می شد، همراه ما بودند ودر هر خانه ای هم جای خودشان را پیدا می کردند و به همه جا هم می نشستند و خلاصه گل وبلبلی بود.البته کنار اینها یک چیز میز مانندی هم بود که به تناسب استفاده می شد. حالا این که این چیز میز مانند از کجا آمد وبه کجا رسید هم حکایتی دارد. بابا اینها کابینت های آشپزخانه شان را عوض کرده بودند و یک تکه از صفحه چوبی کابینت که جای سینک بود باقی مانده بود که بابا با استعداد نجاری که از پدرش به ارث برده بود، چهار تا پایه برایش گذاشته بود ولی مصرف خاصی برایش نداشتند. یک گوشه خانه افتاده بود وفقط هر چند وقت یکبار مامان غری درباره اش می زد.

تا اینکه من عروسی کردم و مصرفش پیدا شد.در خانه 60 متری اولی کمدی داشتیم که طبقه نداشت. ما هم دیر به فکر افتاده بودیم ودر آخرین روزها این میز به دادمان رسید. انگار قالب کمد ساخته شده بود. گذاشتیمش توی کمد ورخت خواب های مهمان را که آن وقت ها جزء واجبات جهیزیه بود چیدیم رویش و زیرش را هم پر از بقچه های ترمه ای کردیم که باز هم از ملزومات جهیزیه بود وتا سالها بی مصرف ماند.

در خانه بعدی که هنوز بچه نداشتیم،این میز را گذاشتیم در اتاق دوم و رویش جاجیم دستبافت یادگاری  ماگو را انداختم و آینه شمعدان عروسی و ظرف و ظروف نقره ومسی را چیدم رویش و  دور اتاق هم پشتی های یادگار پدربزرگ آقای همسر را چیدیم وکردیمش اتاق سنتی! جداً هم جذاب شده بود وهمه دوست داشتند در آن اتاق وقت بگذرانند.

در خانه بعدی باز دو تا اتاق داشتیم به اضافه یک بچه! میز محترم اولش کنار پذیرایی بود و رویش را خوراکی چیده بودیم و ماگ های رنگارنگ و بساط انواع چای وقهوه و کافی میکس وهل و داچین و بند و بساط و خیلی هم باحال بود ولی بعد که پسرک نوپا شد و راه افتاد توی خانه، میز را تبعید کردیم به انباری و زیر و رویش لوازم چیدیم.

در خانه بعدی(سکوت لطفاً!) این میز دیگر در خانه جولان می داد و هر هفته جایی بود وعجیب اینکه در همه جا هم  خیلی خوب می شد و هر استفاده ای می کردیم و هرچه رویش می چیدیم جالب می شد.پروانه خاطرات فراوانی دارد از جا به جا کردن این میز! بالاخره هم که به خانه فعلی آمدیم وطفلک فعلا در انباری از رختخواب ها وظروف مسی نگهداری می کند.

کلا داشتم یک چیز دیگر می گفتم ها! یاد ایام کردم، ببخشید. داشتم می گفتم که مبلمان ما همه جا همان بود و فقط در خانه قبلی(...!)  یک روز بدون هیچ قصد قبلی یک دست راحتی ویک میز ناهار خوری هشت نفره خریدیم  که در لحظه چشم آقای همسر را گرفته بود و قیمتش هم بد نبود. من هم نظری ندادم و راحتی ها را چیدیم جلوی تلویزیون که شد جولانگاه پسرک وناهار خوری را هم گذاشتیم دم در آشپز خانه و ناهار خوری قبلی رفت  توی  هال کوچک ورودی خانه و شد میز قهوه من و دوستانم.

موقع اسباب کشی به این خانه همه اصرار داشتند که مبل های جدید را بیاورم ومن وسط آنهمه گرفتاری وبحث وجدل و مشکلات مدرسه پسرک( که حتما باید برایتان بنویسم) خیلی فکر نکردم و مبل های جهیزیه را فرستادم شمال و اینها را آوردم.

چشمتان روز بد نبیند. از روز اول اسباب کشی در حال کشتی گرفتن با خانه هستم. بیشتر از 100 بار لوازم را جا به جا کرده ام. این دفعه علاوه بر پروانه، پرنده گولو هم دستی بر آتش دارد و هر کدامشان لااقل 30 دفعه اینها را با من جا به جا کرده اند. در بقیه موارد گاهی پسرک بوده وگاهی آقای همسر وخیلی وقت ها تنها.( می دانم مشنگم وکمر درد این روزهایم احتمالا اثرات همین اصغر درون است). خلاصه آنقدر همه چیز را چرخاندم تا جایشان پیدا شد. همه چیز الا مبل ها. نهار خوری بیچاره هم جایش بد نیست ها ولی این مبل ها که در آن خانه(...!) اصلا دیده نمی شدند وصدایشان در نمی آمد حالا این وسط جلوس کرده اند وپایشان را دراز کرده اند ودایم حرف می زنند. چیز درست وحسابی هم که نمی گویند! خداییش مبل های جهیزیه ام با فخامت بسیار همه اش نرم نرم حرف های ادیبانه می زدند ، نه مثل این کوتوله ها که یک بند مزخرف می گویند!آن هم با صدای جیغ جیغو!

صد البته کسی جز خودم هم انگار صدایشان را نمی شنود! آقای همسر که می گوید والله من مشکلی ندارم باهاشون ولی خود دانی. ولی مبل های راحتی هستن ها!

به بقیه هم آنقدر گفته ام که یواش یواش دارند صدایشان را می شنوند. هر کاری به فکرم رسید کردم. قالی های زیرشان را لوله کردم وگذاشتم کنار وقالیچه های اتاق ها را انداختم، نشد! هزار جور چیدمانش را عوض کردم ،نشد! یکی شان را بردم توی اتاق خواب ،نشد! دو تایشان را بردم توی اتاق ها ، نشد!خلاصه نشد که بشود.می دانید! مشکل خاصی ندارند ها ولی به قول پروانه تحت لیسانس لاله نیستند!

بالاخره نشستم فکر کردم ودیدم چه کاری است چیزی را که تا این حد روی مغز است تحمل کنم. که مثلا فردا روزی فلانی از در نیاید و بگوید که کارم احمقانه بوده؟ اصلا فلانی وفلانی ها که کلا خیلی از کارهایم را نمی پسندند ، این هم رویش! تصمیم گرفتم از شر اینها خلاص شوم ومبل های عزیزم را به همراه ناهار خوری دوست داشتنی ام از شمال بیاورم. حالا هم مبل ها را آگهی کرده ام که اگر خوب خریدند بفروشم واگر نه ببرم شمال یا باغ پدر شوهر گرامی. آقای همسر هم گفته هر کاری می خواهی بکن. فقط اگه شد یک کاناپه ای چیز ی برای من بخر و من هم تصمیم گرفته ام ومن هم حالا  دایم منتظر کار این مبل ها هستم و آنها را بیاورم و بدهم بشویند وچند تا باکس دیگر بزنم به در ودیوار  و قاب عکس ها که از انباری در بیاورم و جاجیم سنتی که پروانه قرار است از بابایش برایم کش برود و گلدان های بیشتر و...

من که معروفم به مرتب بودن وتمیزی چند وقتی است بی خیال خانه شده ام وفقط ظاهرش را مرتب می کنم وخودم می دانم آن زیر ها چه خبر است وحتی فریزرم هم به فلاکت افتاده و اصن یه وضی! بین همه کارهای روزانه فقط خیالبافی می کنم برای خانه ای که دلخواهم باشد.

بهانه نوشتن اینها هم این بود که امروز صبح به کارمند مجتمع قضایی که می پرسید برای فلان کار معطل چه هستید، غرق در تفکر جواب دادم: منتظرم مبل ها رو از شمال بیارن!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:8  توسط لاله  | 

فقط يادش نبود موي دوستش را كجا گذاشته!

 

از مدرسه آمده ويك تكه از جلوي موهايش نيست.توضيح مي دهد كه با دوستش هر كدام تكه اي  از مويشان را با قيچي كاغذ بري جدا كرده اند  و داده اند به هم تا پيمان دوستي ببندند!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:30  توسط لاله  | 

احمقانه است ها ولی فکرم را درگیر کرده!

 

آقایان وخانم ها مسئلتن!

چطور می شود که خانم محجبه ای که در همه احوال وجلوی همه کسانی که بر اساس دین اسلام نامحرم محسوب می شوند، روسری جدي بر سر دارد و آنوقت عکس پروفایل وایبرش عکس مکش مرگ مایی است بی حجاب وبا آرایش کامل؟

آیا فقط شماره اش را به خانمها  وآقایان محرم داده است؟

آیا حکم دیدن عکس با دیدن خودشان متفاوت است؟

آیا شماره تلفن وعکس وایبر حریم خصوصی برای محارم محسوب می شود؟

آیا بینندگان باید چشمشان را درویش کنند؟

آیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:30  توسط لاله  | 

یک کاری نکنید که دفعه بعد دنبال یکی دیگر بگردد!

چند هفته پیش که برای سال نو رفته بودیم ولایت، یک شب فرصتی شد که با دختر عمویم بنشینیم به صحبت ودردل. این دختر عمو 9 سالی از من کوچکتر است وصنم خاصی هم با هم نداشتیم تا اینکه یک سال بعد از مامان وبابا، مادرش را در یک تصادف از دست داد وبعدش یک جورهایی به او وخواهر دو قلویش نزدیک تر شدیم. یک سال پیش خواهرش هم ازدواج کرد ودختر عمویم ماندبا عمو و حالا داشت برایم درد دل می کرد  واز پدرش می گفت و حسابی هم از دست عموجان شاکی بود وحق هم داشت! گفت وگفت وگفت وبعد یک دفعه با نگرانی زل زد توی چشم هایم ومعذب، توضیح داد که ببین! البته اینطوری نیست که واقعا از بابا متنفر باشم ها. خب بابامه. دوستش دارم. خیلی هم خوب ومهربونه. اصلا ببین ازدواج نکرده وبا هم  داریم زندگی می کنیم و...

نگاهش کردم. حق داشت. واقعا حق داشت که نگران باشد. خود من هزار بار از این سوراخ گزیده شدم تا یاد گرفتم که با کی وکجا درد دل کنم.

واقعیت این است که ما آدم ها با عزیز ترین هایمان بیشتر از همه مشکل داریم چون بیشتر از همه به هم نزدیکیم وبیشتر از همه از یکدیگر توقع داریم وبدیهی است که اصطکاک ها زیاد شود. بیشتر ما با همسرانمان بیشتر از همه جر وبحث می کنیم و طبیعی است که اینطور باشد چون داخل یک خانه با هم هستیم. یا حکایت دعوا ودلخوری بچه ها در هر سنی با پدر ومادر ها که یک مسئله بسیار بسیار شایع و طبیعی است ولی مگر اینها دلیل می شود که کسی عزیزانش را دوست نداشته باشد؟

برای دختر عمو همه اینها را توضیح دادم وطفلک نفس راحتی کشید و از اول شروع کرد!

ومن یکی یکی خاطرات را در ذهن مرور می کردم.

- خواهرک موقع رفتن مامان وبابا 23 ساله بود وتازه درسش را در دانشگاهی در یک شهر دیگر تمام کرده بود وبعد از چند سال خوابگاهی بودن و زندگی مستقل برگشته بود خانه وحسابی با مامان و بابا ومخصوصا بابا اصطکاک داشتند و او هم محض درد دل برای خویشاوندی که فقط 2 سال از او بزرگتر بود اینها را تعریف می کرد ودرست یک روز بعد از شب هفت بابا بود که همان خویشاوند به خواهرک گفت: حالا چرا غصه می خوری؟ تو که با بابات مشکل داشتی!

- دوستی برای دوست دیگر از درگیری هایش با شوهرش گفته بود که از قضا دلیل عمده اش هم والدین شوهر بودند و نه خودش. بعد یک ساعت بعد داخل آسانسور دیدم که آن دوست به شوهر این یکی دوست نگاه پر از تنفری انداخت وحتی سر هم تکان داد وبعد به این یکی دوست نگاهی کرد پر از همدلی وعطوفت!

- یکی از اقوام آقای همسر، با خانمی ازدواج کرده بود که به قول قدیمی ها خیلی هم با کمالات بود. بعد این خانم در طی سالها زندگی مشترک گاهی با شوخی وخنده از اختلاف سلیقه های خودش  و والدینش گفته بود که از قضا یکی از مهم ترین هایش هم اختلاف و درگیری بر سر شوهرش بود. آن وقت بعد از 15 سال به مشکلات شدید بر خوردند و از هم جدا شدند و من دایم پشت سر این خانم می شنیدم که دیوانه است! طلاقش را گرفته رفته که هر روز با ننه بابایش جار وجنجال کند واز خانه بیندازندش بیرون!

- و یک عالم موارد ریز  دیگر که روان آدم را بر باد می دهد.باباجان! اگر یکی آمده با شما درد دل کند تو را به خدا متوجه شوید که در آن لحظه حالش خوش نیست واز شخص مورد نظر متنفر است و آن شخص هم نه هیولاست ونه دیو دو سر و ممکن است در همان لحظه پیش کس دیگری به پشت سر گویی همین دوست شما مشغول باشد واز دستش در عذاب!

گوش بدهید وبعدش یک چایی به او بدهید و والسلام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:54  توسط لاله  | 

خانه دوست

 

پروانه داشت برایم تعریف می کرد که روز مادر را به همراه خواهرانش رفته بهشت زهرا پیک نیک وآش رشته  وکشک خورده و کوک سبزی وحلوا و شیرینی  وکلی خوش گذرانده اند ومن به صدها پیک نیکی که سر خاک گذرانده بودم فکر می کردم. به اینکه چقدر خوش می گذرد.

تا قبل از رفتن بابا ومامان سر خاک رفتن به نظرم کار بیهوده ای بود. کلا قبرستان رفتن را دوست داشتم ها ولی اینکه دلم بخواهد هر هفته بروم سر خاک کسی یا مثلا با زیارت اهل قبور دلتنگی هایم رفع شود، نه! خوشم می آمد بروم قبرستان ومخصوصا قبرستان های قدیمی وسنگ قبرها را بخوانم وقصه آدم ها را در ذهن ببافم وخوش بگذرانم ولی بیش از این نه.

در ولایت ما مثل همه دهات رسم است که در تمام عید ها چه ملی وچه دینی اهالی به قبرستان می روند و و با مرده ها وزنده هایشان دیداری تازه می کنند ومن  تا وقتی مامان و بابا بودند خیلی کم به این مراسم می رسیدم چون از قضا همولایتی های من عادت دارند که در هر عیدی کله سحر نونوار کنند وبروند قبرستان وبرنامه سر خاک رفتن پنجشنبه هایشان هم حدود 3 بعد از ظهر است حالا می خواهد ساعت جدید باشد یا قدیم!

ما هم که معمولا تابستان ها را در شمال می گذراندیم وخودتان می دانید که 3 بعد از ظهر تیر ومرداد در هوای شرجی شمال یعنی چه!

القصه زیارت اهل قبور چندان نصیبم نمی شد وعلاقه خاصی هم نداشتم ولی بعد از نازنین هایم همه چیز فرق کرد. حالا دیگر قبرستان موجود زنده ای بود که نفس می کشید ورفتار خاص خودش را داشت و شده بود یکی از شخصیت های زندگی ام. حالا دیگر یک مکان دور دست نبود، زمینی بود بود پر از چشم ها ودست ها و قلب های دوست داشتنی. روی زمینش که راه می رفتم انگار پا به مکانی جادویی گذاشته بودم که به طرز غریبی آشنا بود. مخصوصا وقتی مراسم اولیه وگریه زاری آدم ها سر خاک تمام شد و خاک مامان وبابا شد مال خودمان.آن اوایل باورم نمی شد که دلم برای قبرستان تنگ شده وفکر می کردم اثرات جو عزاداری است وحرف های آدم ها. دو سالی با این موضوع جنگیدم. سر خاک می رفتم ودایم به قبرستان سر می زدم وحالم هم بهتر می شد ولی باز همه چیز را پس می زدم و به خودم می گفتم جوگیر نشو!مامان وبابای تو که اینجا نیستند ولی انگار بودند. آرام آرام قبرستان مثل یک موجود پر از اعتماد به نفس که جاذبه وکشش خود را می شناسد با صبوری به من نزدیک شد.گذاشت به او عادت کنم وهر از چند گاهی چشمه ای از جذابیت هایش را نشانم داد و بالاخره چشم باز کردم ودیدم شده یکی از دوستانم ودلم برایش تنگ می شود.

موضوع فقط مربوط به مامان وبابایم نبود. به همه قبرها سر می زدم وتازه تازه با قصه همولایتی ها آشنا می شدم. غرق شدن ها، تصادف ها، اعدام ها، تیر باران ها،نوزادان از دست رفته وپیرانی که بر اثر کهولت رفته بودند وجوانان برومندی که به هزار دلیل نبودند.تورج وآناهیتا که دوستان کودکی ام بودند، منیره وهمسرش که چند ماهی بعد از عروسی شان موقع فرار وسط شالیزار تیر خورده بودند،رامل که هنوز یک عذرخواهی به او بدهکارم، کیهان که اولین شهید ولایت بود وسرباز وظیفه بود وقیامتی بود روزی که خاکش می کردند، برادران ماهیگیری که به هوای نجات هم در خزر غرق شده بودند، زن وشوهری که به همراه دختر تازه عروسشان در یک تصادف رفته بودند و ومادربزرگ داغدار وتازه داماد بی نوا را بر جای گذاشته بودند،بانو که بعد از اعدام پسرهایش دق کرد و مرد،قوم وخویش های دور تر ونزدیک تر و قبر بی نام ونشان نزدیک جاده وحکایت قبرهایی که موقع ساخت جاده اصلی به ناچار زیر آسفالت قرار گرفته بودند  و...زیادند .زیاد...هر کدام حکایتی دارند.

دیگر هربار که می رفتم قبرستان فقط به دیدار مامان و بابا نمی رفتم، می رفتم به دیدار قبرستان که مثل یک دوست صبور با شکوه وعظمت منتظرم بود.هیچوقت گله نمی کرد که چرا دیر به دیر سر می زنی و هیچوقت هم ذوق نمی کرد که تند تند می روم. هربار که می رفتم در عین حال که سرش به کار خودش بود ، با روی باز هم از من استقبال می کرد. ساعت های زیادی را در قبرستان گذراندم. روزهای آفتابی یا بارانی، سرد وگرم. در همه اوقات قبرستان همان شکوه را داشت.اصیل وقدیمی وبی وادعا ودوست داشتنی. وقت های تنهایی را در قبرستان از همه وقت ها بیشتر دوست دارم. مراسمی چیزی که باشد معذب می شوم. نمی دانم باید چه کنم ودر مقابل آنهمه نگاهی که به زندگی پرماجرایمان دوخته شده لال می شود و آنقدر با گوشه روسری ام ور می روم مراسم تمام شود.وقت های تنهایی از همه وقت بیشتر خوش می گذرد.

چند وقتی که از دوستی ام با قبرستان گذشت دیگر انگار رودربایسی ام تمام شده باشد وخجالتم ریخته باشد راحت شدم. دوستی هم را قبول کرده بودیم ودیگر کسی میانمان نبود. حتی مامان وبابا. حالا دیگر شخصیت قبرستان را دوست داشتم وخاک مامان و بابا دوست داشتنی ترین جایش بود. انگار جای خودم باشد در خانه یک دوست.  یک صندلی که همیشه برای من خالی است یا مثلا فنجانی که در خانه دوستم همیشه در آن چای می خورم یا لباس راحتی که گوشه کمد یک دوست برای من جا خوش کرده باشد.

روزهای خوشم با قبرستان شروع شده بود.هر بار که از تهران راه می افتم دو تا فلاسک همراه خودم دارم. یکی برای توی راه ویکی برای وقت رسیدن که یکراست می روم قبرستان و روی نیمکت کنار خاک  نازنین هایم می نشینم و قهوه ام را می خورم وخوش وبش می کنم وحرف می زنم وبه قبرهای دیگر سر می زنم. گاهی که چند روزی را در ولایت بمانم، صبح ها بساط صبحانه را بر می دارم و سر راه نان تازه می خرم و آنجا صبحانه ای دبش می خورم. وخود قبرستان در تمام این مدت ساکت و آرام بدون اینکه حتی منتظر سلام وعلیک باشد به کارهای خودش مشغول است و مثل یک دوست خوب راحتم می گذارد که در خانه اش بچرخم و آرام شوم و آرام می شوم. به قول کلاریس دلتنگی مثل آبی که ریز ریز بجوشد وبخار شود از بین می رود وحالم خوب می شود.شارز می شوم وخوش می گذرانم.

حالا دیگر صبح های عید وگاهی عصرهای پنجشنبه سر وقت می رسم قبرستان. خانه دوستم مهمانی است وشلوغ است. همولایتی ها را می بینم  وحال واحوال می کنیم وخاطره های دور را تعریف می کنیم ومی خندیم. دوستم با همان شکوه وجلال به همه مهمان ها می رسد بدون اینکه ذره ای هول شود ومن عاشق همین بزرگی اش هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:42  توسط لاله  | 

عین مسواک باید شخصی باشد!

من نمی دانم جریان چیست که آدم ها وبه ویژه خود من در دوره هایی از زندگی تحت تأثیر آدم ها و زندگی هایی قرار می گیریم که در ذاتمان نیست؟ذات که می گویم احتمالا یک سری خصوصیات ژنتیکی وشخصیتی است که با آنها به دنیا آمده ایم به اضافه تربیتی که در اولین سالهای کودکی داشته ایم.

بگذارید از خودم بگویم تا منظورم برایتان واضح تر شود.پدر ومادر من در سن خیلی کم با هم ازدواج کردند وبابا تازه بعد از ازدواج تحصیلات دانشگاهی  وکار کردن به صورت رسمی را شروع کرد. طبق یک برنامه بسیار منسجم که مو لای درزش نمی رفت هم 5 سال یک بار بچه دار شدند.نشان به آن نشان که 5 سال بعد از خواهرک هم نطفه دیگری در بطن مادرم شکل گرفته بود که طی یک توطئه خانوادگی فرستادیمش به جایی که عرب نی انداخت.مشکلات خانوادگی ومامان بزرگ ها وبابا بزرگ ها بودند وچه وچه وخلاصه اینکه مامان بعد از ازدواج دیگر درس نخواند وکار هم نکرد .در حقیقت وقت نکرد.شاید اگر هنوز بود می توانست به مدد دانشگاه های تارمانی وغیر کاربردی واین حرف ها ادامه تحصیل بدهد. صد البته کلاس خیاطی و... به راه بود ولی کار کردن رسمی نه و از همان بچگی به من می گفت که باید درس بخوانی وکار کنی وشخصیتی باشی برای خودت وحساسیت اصلی اش هم روی این بود که کاری کن تا با نام خانوادگی خودت تو را صدا بزنند ونه شوهرت که این آموزه آنقدر روی من تأثیر گذاشته که نمی توانم اشتراک بقال وآژانس و رستوران و خشکشویی و... را به نام همسرم بگیرم.

هر بار هم که بابا در خلوت وجمع از مامان تعریف می کرد که هرچه دارم از حمایت وپشتیبانی همسرم است، مامان سریع یک نگاه مدیریتی به من می کرد که حالا جوگیر نشوی ها! شاید شوهر تو چنین آدم فهمیده ای نباشد!صد البته این نکته هم فراموش نشود که شغل  مورد علاقه مامان عبارت بود از شغلی در یک اداره دولتی با لباس فرم وحقوق و مزایای مشخص که مو لای درزش نرود و شغل مورد علاقه من هرچه بود این نبود.

بالاخره من رفتم دانشگاه واز همان سال اول هم کار کردن را شروع کردم و ادامه دادم  ووقتی ازدواج کردم همزمان دو تا کار تمام وقت داشتم واز بامدادان تا شامگاهان کار می کردم.از صبح تا عصر کارمند یک اداره دولتی بودم واز عصر تا شب در یک نشریه قلم می زدم.

تا اینکه آرام ارام صدای اقای همسر درآمد که لااقل کار صبح هایت را ول کن. چند ماه بحث وشور ومشورت داشتیم ومامان هم حسابی مخالف بود که اگر هم می خواهی یکی را ول کنی کار صبح را بچسب! اوضاعی بود تا اینکه چون از قضا در این مورد عقیده من و آقای همسر یکی بود بالاخره عطای کار دولتی را به لقایش بخشیدم وماندم در همان مجله.

وفت آزادم زیاد شده بود وتازه هم ازدواج کرده بودم  و وارد خانواده ای شده بود که تفاوت های اساسی با من داشتند که بعضی هاشان به چشمم جذاب می آمد.خانم ها بسیار آراسته و هردم در مهمانی وجواهر فروشی واز کار کردن هم چندان خوششان نمی آمد وکتانی را فقط در باشگاه می پوشیدند وشلوار جین مال باغ وصحرا وسیزده بدر بود ولباس های مهمانی کار دست شده وبسیار مجلل و آرایشگاه فلان و کلینیک پوست بهمان وچه و چه.

تصمیم گرفتم حالا که وقت دارم به خودم برسم و بشوم همچین خانمی! چند تا کفش پاشنه بلند خریدم وکتانی ها را تبعید کردم ته جاکفشی و یک پالتوی بلند کرم خریدم و شلوار مشکی کرپ وکیف های رنگارنگ و بلوزهای مجلسی وکت ودامن وحتی به درجه ای از اجتهاد رسیده بودم که پیراهن بلند سبزی داشتم که گیپور بود وبند روی شانه اش هم منجوق دوزی داشت. ابروها  طبق مد آن زمان نازک و اصن یه وضی!

چند وقتی هم برای خودم خوب وخوش بودم و روی پاشنه های بلند لق لق می خوردم ودنبال لباس زیر هایی با بند نامریی می گشتم وبا کوله هایم خداحافظی کرده بودم  و ریمل می زدم وخلاصه کار به جایی رسید که باز داشتم وقت کم می آوردم!

مامان هم از این تغییرات بدش نمی امد وفقط می گفت اگر کار دولتی ات را داشتی راحت تر به خودت می رسیدی. اوضاع بد نبود ولی خسته کننده بود و من با همه تلاش ها آنطور که می خواستم نمی شدم چون هم کم تجربه بودم وهم اینکه اینها در ذاتم نبود تا اینکه یک روز با صورتی آرایش کرده و پالتوی بلند کرم وشال قهوه ای و کفش پاشنه بلند و بند وبساط رفتم خانه مامان اینا و بابا که خانه بود نگاهم کرد وگفت چرا خودتو اینجوری کردی!؟ واینجوری را یک طوری گفت انگار سوسکی چیزی بودم . یواش یواش بی خیال این ریخت وقیافه ها شدم  وبرگشتم به اصل خودم. البته تعدیل شده بودم وکتانی وپاشنه بلند را به تناسب استفاده می کرد و صد البته 80-20 به نفع کتانی بود اوضاع.

در طی سالهای بعد مشکلم با تیپ و قیافه ام حل شده بود و ریخت شخصی خودم را داشتم ولی مسئله کار همچنان برجا بود. اینکه بهتر است در یک اداره ای جایی مشغول کار باشم وسر ساعت بروم و بیایم یا اینکه برای نشریه ای جایی مطلب بنویسم وبفرستم یا اینکه اصلا کار پروژه ای بگیرم؟ چند سالی به روال های گوناگون گذشت. کار ثابت داشتم، پروژه ای داشتم. با سازمان های دولتی وخصوصی کار کردم و...هربار هم اوضاع یک طور می گذشت. مخصوصاً که من زندگی چندان روتینی هم ندارم وهر چند وقت یک بار گرفتاری ومشکلی هست که هیچ نکند ، لااقل وقتم را می گیرد ولی بالاخره بعد از 18 سال کار کردن فهمیدم که من باید هر روز صبح به قصد کار از خانه بزنم بیرون ولی لازم هم نباشد ساعت بزنم. محیط کار کارمندی هم دوست ندارم وکارم باید من را به چالش بکشد وذهن وروحم باید عرق بریزد تا راضی شوم. اینطوری است که موتور "ممد درون" من به کار می افتد وزندگی منظم وبا انگیزه می شود من خوش اخلاق وخانم می شوم وناهار داریم وشام داریم و کیکی ودسر داریم ووزنم متناسب می شود وبا پسرک وآقای همسر با حوصله ترم و پست می نویسم  و ...

خلاصه اینکه آدم باید به سبک خودش زندگی کند! در ضمن دیدم دیگر خیلی طولانی می شود درباره لوازم خانه ومهمانی ها و... هم ننوشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:44  توسط لاله  | 

بعد از دو هفته

صبح با اشتياق بلند شده برود مدرسه و دم در به فراش مدرسه گفت كه ديگه كلاس "دومي" شده!


برچسب‌ها: پسرک
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:2  توسط لاله  | 

حالم خوش شد

 

امشب كه رفتيم سينما وبه سختي در پاركينگ جا پيدا كرديم و همه رديف ها پر بود و راهروهاي سينما شلوغ بود و توي حياط پسري ساز به دست  لاو استوري مي زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:6  توسط لاله  | 

اگر از احوالات ما خواسته باشيد

 

 سال نو را بسيار مزخرف شروع كرده ام وافتان وخيزان به همان منوال ادامه دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:57  توسط لاله  | 

مطالب قدیمی‌تر